. ₗₒᵥₑ ₒf ₜₕₑ ₘₒₒₙ ₐₙd ₜₕₑ ₛᵤₙ
. ₗₒᵥₑ ₒf ₜₕₑ ₘₒₒₙ ₐₙd ₜₕₑ ₛᵤₙ
𝑷𝒂𝒓𝒕.¹ .
.
سوار بر هواپیما بود به فکر این که قرار بود قیافه
اون شخصی که فکر بهش از درون آتیشش میزد بود همه چی یهویی بود ولی تنها چیزی که میدونست نفرت از اون پسر بود و الان داشت میرفت فرانسه پیش همون پسر و پیشتر حرصی میشد
م . ج : جونگ کوک عزیزم
کوک با بی حوصلگی گفت
_ بله مامانی
م . ج : کوک این چه قیافه ای هست گرفتی ما ۵ دقیقه دیگه فرود میآییم بعد میخوای با این قیافه جلوی عنه و داییت باشی
_ مامان فقط خستم
پ . ج : اوه عزیزم کوک سفر طولانی داشته معلونه که هسته هست و اینکه من مطمعنم اونم دلش برای ته کوچولو خیلی تنگ شده
بعد کلی حرف از هواپیما فرود اومد و همه رفتن سمت فرودگاه و لینا و سونگ و ته کوچولو رو دیدن
[ نکته : کوک ۱۲ سالشه و ته ۶ سال و دایی و عمه کوک باهم ازدواج کردن پس ته هم میشه پسر دایی و پسر عمه کوک ]
سونهو پدر کوک که با چشاش دنبال ته میگشت و با پیدا کردنش بدون اهمیت به کسی دوید سمتش و اون و سفت بغل کرد و کلی بوسش کرد
پ . ت : ععع بچمو خفه کردی ولش کن مرد
پ . ج : هرکاری میخوایین بکنین من از دست برنمیدارم من تازه به ته کوچولوم رسیدم
لینا که دنبال کوک بود گفت
م . ت : هی کوکیه من کو
_ عمه جان بنده پشت سرت قرار دارم
لینا شک زده شد و پرید بالا ولی بعد سفت گرفتش و گردنش و گاز گرفت و بعد کلی بوسش کرد کوک که داشت خفه میشد گفت
_ دایی ماماننن بابااا دایی کمککک منو از دست عمه نجات بدین
پ . ج : پسرم خودت میدونی ما از دست هرکی بتونیم نجاتت بدیم از دست عمت نمیتونیم
همه زدن زیر خنده و به سمت خونه حرکت کردن وقتی رسیدن لینا اتاق ها رو به یونا و سونهو و کوک نشون داد و همه رفتن استراحت کنن
چند ساعتی میشد که کوک داشت کتاب میخوند
صدای در زدن اتاقش و شتید و گفت بیا با دیدن قیافه ته حرف های ویکا رو به یاد آورد
< فلش بک >
سه یال پیش
ویکا ؛ هی جئون بگو چی شنیدم
_ باز چیه
ویکا : این کیم تهیونگ
_ خب
ویکا : امگای غالبه
_ اوم خوبه
کوک ذوق زده شده بود ولی نشون نداد چونونمیخواست کسی بفهمه که عاشق تهیونگ ولی بیخبر از اینکه ویکا همه چیز رو میدونست و خود ویکا هم دیوانه وار ته رو دویت داشت برای همین از فرصت استفاده کرد تا کاری کنه که کوک از ته متنفر بشه
ویکا : میدونی یعنی چی
_ یعنی میتونه بچه دار شه
ویکا : نچ نچ
_ پس چی
ویکا : امگا های غالب بعد ۱۸ سالگی باید پر شن اونم هر شب بخاطر هورمونی بودنشون و حتی اگه ازدواج کرده باشن زیر همه میتونن برن و از هرکسی میتونن باردار شن
_ اوم اوکی
کوک که داشت منفجر میشد نشون نداد ولی متنفر شد از فرشتش متنفر شد اون بچه بود و حرف ویکا تو مغزش خونه ساخته بود
< پایان فلش بک >
کوک که حرصی بود به قیافه مظلوم ته نگاه کرد و با سردی گفت
_ چی میخوای
+ جونگ کوکا حوصلم سر رفته باهام بازی کن
_ دارم کتاب میخونم نمیشه
ته که خیلی ناراحت شده بود ولی دست نکشید و گفت
+ پس منم به تو نگاه میکنم
کوک که حرصی بود چیزی نگفت
چندساعت میگذشت که ته گفت
+ هیونگ میشه یه سوال بپرسم
_ بگو
+ رایحه ام کی فعال میشه
_ رایحه آلفا ها و امگا و ... ۱۳
+ مرسی هیونگ
بعد یه بوس رو گونه ی کوک رد کوک صدای تپش قلبش گوش هاشو پر کرده بود ولی باز هم تنفر داشت
.
.
.
.
بعد شام دور هم جمع شدن یونا پرسید
م . ج : لینا ته جزو کدوم گله هست
م . ت : امگای غالب
لینا و سونهو ذوق زده شدن
م . ج : وای خدای من ته از همون اولشم معلوم بود خاصه
پ . ت : کوک چی جزو کدوم گلس
م . ج : آلفای خون خالص
م . ت : وای آلفای خون خالص از الفا های رهبر قوی ترن و کمیاب ترینن
و همینطور حرف ها ادانه داشت و کوک بر گشته بود. به اتاقش و ته هم پشت سرش هرجا اون میرفت میرفت و الان دوباره باهم تنها شدن که ......
__________________________
خماریییییییی 😇
فشاری شده بودم رو کار ویسگون ولی من لجباز تر از این حرفام
𝑷𝒂𝒓𝒕.¹ .
.
سوار بر هواپیما بود به فکر این که قرار بود قیافه
اون شخصی که فکر بهش از درون آتیشش میزد بود همه چی یهویی بود ولی تنها چیزی که میدونست نفرت از اون پسر بود و الان داشت میرفت فرانسه پیش همون پسر و پیشتر حرصی میشد
م . ج : جونگ کوک عزیزم
کوک با بی حوصلگی گفت
_ بله مامانی
م . ج : کوک این چه قیافه ای هست گرفتی ما ۵ دقیقه دیگه فرود میآییم بعد میخوای با این قیافه جلوی عنه و داییت باشی
_ مامان فقط خستم
پ . ج : اوه عزیزم کوک سفر طولانی داشته معلونه که هسته هست و اینکه من مطمعنم اونم دلش برای ته کوچولو خیلی تنگ شده
بعد کلی حرف از هواپیما فرود اومد و همه رفتن سمت فرودگاه و لینا و سونگ و ته کوچولو رو دیدن
[ نکته : کوک ۱۲ سالشه و ته ۶ سال و دایی و عمه کوک باهم ازدواج کردن پس ته هم میشه پسر دایی و پسر عمه کوک ]
سونهو پدر کوک که با چشاش دنبال ته میگشت و با پیدا کردنش بدون اهمیت به کسی دوید سمتش و اون و سفت بغل کرد و کلی بوسش کرد
پ . ت : ععع بچمو خفه کردی ولش کن مرد
پ . ج : هرکاری میخوایین بکنین من از دست برنمیدارم من تازه به ته کوچولوم رسیدم
لینا که دنبال کوک بود گفت
م . ت : هی کوکیه من کو
_ عمه جان بنده پشت سرت قرار دارم
لینا شک زده شد و پرید بالا ولی بعد سفت گرفتش و گردنش و گاز گرفت و بعد کلی بوسش کرد کوک که داشت خفه میشد گفت
_ دایی ماماننن بابااا دایی کمککک منو از دست عمه نجات بدین
پ . ج : پسرم خودت میدونی ما از دست هرکی بتونیم نجاتت بدیم از دست عمت نمیتونیم
همه زدن زیر خنده و به سمت خونه حرکت کردن وقتی رسیدن لینا اتاق ها رو به یونا و سونهو و کوک نشون داد و همه رفتن استراحت کنن
چند ساعتی میشد که کوک داشت کتاب میخوند
صدای در زدن اتاقش و شتید و گفت بیا با دیدن قیافه ته حرف های ویکا رو به یاد آورد
< فلش بک >
سه یال پیش
ویکا ؛ هی جئون بگو چی شنیدم
_ باز چیه
ویکا : این کیم تهیونگ
_ خب
ویکا : امگای غالبه
_ اوم خوبه
کوک ذوق زده شده بود ولی نشون نداد چونونمیخواست کسی بفهمه که عاشق تهیونگ ولی بیخبر از اینکه ویکا همه چیز رو میدونست و خود ویکا هم دیوانه وار ته رو دویت داشت برای همین از فرصت استفاده کرد تا کاری کنه که کوک از ته متنفر بشه
ویکا : میدونی یعنی چی
_ یعنی میتونه بچه دار شه
ویکا : نچ نچ
_ پس چی
ویکا : امگا های غالب بعد ۱۸ سالگی باید پر شن اونم هر شب بخاطر هورمونی بودنشون و حتی اگه ازدواج کرده باشن زیر همه میتونن برن و از هرکسی میتونن باردار شن
_ اوم اوکی
کوک که داشت منفجر میشد نشون نداد ولی متنفر شد از فرشتش متنفر شد اون بچه بود و حرف ویکا تو مغزش خونه ساخته بود
< پایان فلش بک >
کوک که حرصی بود به قیافه مظلوم ته نگاه کرد و با سردی گفت
_ چی میخوای
+ جونگ کوکا حوصلم سر رفته باهام بازی کن
_ دارم کتاب میخونم نمیشه
ته که خیلی ناراحت شده بود ولی دست نکشید و گفت
+ پس منم به تو نگاه میکنم
کوک که حرصی بود چیزی نگفت
چندساعت میگذشت که ته گفت
+ هیونگ میشه یه سوال بپرسم
_ بگو
+ رایحه ام کی فعال میشه
_ رایحه آلفا ها و امگا و ... ۱۳
+ مرسی هیونگ
بعد یه بوس رو گونه ی کوک رد کوک صدای تپش قلبش گوش هاشو پر کرده بود ولی باز هم تنفر داشت
.
.
.
.
بعد شام دور هم جمع شدن یونا پرسید
م . ج : لینا ته جزو کدوم گله هست
م . ت : امگای غالب
لینا و سونهو ذوق زده شدن
م . ج : وای خدای من ته از همون اولشم معلوم بود خاصه
پ . ت : کوک چی جزو کدوم گلس
م . ج : آلفای خون خالص
م . ت : وای آلفای خون خالص از الفا های رهبر قوی ترن و کمیاب ترینن
و همینطور حرف ها ادانه داشت و کوک بر گشته بود. به اتاقش و ته هم پشت سرش هرجا اون میرفت میرفت و الان دوباره باهم تنها شدن که ......
__________________________
خماریییییییی 😇
فشاری شده بودم رو کار ویسگون ولی من لجباز تر از این حرفام
- ۳۴۱
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط