𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟷




( ویو راوی )



جونگ‌کوک نفسش را کلافه بیرون داد.
ـ جانگ...
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نصفه شبه. حوصله بازی هات رو ندارم، حرفت رو بزن.



جانگ که مطمئن شده بود جونگ‌کوک از رفتاراش کلافه شده، قهقهه ای شیطانی زد.


ـ ای بابا... جونگ‌کوک تو چرا اینجوری‌ می‌کنی...بهت زنگ زدم بیای اینجا دو کلمه باهم حرف بزنیم تو هم اینجوری می‌کنی...واقعا ناراحت میشم.


جونگ‌کوک فقط نگاهش کرد.
نه تعجب کرده بود...
نه عصبانی.
فقط خوب می‌دونست هر وقت جانگ این‌طوری لبخند می‌زنه، قراره یه نفر بدبخت بشه.



ـ منم یه ساعته دارم همینو میگم...سریع حرفتو بزن.


ـ ببین دوباره داری دعوام می‌کنی...اصلا ولش باهات قهرم.



مشتش روی میز فرود آمد.
صدای برخورد چوب، سکوت کازینو را شکست.
جونگ‌کوک از جاش بلند شد.
ـ به درک!


فقط می‌خواست از اون کازینوی لعنتی دور شه.
دعوت جانگ از همون اول بوی دردسر می‌داد...


جونگ‌کوک بی‌توجه از کنار میزها گذشت و جانگ رو به رحمت خدا سپرد.
محافظاش یک قدم پشت سرش حرکت می‌کردن.
فقط چند متر تا خروجی مونده بود...
که ناگهان زنی مقابلش ایستاد.
انگشت‌های لرزانش یقه‌ی کت مشکی جونگ‌کوک را گرفت.
جونگ‌کوک نگاهش را پایین آورد.
زن...
حدود چهل ساله بود.
موهای آشفته.
چشم‌های سرخ.
و بوی تند الکل قبل از خود زن به مشامش رسید.

نگاهش روی چهره زن ثابت موند، اخمش بی‌اختیار بیشتر از قبل در هم رفت.
میخواست زن رو یه طرف پرت کنه و از اون کازینوی کوفتی خارج شه اما با شنیدن صدایی دست از سر این فکرش برداشت.


ـ بیا قمار....سـ...سر ۹ میلیارد دلار.



اخمش عمیق تر شد.

ـ قمار ؟!

گوشه لبش کمی تکون خورد که سریع محو شد.

ـ بگیرینش.


محافظ هایی که پشت سر جونگ‌کوک بودن از دوطرف بازوی زن رو گرفتن و راه رو برای رئیسشون باز کردن.
زن داد و بیداد میکرد که ولش کنن فقط میخواد با رئیسشون قمار کنه اما...همه چی بی‌فایده بود.



ـ بین خودتون تقسیمش کنید.



زن با شنیدن این جمله یه جیغی سر داد که از هر طرف کازینو یه چشم روش قرار گرفت.
همه محافظا با حرف رئیسشون داشتن از خوشحالی رو ابرا پرواز میکردن.
زن با تقلا های بسیار زیاد سعی می‌کرد بازوهاشو از اون دو هیولای بزرگ رها کنه ولی نمیشد که نمیشد.


جونگ‌کوک اون زن رو به محافظاش سپرد و خواست از کازینو خارج شه اما باز یه صدایی مانع این عملش شد.


ـ من....من این پولو بهت میدم...فقط لطفا...لطفا بهم فرصت بده. ( داد )


برگشت و با صورت بیشتر بهم ریخته زن مواجه شد.
الان که فکر میکرد خیلی هم بد نبود باهاش قمار کنه.
به هر حال خودش قرار بود برنده شه.


اما موضوع اصلی اینجا بود که این زنیکه اینقدر پول رو چجوری میخواد بهش بده.
از قیافش که معلوم بود زیاد پولدار نیست و توانش به این‌همه پول نمی‌رسه.

ذاتا چند وقت بود که قمار نمی‌کرد و میتونست یه جورایی براش مشغولیت باشه.
و از طرف دیگه فقط میخواست بفهمه این زن چجوری میخواد ۹ میلیارد دلار بهش بده.



ـ چجوری میخوای این همه پول بدی؟!




زن با مستی لبخندی زد:
ـ تو نگران اونش نباش...من چیزی دارم که بیشتر از ۹ میلیارد دلار می‌ارزه.



جئون با شنیدن این حرف اقدام به قمار کرد.
و از یه طرف دیگه واقعا نیاز داشت از این شرایط گو*هی که جانگ بهش تقدیم داده بود خلاص شه.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سکوت سنگینی دور میز نشست.
نگاه همه به اون دو نفری بود که روبه‌روی هم نشسته بودند.

زن با انگشتانی لرزان کارتش را برداشت؛ نفسش را حبس کرد و آن را روی میز گذاشت.
جونگ‌کوک حتی به کارت خودش هم نگاه نکرد. فقط با همان آرامش همیشگی، دستکش چرمی مشکی‌اش را مرتب کرد و کارت را روی میز رها کرد.
انگار از همون لحظه‌ای که پشت میز نشسته بود، نتیجه بازی را می‌دونست.

زمزمه‌ای بین محافظ هایی که پشت صندلی‌ای که جونگ‌کوک روش نشسته بود، پیچید.
رنگ صورت زن لحظه‌به‌لحظه می‌پرید...
آخرین دور بازی فرا رسید.
زن لب پایینش را گاز گرفت، آخرین کارت را روی میز گذاشت و چند ثانیه بعد...
سکوت همه جا را به خود گرفته بود.
اون زن..
شکست.



جونگ‌کوک با خیال راحت به صندلی تکیه داد و نگاه پرمعنایی به زن کرد.

ـ اسمت چیه؟


زن بدون اینکه سرشو بلند کنه زمزمه کرد:
ـ الـ..النا ویت..مـ..مور.



النا بدنش کلا می‌لرزید انگار توی یخچال گذاشتنش.
سرش هم پایین بود، از طرز رفتاراش کلا معلوم بود خیلی ترسیده.



جونگ‌کوک با صدایی کاملا خنثی روبه زن گفت:
ـ خب...کی میخوای پول رو بیاری؟!

ادامش تو کامنتا..
هر کاری میکردم آپ نمیشد لامصب🌝🌚
دیدگاه ها (۲۷)

فالوشه بانوم 🎀 https://wisgoon.com/989363_1923

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒 / بــازی قـدرتـــشخصیت‌های اصلی: جئون جونگ کوک، ک...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

ᴘᴀʀᴛ ۵ | یه پیشنهاد عجیبجونگ‌کوک از دفتر مدیر بیرون اومد.هنو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط