#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟑

جونگکوک و تهیونگ بعد از کلی خوش گذرونی بالاخره پا به خونه گزاشتن و زنگ عمارت رو زدند.
اجوما با خوشحالی در رو باز کرد و بعد از خوشامدگویی به پسر ها اونا وارد شدن.
همینکه وارد پذیرایی شدند مردی میانسال و دختری زیبای کنارش رو دیدند.
یونگ هو با لبخند به پسرش اشاره کرد که بیاد اینجا.

یونگ هو:پسرم تهیونگ، بیا ببین کی اومده

تهیونگ با گیجی به سمت پدرش رفت ولی سعی کرد خونسرد و جدی باشه، به خودش اومد و حتی نیم نگاهی هم به دختر عموش نکرد و به سمت عموش رفت.
دستش رو به سمت عموش دراز کرد و با لحنی که هیچ شوخی نبود و بیشتر ازش سرما میبارید گفت.

تهیونگ:سلام عمو خوش اومدی

مرد لبخندی زد و دست برادرزاده ش رو گرفت و لب زد

هوانگ:ممنون تهیونگ.

تهیونگ با لبخند مصنوعیش دست عموش رو ول کرد و به سمت دختری که از اون موقع با نگاهاش میخوردتش رفت و با لبخند دست سمتش دراز کرد.

تهیونگ:سلام دختر عمو

دخترک که از رفتار تهیونگ متعجب بود، از اینکه انقدر بزرگ شده قد کشیده و زیباس در حیرت موند ولی با لبخند زیباش دست پیر عموش رو گرفت و گفت.

میرا:سلام تهیونگی

جونگکوک که داشت تو ذهنش به این که این دختر چقدر میتونه زیبا باشه فکر کرد، دستای کشیده ی خوش فرم، موهای بلنده مشکی، پوست سفید، و البته اندامش،ارایش ساده ش که زیباترش کرده بود، اما لباسش که یک کت همراه با دامن کوتاهش بود اونو خیلی خواستنی میکرد و با خودش شرط میبست که اون دختر ازش زیباتره.

همه بالاخره نشستند که عموی تهیونگ یا همون هوانگ گفت.

هوانگ:خیلی ببخشید زن داداش که به مراسم عروسی تون نرسیدم.
مری:نه اشکالی نداره ماهم مراسم کوچیکی گرفته بودیم.
تهیونگ:چیشد که تصمیم گرفتین دختر یکی یدونه تون رو کره بیارین.

همه از حرف تهیونگ متعجب بودن اما تهیونگ خیلی خونسرد کمی از قهوه ش خورد و عموش با لبخند گفت.

هوانگ:دخترم میرا تا همین امروز درگیر درس و شغلش بوده و برای اینکه تمرکزش به هم نریزه نمیاوردمش، و البته خودش هم اصراری به اومدن نداشت.
تهیونگ:اها خیلی خوبه.

دوباره جو بینشون تو سکوتی از جنس خاطرات گذشته و سنگینی فرو رفت که دوباره هوانگ به حرف اومد.

هوانگ:راستی این پسر زیبا کیه معرفیش نکردین.

حالا همه ی نگاه ها مخصوصا تهیونگ روی جونگکوک نشست، جونگکوک هم سعی کرد مثل دوست پسرش جدی و البته محترم باشه.

جونگکوک:امم فرصت نشد خودم رو معرفی کنم، من پسر مری ام کیم مری
هوانگ:اوه چقدر خوب، پسر خوبی به نظر میای، شغلت چیه.
جونگکوک:من وکالت خوندم و توی شرکت عمو یونگ هو وکیلم اما کنارش مدل شرکت تهیونگ هم هستم.

هوانگ لبخندی زد.

هوانگ:موفق باشی.

جونگکوک ممنونی زیر لب گفت و برای اینکه زودتر از اون جو خلاص بشه از جاش که کنار تهیونگ بود بلند شد و لبخندی به روی همه زد.

جونگکوک:با اجازه من دیگه برم.

با راه رفتن که فرقی با بدو بدو نداشت به اتاقش رفت.

هوانگ:پسرتون خیلی خوبه.
مری:ممنونم لطف دارین اما دخترتون خیلی کم صحبته.

میرا سرش رو بالا اورد و خنده ی ریزی کرد و با اخلاق دخترونش گفت.

میرا:متاسفم زن عمو، خب چی میگفتین.
مری:زیادی ساکتی دخترم
میرا:اها خب چی بگم( خنده)
یونگ هو:از خودت بگو میرا جان چیکارا میکنی دوست پسری یا کاری چیزی داری.

میرا با لحن دخترونش و لبخند گفت.

میرا:خب دوست پسر که ندارم چون اهلش نیستم و اینکه بله قرار بعد پدرم من جایگاهشون رو بگیرم و رئیس شرکت بشم.
یونگ هو:اوه پس قراره تو با تهیونگ همکار بشی

میرا نگاهش رو به پسر عموی جذابش داد و با لحنی عجیب گفت.

میرا:همینطوره.
___
تهیونگ مسواک زدنش رو تموم کرد و به سمت اتاق پسرکش رفت.

تهیونگ:گلم کجایی.
جونگکوک:دستشویی ام.

تهیونگ خودش رو روی تخت پسرش انداخت و منتظر شد بیاد.
جونگکوک از دستشویی با بالا تنه ی برهنه جلوی تهیونگ قرار گرفت، که تهیونگ حریص مثل کسایی که چند سال غذا نخوردن بهش خیره شد.

جونگکوک:چیه تا حالا بدن ندیدی.

جونگکوک بی حوصله به سمت کمدش رفت و تا خواست لباسی برداره دستی دور کمرش حلقه شد و روی شونه ی لختش لب های نشست و بوسه ای همونجا کاشته شد.

تهیونگ:چقدر بدنت بهم لبخند میزنه گلم.

جونگکوک نفسش توی سی.نش حبس شد که تهیونگ بوسه های بیشتری روی شونه ی لختش گزاشت.

جونگکوک:بس کن قلقلکم میگیره.
تهیونگ:خوبه دیگه

پسر رو چرخوند و به بدن سفید و روی فرمش نگاه کرد.
نیشخندی زد و لباشو روی گردن پسر گزاشت و بوسه ی خیسی همونجا زد و بوی عمیقی ازش گرفت.

جونگکوک:بس کن اینجا نمیشه
تهیونگ:پس کی میشه.
جونگکوک:نمیدونم

مرد روی سی.نه ی چپ پسر بوسه زد و گفت.

تهیونگ:این قلب باید فقط برای من بتپه.
جونگکوک:همینطور هم هست.

مرد نیشخندی زد و بوسه های متعددی روی گردن سی.نه و شون های پسر میزد.
دیدگاه ها (۹)

جونگکوک:تهیونگ بس کن بیا فقط بخوابیم. تهیونگ:بس میکنم اما تو...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟒یک هفته بعدمثل هرشب سر میز شام نشسته ب...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟐دخترک زیبا بهش نزدیکه شد و برادر لوسش ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟐سوا:داداشی من همه ی حرفات رو شنیدم و خ...

#نفرتی_عاشقانه𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔𝟔بالاخره با اصرار جونگکوک، مری و یونگ هو...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟒. جونگکوک وسایلو انداخت بغل ته و جلو ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط