پارت ۸۱
پارت ۸۱
آسا وارد دنیای انسانها شد. همه اطرافش مثل خودش عادی و بدون قدرت بودن. هیچکس نمیتونست کاری جادویی انجام بده.
آسا کمی گیج شده بود. همه چیز ساده و طبیعی بود. مردم با هم حرف میزدن، کار میکردن، زندگی روزمرهشون رو داشتن.
آسا قدم زد و به یک کودک کوچک نگاه کرد که داشت با دوستانش بازی میکرد.
آسا لبخند زد و فکر کرد: «اینجا زندگی چقدر ساده و آرامه.»
اما دلش تنگ قصر و دوستانش شد.
او میخواست بفهمه چرا این دنیا اینقدر با دنیای خودش فرق داره.
در همان لحظه صدایی آرام و مهربان شنید:
«آسا، اینجا دنیای انسانهاست، جایی که هیچکس قدرت جادویی نداره.»
آسا برگشت و پیرزنی مهربان را دید که کنار در ایستاده بود.
پیرزن گفت: «من نگهبان این درم. هر کسی نمیتونه اینجا بیاد. تو انتخاب شدی.»
آسا سوال کرد: «چرا من؟»
پیرزن لبخند زد و گفت: «چون تو پاک و سادهای. اینجا باید یاد بگیری که زندگی بدون قدرت هم ارزشمنده.»
آسا سرش رو پایین انداخت و گفت: «میخوام زود برگردم.»
پیرزن گفت: «تو باید اینجا بمونی و درسهای مهمی یاد بگیری. بعد از اون، شاید بتونی قویتر از قبل برگردی.»
آسا وارد دنیای انسانها شد. همه اطرافش مثل خودش عادی و بدون قدرت بودن. هیچکس نمیتونست کاری جادویی انجام بده.
آسا کمی گیج شده بود. همه چیز ساده و طبیعی بود. مردم با هم حرف میزدن، کار میکردن، زندگی روزمرهشون رو داشتن.
آسا قدم زد و به یک کودک کوچک نگاه کرد که داشت با دوستانش بازی میکرد.
آسا لبخند زد و فکر کرد: «اینجا زندگی چقدر ساده و آرامه.»
اما دلش تنگ قصر و دوستانش شد.
او میخواست بفهمه چرا این دنیا اینقدر با دنیای خودش فرق داره.
در همان لحظه صدایی آرام و مهربان شنید:
«آسا، اینجا دنیای انسانهاست، جایی که هیچکس قدرت جادویی نداره.»
آسا برگشت و پیرزنی مهربان را دید که کنار در ایستاده بود.
پیرزن گفت: «من نگهبان این درم. هر کسی نمیتونه اینجا بیاد. تو انتخاب شدی.»
آسا سوال کرد: «چرا من؟»
پیرزن لبخند زد و گفت: «چون تو پاک و سادهای. اینجا باید یاد بگیری که زندگی بدون قدرت هم ارزشمنده.»
آسا سرش رو پایین انداخت و گفت: «میخوام زود برگردم.»
پیرزن گفت: «تو باید اینجا بمونی و درسهای مهمی یاد بگیری. بعد از اون، شاید بتونی قویتر از قبل برگردی.»
- ۷.۰k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط