I love you...

I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:31(119)
(ویو:جونگکوک)
مثل مترسک،همونجا بی‌حرکت موندم...

و رنگ از چهره ی همه مخصوصا اون هان سوک عوضی،پرید.

ولی مهم اینه که،اون اسم...

اون اسم...

لقب یاقوته.

ولی امکان نداره...

اون...

اون مرده!

همین دیشب با دستای خودم،روی بدن ظریفش،خاک ریختم...

خودم براش سنگ قبرش رو انتخاب کردم...

خودم دارم براش عزا داری می‌کنم...

حتما...

حتما یکی از اسمش استفاده کرده.

وگرنه این غیر ممکنه که...

که یاقوتم زنده باشه!

دست تهیونگ رو روی شونه‌م که احساس کردم،انگاری که تازه دیدم به دنیا برگشته...

۳ تا بادیگارد رفته بودن...

اون مرتیکه،بهت زده نشسته بود روی مبل...

و مادرم هم،بالا سرش وایساده بود...

تهیونگ،من رو به سمت راه پله ی عمارت،هدایت کرد...

🐻:بیا بریم.(با لحنی خنثی.)

پاهام،به حرکت در نمی‌اومد...

ولی وقتی که تهیونگ من رو به آرومی هل می‌داد،با قدم های سنگینی که انگار دو تا وزنه ی‌ ده کیلویی،به پاهام متصل شده...

خواستم اولین قدم رو روی راه پله بذارم،که صدای کشیده شدن ماشه رو شنیدم...

مکث کردم...

از بغل چشمم که نگاه کردم،دیدم که تهیونگ خشکش زده و داره به عقبم نگاه می‌کنه...

کنجکاو شدم،آروم چرخیدم که...

که دیدم اون عوضی هان‌سوک اسلحه رو به سمتم گرفته...

به سمت پسر خودش...

و...

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.

#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۲۳)

پارت 4۴بارونِ ریزی شروع به باریدن کرده بود. هوا سرد و سنگین ...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت9ویو اتبه سم...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط