آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی‌تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله‌ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه‌رویان و بی‌جا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هرکدام از شعله‌ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالم‌تاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
دیدگاه ها (۰)

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانیتا دمی برآسایم زین حجاب جسما...

وقتی شبیه شعر تو لبخند می زنیدل را به باغ عاطفه پیوند می زنی...

چون زلف توام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی‌سروسام...

جان من گر دل به دست دلستانی داشتیرحم بر خون دل آزرده جانی دا...

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا ...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یا ساختم ی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

📜#غزلیات#رهی_معیری#غزل_پنجمآن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختمبی تو ای آرام جان یا ساختم یا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط