ماه و شبح
ماه و شبح
پارت بیست و دوم | خفهام کردین!
سلین بعد از ترک عمارت فلیکس، مستقیم به سمت عمارت خاندان کیم رفت.
همین که درِ ورودی را باز کرد...
سه نفر مثل موشک به سمتش حمله کردند.
ـ سلیییییییین!
قبل از اینکه حتی سلام کند...
کانر او را محکم بغل کرد.
اشک مصنوعیاش را با انگشت پاک کرد و با صدای بلند گفت:
ـ سلینیییی! کجا بودی؟! داشتم از غصه میمردم!
لوکاس هم خودش را انداخت بغلشان.
ـ اداره هم که نبودی! فکر کردیم فضاییها بردنت!
در همین لحظه...
لین هم جلو آمد.
اما برعکس آن دو، چیزی نگفت.
از سر تا پای سلین را با دقت نگاه کرد.
دستش را گرفت.
بعد به شانهاش نگاه کرد.
بعد پیشانیاش را لمس کرد.
انگار داشت مطمئن میشد زخمی نشده باشد.
سلین که زیر دست و پای هر سه گیر افتاده بود، با صدای خفه گفت:
ـ هِی...
ولم کنین...
اخ...
اخیش...
دارم خفه میشم!
سه برادر همزمان عقب پریدند.
سلین نفس عمیقی کشید.
ـ آخ...
بالاخره اکسیژن...
کانر با قیافهای مظلوم گفت:
ـ خب نگران بودیم.
لوکاس سرش را تکان داد.
ـ خیلی هم نگران بودیم.
سلین دست به سینه ایستاد.
ـ آره... مخصوصاً تو که اشکت هم درنمیاومد، با انگشت کشیدیش پایین!
لوکاس همان لحظه زد زیر خنده.
کانر با قیافهای حقبهجانب گفت:
ـ بازیگری استعداد میخواد.
سلین با خنده گفت:
ـ تو هنوز کلاس اولشی.
لین که تا آن لحظه ساکت بود، آهسته پرسید:
ـ راستشو بگو...
جایی زخمی نشدی؟
سلین لبخند کمرنگی زد.
ـ نه...
خوبم.
لین با خیال راحت نفسش را بیرون داد.
---
چند دقیقه بعد...
همه دور میز ناهار نشسته بودند.
سلین که چند روز درست غذا نخورده بود، با اشتهای عجیبی شروع به خوردن کرد.
کانر با تعجب گفت:
ـ آرومتر بخور...
غذا فرار نمیکنه!
لوکاس خندید.
ـ فکر کنم قاشق هم ازش میترسه.
سلین بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
ـ حرف نزنین...
دارم رابطهی عاطفیمو با این برنج حفظ میکنم.
هر سه نفر زدند زیر خنده.
حتی لین هم لبخند کوچکی زد.
بعد از مدتها...
صدای خنده دوباره داخل عمارت پیچید.
---
اما همان لحظه...
در عمارت دیگری...
فلیکس روی مبل نشسته بود و دستش را روی کمرش گذاشته بود.
یکی از افرادش وارد شد.
ـ رئیس... هنوز کمرتون درد میکنه؟
فلیکس با اخم جواب داد:
ـ اون دختر...
بهجای تشکر، با بالش زد توی صورتم!
مرد با خنده گفت:
ـ خب... حداقل تیرتون نزد.
فلیکس چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند زد.
ـ راست میگی...
این خودش یه پیشرفته.
همان موقع، تلفن روی میز زنگ خورد.
فلیکس گوشی را برداشت.
چند ثانیه فقط گوش داد.
کمکم لبخندش محو شد.
ـ چی گفتی...؟
مطمئنی؟
صدایش جدی شد.
ـ هیچکس نباید بفهمه...
مخصوصاً سلین.
او آرام گوشی را قطع کرد.
نگاهش به پنجره دوخته شد.
زیر لب گفت:
ـ پس... بالاخره پیداش کردی.
قاتل واقعی...
خودت رو نشون دادی.
پارت بیست و دوم | خفهام کردین!
سلین بعد از ترک عمارت فلیکس، مستقیم به سمت عمارت خاندان کیم رفت.
همین که درِ ورودی را باز کرد...
سه نفر مثل موشک به سمتش حمله کردند.
ـ سلیییییییین!
قبل از اینکه حتی سلام کند...
کانر او را محکم بغل کرد.
اشک مصنوعیاش را با انگشت پاک کرد و با صدای بلند گفت:
ـ سلینیییی! کجا بودی؟! داشتم از غصه میمردم!
لوکاس هم خودش را انداخت بغلشان.
ـ اداره هم که نبودی! فکر کردیم فضاییها بردنت!
در همین لحظه...
لین هم جلو آمد.
اما برعکس آن دو، چیزی نگفت.
از سر تا پای سلین را با دقت نگاه کرد.
دستش را گرفت.
بعد به شانهاش نگاه کرد.
بعد پیشانیاش را لمس کرد.
انگار داشت مطمئن میشد زخمی نشده باشد.
سلین که زیر دست و پای هر سه گیر افتاده بود، با صدای خفه گفت:
ـ هِی...
ولم کنین...
اخ...
اخیش...
دارم خفه میشم!
سه برادر همزمان عقب پریدند.
سلین نفس عمیقی کشید.
ـ آخ...
بالاخره اکسیژن...
کانر با قیافهای مظلوم گفت:
ـ خب نگران بودیم.
لوکاس سرش را تکان داد.
ـ خیلی هم نگران بودیم.
سلین دست به سینه ایستاد.
ـ آره... مخصوصاً تو که اشکت هم درنمیاومد، با انگشت کشیدیش پایین!
لوکاس همان لحظه زد زیر خنده.
کانر با قیافهای حقبهجانب گفت:
ـ بازیگری استعداد میخواد.
سلین با خنده گفت:
ـ تو هنوز کلاس اولشی.
لین که تا آن لحظه ساکت بود، آهسته پرسید:
ـ راستشو بگو...
جایی زخمی نشدی؟
سلین لبخند کمرنگی زد.
ـ نه...
خوبم.
لین با خیال راحت نفسش را بیرون داد.
---
چند دقیقه بعد...
همه دور میز ناهار نشسته بودند.
سلین که چند روز درست غذا نخورده بود، با اشتهای عجیبی شروع به خوردن کرد.
کانر با تعجب گفت:
ـ آرومتر بخور...
غذا فرار نمیکنه!
لوکاس خندید.
ـ فکر کنم قاشق هم ازش میترسه.
سلین بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
ـ حرف نزنین...
دارم رابطهی عاطفیمو با این برنج حفظ میکنم.
هر سه نفر زدند زیر خنده.
حتی لین هم لبخند کوچکی زد.
بعد از مدتها...
صدای خنده دوباره داخل عمارت پیچید.
---
اما همان لحظه...
در عمارت دیگری...
فلیکس روی مبل نشسته بود و دستش را روی کمرش گذاشته بود.
یکی از افرادش وارد شد.
ـ رئیس... هنوز کمرتون درد میکنه؟
فلیکس با اخم جواب داد:
ـ اون دختر...
بهجای تشکر، با بالش زد توی صورتم!
مرد با خنده گفت:
ـ خب... حداقل تیرتون نزد.
فلیکس چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند زد.
ـ راست میگی...
این خودش یه پیشرفته.
همان موقع، تلفن روی میز زنگ خورد.
فلیکس گوشی را برداشت.
چند ثانیه فقط گوش داد.
کمکم لبخندش محو شد.
ـ چی گفتی...؟
مطمئنی؟
صدایش جدی شد.
ـ هیچکس نباید بفهمه...
مخصوصاً سلین.
او آرام گوشی را قطع کرد.
نگاهش به پنجره دوخته شد.
زیر لب گفت:
ـ پس... بالاخره پیداش کردی.
قاتل واقعی...
خودت رو نشون دادی.
- ۳۴۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط