دستشو توی دستم گرفتمو نوازش کردم
Part ۱۴
دستشو توی دستم گرفتمو نوازش کردم...
+بعضی وقتا تو هرکاریم که بکنی رابطت یه طرفه میشه....پس فقط باید علاقتو نسبت بهش سر ببری و برگردی به حالت قبلیت...انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده...
√مگه میشه؟ میدونی داری راجب چی حرف میزنی؟اون دوازده سال زن من بوده!
+چه فایده؟ فعلا که تو زرد از آب در اومده!
√یعنی آدما اینقد پست شدن؟؟
+خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی..
√اگر دست من بود همین امروز طلاقتو میگرفتم و با خودم میبردمت آلمان...تا تو ام مجبور نباشی نیش و کنایه و اذیتای شوهرتو تحمل کنی...
سرمو پایین انداختمو استینمو دادم پایینتر
√دستتو بده...
+چ...چرا؟
√گفتم دستتو بده!
دخترک آروم دستشو توی دست پسر بزرگتر گذاشت و داشت از خجالت آب میشد...
√چطوری میتونه این فرشته رو بزنه؟....چرا اینقد کبوده دستت؟
+من خوبم...تو نگران خودت و بچت باش
√چطوری میتونی خوب باشی؟ تمومش کن! هرچی باهاش ساختی دیگه بسه.....
+اون شوهرمه! هرچی نباشه چند سال باهم زندگی کردیم...
صدای در اومد و آروم به سمت ما قدم برداشت
با دیدن دوتامون و قیافه ی پوکر و داغونمون چند ثانیه ای بهمون زل زده بود...
_چه خبره؟
+ه... هیچی...یون سو اومده منو ببینه....
_اها....اونوقت چرا؟
+چرا نداره...همینطوری...
_همینطوری؟ با این قیافه؟
یون سو از روی صندلی پا شد و روبه روی پسری که تازه از سرکار برگشته بود و خسته بود ایستاد...
√جئون جونگکوک....جمع کن این مسخره بازیاتو....دفعه ی دیگه باهاش بد حرف زدی یا دست روش بلند کردی....با من طرفی! (مست طور)
_تو یه فکری به حال خودت بکن که معلوم نیست برای چی از آمریکا اومدی اینجا و تا جا داشتی مست کردی....
√فکر کن اومدم خواهرمو از دستت نجات بدم.....میخوام طلاقش بدی!...
+یون سو!
«حمایتپلیزکامنتپلیز»
دستشو توی دستم گرفتمو نوازش کردم...
+بعضی وقتا تو هرکاریم که بکنی رابطت یه طرفه میشه....پس فقط باید علاقتو نسبت بهش سر ببری و برگردی به حالت قبلیت...انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده...
√مگه میشه؟ میدونی داری راجب چی حرف میزنی؟اون دوازده سال زن من بوده!
+چه فایده؟ فعلا که تو زرد از آب در اومده!
√یعنی آدما اینقد پست شدن؟؟
+خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی..
√اگر دست من بود همین امروز طلاقتو میگرفتم و با خودم میبردمت آلمان...تا تو ام مجبور نباشی نیش و کنایه و اذیتای شوهرتو تحمل کنی...
سرمو پایین انداختمو استینمو دادم پایینتر
√دستتو بده...
+چ...چرا؟
√گفتم دستتو بده!
دخترک آروم دستشو توی دست پسر بزرگتر گذاشت و داشت از خجالت آب میشد...
√چطوری میتونه این فرشته رو بزنه؟....چرا اینقد کبوده دستت؟
+من خوبم...تو نگران خودت و بچت باش
√چطوری میتونی خوب باشی؟ تمومش کن! هرچی باهاش ساختی دیگه بسه.....
+اون شوهرمه! هرچی نباشه چند سال باهم زندگی کردیم...
صدای در اومد و آروم به سمت ما قدم برداشت
با دیدن دوتامون و قیافه ی پوکر و داغونمون چند ثانیه ای بهمون زل زده بود...
_چه خبره؟
+ه... هیچی...یون سو اومده منو ببینه....
_اها....اونوقت چرا؟
+چرا نداره...همینطوری...
_همینطوری؟ با این قیافه؟
یون سو از روی صندلی پا شد و روبه روی پسری که تازه از سرکار برگشته بود و خسته بود ایستاد...
√جئون جونگکوک....جمع کن این مسخره بازیاتو....دفعه ی دیگه باهاش بد حرف زدی یا دست روش بلند کردی....با من طرفی! (مست طور)
_تو یه فکری به حال خودت بکن که معلوم نیست برای چی از آمریکا اومدی اینجا و تا جا داشتی مست کردی....
√فکر کن اومدم خواهرمو از دستت نجات بدم.....میخوام طلاقش بدی!...
+یون سو!
«حمایتپلیزکامنتپلیز»
- ۱.۶k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط