امیلی نیم خیز شد و با آرنجش خودش را نگه داشت و زمزمه کردتو ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵²
...................................................
امیلی نیم خیز شد و با آرنجش خودش را نگه داشت و زمزمه کرد"تو... یعنی من... لعنتی... منظورتو میفهمم..." و رویش را برگرداند. نیکولاس از فرصتی که هنگام صحبت های امیلی بود استفاده کرده بود و پیراهن مردانه مشکی از که هنوز آثاری از خون لئو داشت را در آورده بود. کمی خم شد و یک دستش را با نرمی روی شانه امیلی گذاشت و زمزمه کرد"خوبه... چون قرار نیست صرف نظر کنم..." و به آرامی به شانه امیلی فشار وارد کرد و امیلی که نیم خیز بود به حالت دراز کشیده در آمد. دست نیکولاس هنوز روی شانه اش بود و قلبش تند میزد. ضربان شدید قلبش انگار داشت از قفسه سینه اش بیرون میزد و نفسش را بند آورده بود. به سختی میتوانست نفس بکشد. نیکولاس پوزخندی زد و کاملا روی امیلی خم شد و زمزمه کرد"آروم باش، کوچولو... آروم..." نفس گرمش به چانه و گردن امیلی برخورد میکرد و باعث لرزش شد. نیکولاس دستش را از روی شانه امیلی پایین آورد و به استخوان ترقوه اش رساند و با لبخند گفت"داری میلرزی... به نظرت من انقد ترسناکم؟..." امیلی سرش را تکان داد و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت"نه... ترسناک نیستی... من فقط... نمیتونم خودمو کنترل کنم..." نیکولاس خندید و گفت"میفهمم..." نیکولاس صورتش را به طرف گردن امیلی برد و بوسه نرمی به گردنش زد. پوزخندش را روی بوسه اش نگه داشته بود و از لرزش بدن امیلی لذت میبرد. هر دو دستش از زیر لباس امیلی روی پوست برهنه کمرش بود. امیلی نفسش را حبس کرده بود. آیا این کارش درست بود؟ درست بود چون نیکولاس جفتش بود و فقط میترسید، شاید هم فقط زیادی هیجان زده بود چون گرگش نشانه هایی از ترس نشان نمیداد، با اینکه از اول نمیدانست نیکولاس جفتش است، از همان روز اول گرگش و همینطور خودش میخواست که اگر قرار است با کسی بخوابد، آن فرد نیکولاس باشد نه لئو. و حالا دیگر لئویی نبود و فقط نیکولاسی بود که دستانش روی کمر امیلی حرکت میکرد. بوسه های نیکولاس روی ترقوه امیلی متوقف شد. سرش را بالا آورد و دستانش حالا به لبه شورتک امیلی رسیده بود. زمزمه کرد"بهم اعتماد کن، کوچولو..." بدن امیلی با حس نوک انگشتان نیکولاس روی استخوان لگنش منقبض شد. سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد از آن دست نیکولاس از زیر لباس از روی کمرش بالا رفت و انگشتان شستش درست زیر سینه امیلی قرار داشت و دایره های فرضی لمس میکرد. نیکولاس بوسه دیگری کمی پایین تر از ترقوه امیلی زد. ناگهان نفس امیلی با احساس فشاری ناگهانی درون شکمش برید و جیغ خفه ای کشید و لبش را محکم به دندان گرفت طوری که طعم آهن را در دهانش حس کرد. نیکولاس یک دستش را بالا آورد و لب امیلی را از بین دندانش آزاد کرد و بوسه ای به گوشه لبش زد و زمزمه وار گفت"هیسسس... آروم باش..." زمزمه ها، لمس های آرام و دیوانه وار و نفس گرم نیکولاس که به پوست امیلی میخورد برایش مثل مسکن بود. و کمی بعد تنها چیزی که امیلی حس میکرد لذت خالص بود.
.........................................................
اگه پیجم مسدود شه خودمو جرررررر میدم🤡👍🏻🎀
...................................................
امیلی نیم خیز شد و با آرنجش خودش را نگه داشت و زمزمه کرد"تو... یعنی من... لعنتی... منظورتو میفهمم..." و رویش را برگرداند. نیکولاس از فرصتی که هنگام صحبت های امیلی بود استفاده کرده بود و پیراهن مردانه مشکی از که هنوز آثاری از خون لئو داشت را در آورده بود. کمی خم شد و یک دستش را با نرمی روی شانه امیلی گذاشت و زمزمه کرد"خوبه... چون قرار نیست صرف نظر کنم..." و به آرامی به شانه امیلی فشار وارد کرد و امیلی که نیم خیز بود به حالت دراز کشیده در آمد. دست نیکولاس هنوز روی شانه اش بود و قلبش تند میزد. ضربان شدید قلبش انگار داشت از قفسه سینه اش بیرون میزد و نفسش را بند آورده بود. به سختی میتوانست نفس بکشد. نیکولاس پوزخندی زد و کاملا روی امیلی خم شد و زمزمه کرد"آروم باش، کوچولو... آروم..." نفس گرمش به چانه و گردن امیلی برخورد میکرد و باعث لرزش شد. نیکولاس دستش را از روی شانه امیلی پایین آورد و به استخوان ترقوه اش رساند و با لبخند گفت"داری میلرزی... به نظرت من انقد ترسناکم؟..." امیلی سرش را تکان داد و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت"نه... ترسناک نیستی... من فقط... نمیتونم خودمو کنترل کنم..." نیکولاس خندید و گفت"میفهمم..." نیکولاس صورتش را به طرف گردن امیلی برد و بوسه نرمی به گردنش زد. پوزخندش را روی بوسه اش نگه داشته بود و از لرزش بدن امیلی لذت میبرد. هر دو دستش از زیر لباس امیلی روی پوست برهنه کمرش بود. امیلی نفسش را حبس کرده بود. آیا این کارش درست بود؟ درست بود چون نیکولاس جفتش بود و فقط میترسید، شاید هم فقط زیادی هیجان زده بود چون گرگش نشانه هایی از ترس نشان نمیداد، با اینکه از اول نمیدانست نیکولاس جفتش است، از همان روز اول گرگش و همینطور خودش میخواست که اگر قرار است با کسی بخوابد، آن فرد نیکولاس باشد نه لئو. و حالا دیگر لئویی نبود و فقط نیکولاسی بود که دستانش روی کمر امیلی حرکت میکرد. بوسه های نیکولاس روی ترقوه امیلی متوقف شد. سرش را بالا آورد و دستانش حالا به لبه شورتک امیلی رسیده بود. زمزمه کرد"بهم اعتماد کن، کوچولو..." بدن امیلی با حس نوک انگشتان نیکولاس روی استخوان لگنش منقبض شد. سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد از آن دست نیکولاس از زیر لباس از روی کمرش بالا رفت و انگشتان شستش درست زیر سینه امیلی قرار داشت و دایره های فرضی لمس میکرد. نیکولاس بوسه دیگری کمی پایین تر از ترقوه امیلی زد. ناگهان نفس امیلی با احساس فشاری ناگهانی درون شکمش برید و جیغ خفه ای کشید و لبش را محکم به دندان گرفت طوری که طعم آهن را در دهانش حس کرد. نیکولاس یک دستش را بالا آورد و لب امیلی را از بین دندانش آزاد کرد و بوسه ای به گوشه لبش زد و زمزمه وار گفت"هیسسس... آروم باش..." زمزمه ها، لمس های آرام و دیوانه وار و نفس گرم نیکولاس که به پوست امیلی میخورد برایش مثل مسکن بود. و کمی بعد تنها چیزی که امیلی حس میکرد لذت خالص بود.
.........................................................
اگه پیجم مسدود شه خودمو جرررررر میدم🤡👍🏻🎀
- ۴.۴k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط