💜 💜 💜 💜
💜 💜 💜 💜
عشــــــــق....
پارت 182
نیلوفر:
چیزی نگفت فقط...چرا جدا نمیشی ؟
از حرفم جا خورد زودگفتم : بخاطر بچه
مهرداد: آره همین دیگه اون بچه برام مهمه
- مهرداد تو رووخدا حالت بد نشه ولی...اون گفت می خواد بچه رو بندازه
مهرداد عصبی شدوگفت : می دونستم یه غلطی می خواد بکنه اومده مدارکشو برداشته
مهرداد رفت ومنم پشت سرش
- مهرداد وایسا...تو رووخدا حالت بد میشه
برگشت طرفم وگفت : خوبم نیلوفر نگران نباش
- چطور خوبی با این حال کجا میری؟
تو چشام نگاه کردوگفت : میرم دنبال زنم...
چیزی نگفتم دیگه از پله ها رفت پایین واز خونه رفت بیرون خدا خدامی کردم اتفاقی نیفته خیلی می ترسیدم حال مهرداد بد بشه یا لیلی بچه اش رو بندازه
عصرشده بود وخبری از هیچ کس نبود داشتم از نگرانی می مردم تو حیاط جلو تراس خونه نشسته بودم مهرداد برگشت با ترس رفتم کنارش وگفتم : مهرداد خوبی
نفس عمیقی کشید وگفت : خوبم چیزی نیس
- لیلی چی شد ؟!
نگاش کردم نگام کردوگفت : نمی دونم ...حالم بده نیلوفر برو کنار
رفتم کناررفت توخونه همونجا نشستم عمه ومامانم برگشتن مامان کلی سوال جوابم کرد جواب نمی دادم اونم دیگه چیزی نگفت
بلندشدم ورفتم کنار استخر تو آلاچیق نشستم آقا حسام ومحسنم اومدن محسن اومد کنارم وگفت : به به گل من تنها نشسته ...خوبی ...نیلوفر؟!
نگاش کردم وگفتم : خوبم
محسن : شک دارم ...این اینجا چیکار می کنه؟
- کی
برگشتم دیدم لیلی رفت تو خونه
نفس عمیقی کشیدم خدا خدا می کردم اتفاقی نیفته
محسن : من میرم لباسمو عوض کنم بیام شنا
- باشه
محسن که رفت سرمو به صندلی تکیه دادم خوشحال بودم با وجود این همه مشکل مهرداد بازم زندگی وبچه اش رو می خواست
با صدای جیغ نزدیک بود..
عشــــــــق....
پارت 182
نیلوفر:
چیزی نگفت فقط...چرا جدا نمیشی ؟
از حرفم جا خورد زودگفتم : بخاطر بچه
مهرداد: آره همین دیگه اون بچه برام مهمه
- مهرداد تو رووخدا حالت بد نشه ولی...اون گفت می خواد بچه رو بندازه
مهرداد عصبی شدوگفت : می دونستم یه غلطی می خواد بکنه اومده مدارکشو برداشته
مهرداد رفت ومنم پشت سرش
- مهرداد وایسا...تو رووخدا حالت بد میشه
برگشت طرفم وگفت : خوبم نیلوفر نگران نباش
- چطور خوبی با این حال کجا میری؟
تو چشام نگاه کردوگفت : میرم دنبال زنم...
چیزی نگفتم دیگه از پله ها رفت پایین واز خونه رفت بیرون خدا خدامی کردم اتفاقی نیفته خیلی می ترسیدم حال مهرداد بد بشه یا لیلی بچه اش رو بندازه
عصرشده بود وخبری از هیچ کس نبود داشتم از نگرانی می مردم تو حیاط جلو تراس خونه نشسته بودم مهرداد برگشت با ترس رفتم کنارش وگفتم : مهرداد خوبی
نفس عمیقی کشید وگفت : خوبم چیزی نیس
- لیلی چی شد ؟!
نگاش کردم نگام کردوگفت : نمی دونم ...حالم بده نیلوفر برو کنار
رفتم کناررفت توخونه همونجا نشستم عمه ومامانم برگشتن مامان کلی سوال جوابم کرد جواب نمی دادم اونم دیگه چیزی نگفت
بلندشدم ورفتم کنار استخر تو آلاچیق نشستم آقا حسام ومحسنم اومدن محسن اومد کنارم وگفت : به به گل من تنها نشسته ...خوبی ...نیلوفر؟!
نگاش کردم وگفتم : خوبم
محسن : شک دارم ...این اینجا چیکار می کنه؟
- کی
برگشتم دیدم لیلی رفت تو خونه
نفس عمیقی کشیدم خدا خدا می کردم اتفاقی نیفته
محسن : من میرم لباسمو عوض کنم بیام شنا
- باشه
محسن که رفت سرمو به صندلی تکیه دادم خوشحال بودم با وجود این همه مشکل مهرداد بازم زندگی وبچه اش رو می خواست
با صدای جیغ نزدیک بود..
- ۳۶.۲k
- ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط