──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁴⁰
یهو سکوت کرد و بعد با صدای بغض دارش گفت:حتما الان خیلی تنهاست..مطمئنم دل اونم برام تنگ شده
برای اینکه حالش عوض بشه لبخندمو پررنگ تر کردم و گفتم:نظرت چیه بعدا باهم بریم پیش اجوما؟،خیلی دلم میخواد ببینمش
سرشو با ذوق تکون داد.
یهو چشمش افتاد به یه پروانه،قدم هاش متوقف شد.
بعد دستمو رها کرد و دنبالش دوید.
نمیخوام این بچه مثل من بزرگ بشه.
توی تنهایی و..بی کسی.
حداقل اون پدرشو داره..اما من از اون هم دریغ بودم.
اگه ذرهای براشون مهم بودم،منو توی اون روز برفی جلوی پرورشگاه رها نمی کردن..
_رزاا،ببین نشسته روی دماغم
یه پروانه روی دماغش نشسته بود و آهسته بال میزد.
آروم خندیدم و گفتم:حتما دماغتو با گل اشتباه گرفته..
تا عصر با دو هیون وقت گذروندم.
وقتی کنارشم یادم میره توی لونه گرگهام.
زیر درخت نشسته بودیم و آب پرتقالی که خدمتکار اورده بود رو مینوشیدیم.
دوهیون داشت یا ذوق درمورد جایی که با مادربزرگش زندگی میکردن حرف میزد.
_توی جنگلی که پشت خونمون بود به عالمه حیوون..
یهو با یه صدا حرفشو قطع کرد.
صدای باز شدن در بزرگ حیاط عمارت.
یهو صدای لاستیکها تو حیاط پیچید.
دو هیون لبخند پررنگی زد و گفت:بابا اومد
همین که ماشین توقف کرد در جلویی با شدت باز شد.
جونگ کوک با صورت زخمی از ماشین پیاده شد.
چهار بند دست راستش زخمی شده بود.
موهای سیاهش پریشون توی پیشونیش افتاده بود.
انگار خیلی عصبانی بود.
تهیونگ از اون طرف پیاده شد و گفت:چیزی نشده جونگکوک دفعه بعد..
جونگ کوک بلند داد زد:دفعه بعدی وجود نداره تهیونگ..اون آشـ ـغالا کاری که میخواستنو کردن
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
منظور جونگکوک از «اون آشـ ـغالا» کیا هستن؟
هرجوری شده باید بفهمم..
جونگ کوک دستی توی موهاش کشید و بعد یهو نگاهش افتاد روی من.
و بعد از پرتقالی که توی دستم بود.
یهو برای لحظهای اخم توی صورتش فرو ریخت.
تهیونگ هم همینطور،هردو نگاهشونو بین من و آب پرتقالی که توی دستم بود میچرخوندن..
دو هیون بلند شد و به سمت تهیونگ دوید.
تهیونگ بغلش کرد و گفت:دوهیونااا
جونگ کوک بلاخره نگاهشو ازم گرفت و بعد با دست های مشت شدهش به سمت عمارت قدم برداشت.
تهیونگ هم داشت با لبخند روی لبش به حرف های دوهیون گوش میداد.
_بعد یهو اون پروانه نشست روی دماغم..
لیوان توی دستمو گذاشتم توی سینی،بلند شدم و به سمت عمارت قدم برداشتم.
لبخندی به تهیونگ زدم،از کنارش رد شدم و وارد عمارت شدم.
هر جوری شده باید با جونگکوک حرف بزنم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب⁴⁰
یهو سکوت کرد و بعد با صدای بغض دارش گفت:حتما الان خیلی تنهاست..مطمئنم دل اونم برام تنگ شده
برای اینکه حالش عوض بشه لبخندمو پررنگ تر کردم و گفتم:نظرت چیه بعدا باهم بریم پیش اجوما؟،خیلی دلم میخواد ببینمش
سرشو با ذوق تکون داد.
یهو چشمش افتاد به یه پروانه،قدم هاش متوقف شد.
بعد دستمو رها کرد و دنبالش دوید.
نمیخوام این بچه مثل من بزرگ بشه.
توی تنهایی و..بی کسی.
حداقل اون پدرشو داره..اما من از اون هم دریغ بودم.
اگه ذرهای براشون مهم بودم،منو توی اون روز برفی جلوی پرورشگاه رها نمی کردن..
_رزاا،ببین نشسته روی دماغم
یه پروانه روی دماغش نشسته بود و آهسته بال میزد.
آروم خندیدم و گفتم:حتما دماغتو با گل اشتباه گرفته..
تا عصر با دو هیون وقت گذروندم.
وقتی کنارشم یادم میره توی لونه گرگهام.
زیر درخت نشسته بودیم و آب پرتقالی که خدمتکار اورده بود رو مینوشیدیم.
دوهیون داشت یا ذوق درمورد جایی که با مادربزرگش زندگی میکردن حرف میزد.
_توی جنگلی که پشت خونمون بود به عالمه حیوون..
یهو با یه صدا حرفشو قطع کرد.
صدای باز شدن در بزرگ حیاط عمارت.
یهو صدای لاستیکها تو حیاط پیچید.
دو هیون لبخند پررنگی زد و گفت:بابا اومد
همین که ماشین توقف کرد در جلویی با شدت باز شد.
جونگ کوک با صورت زخمی از ماشین پیاده شد.
چهار بند دست راستش زخمی شده بود.
موهای سیاهش پریشون توی پیشونیش افتاده بود.
انگار خیلی عصبانی بود.
تهیونگ از اون طرف پیاده شد و گفت:چیزی نشده جونگکوک دفعه بعد..
جونگ کوک بلند داد زد:دفعه بعدی وجود نداره تهیونگ..اون آشـ ـغالا کاری که میخواستنو کردن
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
منظور جونگکوک از «اون آشـ ـغالا» کیا هستن؟
هرجوری شده باید بفهمم..
جونگ کوک دستی توی موهاش کشید و بعد یهو نگاهش افتاد روی من.
و بعد از پرتقالی که توی دستم بود.
یهو برای لحظهای اخم توی صورتش فرو ریخت.
تهیونگ هم همینطور،هردو نگاهشونو بین من و آب پرتقالی که توی دستم بود میچرخوندن..
دو هیون بلند شد و به سمت تهیونگ دوید.
تهیونگ بغلش کرد و گفت:دوهیونااا
جونگ کوک بلاخره نگاهشو ازم گرفت و بعد با دست های مشت شدهش به سمت عمارت قدم برداشت.
تهیونگ هم داشت با لبخند روی لبش به حرف های دوهیون گوش میداد.
_بعد یهو اون پروانه نشست روی دماغم..
لیوان توی دستمو گذاشتم توی سینی،بلند شدم و به سمت عمارت قدم برداشتم.
لبخندی به تهیونگ زدم،از کنارش رد شدم و وارد عمارت شدم.
هر جوری شده باید با جونگکوک حرف بزنم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲.۳k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط