کابوس ها خواب مرا برده

کابوس ها خواب مرا برده
رویای بیتاب مرا برده
انگار مهتاب مرا برده
این در نایاب مرا برده
شبهای غمگین را سحر کن باز
ساعت به ساعت بیقراری بود
در بین حرفم گریه زاری بود
بر شانه هایم کوله باری بود
در قلب من خونابه جاری بود
بی طاقتی را دست به سر کن باز
این شعر های تازه داغم کرد
آری دچار احتراقم کرد
محو سکوت این اتاقم کرد
آماده ی هر اتفاقم کرد
این واژه ها را شعله ور کن باز
دارایی حساس من هستی
تو بهترین الماس من هستی
گل بوته های یاس من هستی
زیباترین وسواس من هستی
در لحظه های من گذر کن باز
عمری در احساست نجابت هست
در دستهای تو سخاوت هست
خواب و خیالم با تو راحت هست
فریاد عشقت بی نهایت هست
گوش مرا هر بار کر کن باز
دیدگاه ها (۱۴)

تا وقت سرنیامده از من خبر بگیروقتی دلت گرفت ، مرا در نظر بگی...

درد ِعشقی کشیده ام که فقط ، هر که باشد دچار می فهمدمرد ، معن...

باید تو را همیشه به دقت نگاه کردیعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه ...

غم دنیا همه یک سو، غم من در یک سوآنچنانم که غم از دیدن من رف...

اسم رمان 《 چشمهای بی انتها 》پارت ۴ليويا : نگاهش کردم و از پش...

یار خوبم گفته بودی جان نثارم می کنی با صدایت همچو آهویی شکار...

وقتی اعضا دزدیدند یا وقتی اعضا دزدیدنت و تو سعی میکنیم فرار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط