دو ساعتی از عقدمان می گذشت..

دو ساعتی از عقدمان می گذشت..

هی فکر میکردم حالا که به او به من محرم است اگر به من دست بزند چه می شود؟

در همین فکرها بودم که اذان مغرب از رادیو پخش شد و پسری که حالا دو ساعت بود همسرم شده بود به نماز ایستاد ...
و من به تقلید از کسانی که می شناختم سریع رفتم و اولین نماز جماعت دو نفره رو به همسرم اقتدا کردم ..

نماز که تمام شد همسرم انگار که فکر مرا خوانده باشد برگشت

و دست هایش را دراز کرد
و گفت
" قبول باشد "

:)
دیدگاه ها (۱۱)

زن ها گاهی عاشقانه هایشان را دم می کنندو می شود همان چای خوش...

عاشقانه های پاکبسم رب الحسین [علیه السلام]گفتمبا خدا معامله ...

نهایت مردانگی این استحواست به گلی که خدا دستت سپرده باشدان ا...

بگذار سرم بزارم روی شانهایتتا همه بدانند همه چیز زیر سر من ا...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۱: حقیقتِ زیرِ سطحِ آبجونگ‌کوک ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۹: شب اولدر اتاق بسته شد.صدای قدم‌های یه‌...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²¹صبح، آرام‌تر از همیشه از راه رسید....

پارت ۳۰ | پایانِ سایه‌ها 🌙❤️سه سال بعد...صدای خنده‌ی بچه‌ها ...

فیک : بین راندها

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط