رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۱۷
موبایلمو کنارم گرفتم و الکی صداي زنگشو از توي
موسیقیهام پلی کردم و بعد مثلا جواب دادم.
-الو؟
اخمی کردم.
-چی شده؟
یه دفعه بلند شدم و گفتم: چی؟
همهی نگاهها به سمتم چرخید.
تند و با عجله گفتم: باشه باشه الان میام.
گوشیمو توي جیبم گذاشتم و رو به مامان گفتم:
عطیه حالش بد شده میرم پیشش.
اخمی کرد و نگران گفت: الان خوبه؟
-زیاد نه، من باید برم، خداحافظ همگی.
خواستم برم ولی با صداي مامان ایمان وایسادم.
-صبر کن پسرم میرسونتت اینطور امنتره.
لبخند زورکی زدم.
دیگه نذاشتم کسی حرفی بزنه و با دو به سمت درنه
ممنون آژانس میگیرم.
دویدم.
از خونه بیرون اومدم و به جلو دویدم.
کت تنم نبود و سوز سرد مثل شلاق به بدنم می
خورد و کل بدنمو میلرزوند.
از عمارت بیرون اومدم و نگاهمو چرخوندم.
با شنیدن صداي بوق ماشین مهرداد پیداش کردم و
به سمتش رفتم.
همین که نشستم بدون معطلی پاشو روي گاز
گذاشت که ماشین از جاش کنده شد.
با استرس گفتم: گوش کن مهرداد، من مجبور شدم
به ایمان بگم، بِ...
-نمیخوام درموردش حرفی بشنوم.
_آخه...
اینبار عصبی گفت: گفتم نمیخوام حرفی درموردش
بشنوم.
آروم باشهاي گفتم.
نفس عمیقی کشیدم.
-کجا میریم؟
-خونه.
استرسم گرفت.
-چی؟ چرا؟ اگه یه دفعه مامان و بابام برند آپارتمان...
حرفمو با عصبانیت قطع کرد.
-تا خونه صداتو نشنوم.
باز ضربان قلبم شدت پیدا کرده بود.
با ترس گفتم: واسه چی میبریم خونه؟ میخواي چی
کار بکنی؟
با فکی قفل شده گفت: حالا میخواد بیاد
خواستگاریت هان؟ کاري میکنم که به مال من ثبت
شدي و دیگه نتونه غلطی بکنه.
عصبی به خودش اشاره کرد.
-مال من... کاري میکنم که هر احدي بفهمه تو مال
منی.
خواستم حرفی بزنم که با دادش از ترس به بالا
پریدم و لال شدم.
_میفهمی؟اینو توي گوشت کن، تو مال منی.
با ترس بازوشو گرفتم و با التماس گفتم: آروم باش
مهرداد، نرو خونه بذار باهم حرف بزنیم.
پسم زد و نگاه ترسناکی بهم انداخت.
-تو زن منی، زن من، میفهمی؟ وقتشه پاي خودمو
توي زندگیت ثابت کنم.
داد زد: وقتشه به توي نفهم بفهمونم که نباید دیگه
به کسی جز من نگاه کنی، نباید به کسی جز من فکر
کنی.
از ترس لرزیدم.
بخدا دیوونه شده بود، انگار جنون گرفته بود.
بغضم گرفت.
فکري که به ذهنم خطور میکرد شدید میترسوندم.
-مهرداد یعنی چی که میگی میخواي پاي خودمو
توي زندگیت ثابت کنم؟
عصبی خندید.
_میفهمی عسلم، میفهمی خانمم.
دستشو محکم روي رونم گذاشت و فشار داد که
آخی گفتم و سعی کردم دستشو بردارم.
-توروخدا دستتو بردار درد داره.
_مال منی هر کاری بخوام به سرت میارم.
محکمتر فشار داد که آخ بلندتري گفتم و اشکی از گوشه چشمم پایین اومد.
با بغض گفتم: تو دیوونه شدي مهرداد! زده به سرت!
بزن کنار پیاده میشم.
#پارت_۲۱۷
موبایلمو کنارم گرفتم و الکی صداي زنگشو از توي
موسیقیهام پلی کردم و بعد مثلا جواب دادم.
-الو؟
اخمی کردم.
-چی شده؟
یه دفعه بلند شدم و گفتم: چی؟
همهی نگاهها به سمتم چرخید.
تند و با عجله گفتم: باشه باشه الان میام.
گوشیمو توي جیبم گذاشتم و رو به مامان گفتم:
عطیه حالش بد شده میرم پیشش.
اخمی کرد و نگران گفت: الان خوبه؟
-زیاد نه، من باید برم، خداحافظ همگی.
خواستم برم ولی با صداي مامان ایمان وایسادم.
-صبر کن پسرم میرسونتت اینطور امنتره.
لبخند زورکی زدم.
دیگه نذاشتم کسی حرفی بزنه و با دو به سمت درنه
ممنون آژانس میگیرم.
دویدم.
از خونه بیرون اومدم و به جلو دویدم.
کت تنم نبود و سوز سرد مثل شلاق به بدنم می
خورد و کل بدنمو میلرزوند.
از عمارت بیرون اومدم و نگاهمو چرخوندم.
با شنیدن صداي بوق ماشین مهرداد پیداش کردم و
به سمتش رفتم.
همین که نشستم بدون معطلی پاشو روي گاز
گذاشت که ماشین از جاش کنده شد.
با استرس گفتم: گوش کن مهرداد، من مجبور شدم
به ایمان بگم، بِ...
-نمیخوام درموردش حرفی بشنوم.
_آخه...
اینبار عصبی گفت: گفتم نمیخوام حرفی درموردش
بشنوم.
آروم باشهاي گفتم.
نفس عمیقی کشیدم.
-کجا میریم؟
-خونه.
استرسم گرفت.
-چی؟ چرا؟ اگه یه دفعه مامان و بابام برند آپارتمان...
حرفمو با عصبانیت قطع کرد.
-تا خونه صداتو نشنوم.
باز ضربان قلبم شدت پیدا کرده بود.
با ترس گفتم: واسه چی میبریم خونه؟ میخواي چی
کار بکنی؟
با فکی قفل شده گفت: حالا میخواد بیاد
خواستگاریت هان؟ کاري میکنم که به مال من ثبت
شدي و دیگه نتونه غلطی بکنه.
عصبی به خودش اشاره کرد.
-مال من... کاري میکنم که هر احدي بفهمه تو مال
منی.
خواستم حرفی بزنم که با دادش از ترس به بالا
پریدم و لال شدم.
_میفهمی؟اینو توي گوشت کن، تو مال منی.
با ترس بازوشو گرفتم و با التماس گفتم: آروم باش
مهرداد، نرو خونه بذار باهم حرف بزنیم.
پسم زد و نگاه ترسناکی بهم انداخت.
-تو زن منی، زن من، میفهمی؟ وقتشه پاي خودمو
توي زندگیت ثابت کنم.
داد زد: وقتشه به توي نفهم بفهمونم که نباید دیگه
به کسی جز من نگاه کنی، نباید به کسی جز من فکر
کنی.
از ترس لرزیدم.
بخدا دیوونه شده بود، انگار جنون گرفته بود.
بغضم گرفت.
فکري که به ذهنم خطور میکرد شدید میترسوندم.
-مهرداد یعنی چی که میگی میخواي پاي خودمو
توي زندگیت ثابت کنم؟
عصبی خندید.
_میفهمی عسلم، میفهمی خانمم.
دستشو محکم روي رونم گذاشت و فشار داد که
آخی گفتم و سعی کردم دستشو بردارم.
-توروخدا دستتو بردار درد داره.
_مال منی هر کاری بخوام به سرت میارم.
محکمتر فشار داد که آخ بلندتري گفتم و اشکی از گوشه چشمم پایین اومد.
با بغض گفتم: تو دیوونه شدي مهرداد! زده به سرت!
بزن کنار پیاده میشم.
- ۲.۹k
- ۰۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط