پارت آخر
پارت آخر
Pt⁵ : اعتراف آخر شب 🌙💜
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
فیلم تموم شده بود.
خوراکیها تموم شده بودند.
بارون هم کمکم بند آمده بود.
چراغهای خونه خاموش بودند و فقط نور کمرنگ شهر از پشت پنجره داخل میتابید.
ا/ت سرش روی سینه تهیونگ بود و صدای ضربان قلبش رو میشنید.
تهیونگ آروم موهاش رو نوازش میکرد.
چند دقیقهای در سکوت گذشت.
بعد ناگهان گفت:
«چاگی؟»
«هوم؟»
«یه چیزی بگم؟»
«بگو.»
تهیونگ لبخند زد.
«هیچ جای دنیا اندازه این لحظه خوشحالم نمیکنه.»
ا/ت سرش رو بلند کرد.
تهیونگ به چشمهاش نگاه میکرد.
همون نگاه گرم و مهربونی که همیشه باعث میشد دل ا/ت آروم بگیره.
«مهم نیست چقدر کار داشته باشم...»
آروم دست ا/ت رو گرفت.
«مهم نیست چقدر خسته باشم...»
روی دستش بوسهای نرم زد.
«وقتی کنار توام، همه چیز خوب میشه.»
چشمهای ا/ت برق زد.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
«برای همین هر روز دلم میخواد بیشتر نازت کنم...»
«چرا؟»
«چون تو آدم مورد علاقه منی.»
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
بعد تهیونگ پیشانیاش را به پیشانی ا/ت تکیه داد و آرام گفت:
«و هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم...»
ا/ت لبخند زد.
تهیونگ هم لبخند زد.
و در حالی که ا/ت را محکم در آغوش گرفته بود، هر دو زیر صدای آرام باران و گرمای آغوش هم، کمکم به خواب رفتند... 🥺💜🌙✨
#زن_بنگتن
Pt⁵ : اعتراف آخر شب 🌙💜
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
فیلم تموم شده بود.
خوراکیها تموم شده بودند.
بارون هم کمکم بند آمده بود.
چراغهای خونه خاموش بودند و فقط نور کمرنگ شهر از پشت پنجره داخل میتابید.
ا/ت سرش روی سینه تهیونگ بود و صدای ضربان قلبش رو میشنید.
تهیونگ آروم موهاش رو نوازش میکرد.
چند دقیقهای در سکوت گذشت.
بعد ناگهان گفت:
«چاگی؟»
«هوم؟»
«یه چیزی بگم؟»
«بگو.»
تهیونگ لبخند زد.
«هیچ جای دنیا اندازه این لحظه خوشحالم نمیکنه.»
ا/ت سرش رو بلند کرد.
تهیونگ به چشمهاش نگاه میکرد.
همون نگاه گرم و مهربونی که همیشه باعث میشد دل ا/ت آروم بگیره.
«مهم نیست چقدر کار داشته باشم...»
آروم دست ا/ت رو گرفت.
«مهم نیست چقدر خسته باشم...»
روی دستش بوسهای نرم زد.
«وقتی کنار توام، همه چیز خوب میشه.»
چشمهای ا/ت برق زد.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
«برای همین هر روز دلم میخواد بیشتر نازت کنم...»
«چرا؟»
«چون تو آدم مورد علاقه منی.»
سکوت کوتاهی بینشان افتاد.
بعد تهیونگ پیشانیاش را به پیشانی ا/ت تکیه داد و آرام گفت:
«و هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم...»
ا/ت لبخند زد.
تهیونگ هم لبخند زد.
و در حالی که ا/ت را محکم در آغوش گرفته بود، هر دو زیر صدای آرام باران و گرمای آغوش هم، کمکم به خواب رفتند... 🥺💜🌙✨
#زن_بنگتن
- ۳۶۱
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط