طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
---

پارت ۵۹ | «بهونه‌های کوچک»

از برگشتن اعضا دو روز گذشته بود.

شرکت دوباره مثل قبل شلوغ شده بود.

صدای رفت‌وآمد کارکنان، تمرین اعضا و جلسه‌های پشت سر هم، دوباره به ساختمان جان داده بود.

...

مانلی از صبح مشغول اصلاح چند طرح جدید بود.

رئیس پروژه گفته بود لباس‌های جدید باید تا آخر هفته آماده شوند.

مداد را روی کاغذ می‌کشید اما...

هر چند دقیقه یک بار حواسش پرت می‌شد.

ناخودآگاه به ساعت نگاه می‌کرد.

بعد دوباره سرش را پایین می‌انداخت.

خودش هم نمی‌دانست منتظر چه چیزی است.


---

همان موقع...

داخل سالن تمرین...

اعضا بعد از چند ساعت تمرین، بالاخره استراحت کردند.

جیهوپ خودش را روی زمین انداخت.

«دیگه نمی‌تونم،ولی باید بتونم!»

جونگکوک بطری آب را به سمتش گرفت.

«بگیر، شاید زنده موندی.»

همه خندیدند.

جین در یخچال کوچک اتاق را باز کرد.

«کسی آبمیوه می‌خواد؟»

«من!»

«منم!»

اتاق دوباره پر از سر و صدا شد.

...

تهیونگ حوله را روی شانه‌اش انداخت.

بطری آبش خالی شده بود.

خواست از اتاق بیرون برود.

جیمین با لبخند پرسید:

«کجا؟»

«آب بیارم.»

جونگکوک زیر لب گفت:

«آب... یا یه چیز دیگه؟»

تهیونگ فقط خندید و از اتاق بیرون رفت.


---

در همان لحظه...

مانلی از اتاق طراحی بیرون آمد تا برای خودش قهوه بگیرد.

وقتی به دستگاه قهوه‌ساز رسید...

همان موقع تهیونگ هم از پیچ راهرو رد شد.

هر دو تقریباً همزمان ایستادند.

چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.

بعد هر دو همزمان گفتند:

«سلام.»

و هر دو خندیدند.

مانلی گفت:

«تمرین تموم شد؟»

تهیونگ بطری خالی را بالا گرفت.

«فعلاً استراحته.»

بعد نگاهی به لیوان قهوه‌ی مانلی انداخت.

«بازم قهوه؟»

مانلی لبخند زد.

«اگه قهوه نباشه، احتمالاً وسط طراحی خوابم ببره.»

تهیونگ آرام خندید.

«پس زیاد خسته‌ت می‌کنن.»

«یکم... ولی دوستش دارم.»

...

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

هیچ‌کدام عجله‌ای برای رفتن نداشتند.

اما هیچ‌کدام هم نمی‌دانستند چه بگویند.

در همین لحظه...

درِ سالن تمرین باز شد.

جیهوپ سرش را بیرون آورد.

«تهیونگ!»

تهیونگ برگشت.

«آره منظورم اینه که بله؟»

«آب پیدا کردی یا رفتی چشمه حفر کنی؟»

صدای خنده‌ی جین و جونگکوک از داخل اتاق آمد.

تهیونگ خنده‌اش گرفت.

«الان میام!»

...

قبل از رفتن، رو به مانلی گفت:

«خسته نباشی.»

مانلی هم لبخند زد.

«تو هم همین‌طور.»

تهیونگ رفت.

اما قبل از اینکه وارد سالن تمرین شود...

یک بار دیگر برگشت.

مانلی هنوز همان‌جا ایستاده بود و مشغول هم زدن قهوه‌اش بود.

لبخند خیلی کوتاهی زد.

بعد وارد اتاق شد.


---

جیمین همان لحظه متوجه نگاه آخرش شد.

آرنجش را به جونگکوک زد.

آرام گفت:

«دیدی؟»

جونگکوک با شیطنت خندید.

«این هیونگ دیگه هیچ امیدی براش نمونده.»

جین که حرفشان را شنیده بود، با خنده گفت:

«فقط دعا کنید خودش زودتر بفهمه چه خبره!»

همه خندیدند.

تهیونگ با تعجب نگاهشان کرد.

«باز درباره‌ی من حرف می‌زنید؟»

نامجون جرعه‌ای از آبش نوشید و با لبخند گفت:

«نه... فقط داریم از یکی حرف می‌زنیم که این روزها بهونه‌های عجیبی برای بیرون رفتن از اتاق پیدا می‌کنه.»

صورت تهیونگ کمی سرخ شد.

«من واقعاً رفته بودم آب بیارم.»

یونگی که تا آن لحظه ساکت بود اب معدنی رو از دهنش فاصله داد ، بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:

«آب هم آوردی... ولی پنج دقیقه دیرتر.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد...

و بعد همه با صدای بلند خندیدند.

تهیونگ هم این بار نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

اما ته دلش...

می‌دانست دلیل آن پنج دقیقه، اصلاً بطری آب نبود.

پایان پارت ۵۹... 🤍🌙

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلا اینروزا یه چند تا کارایی دارم لطفا به بزرگیو خوشگلیتون ببخسید
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــه.⊱ .✦. ⊰...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط