لوسیا هنوز عمیق در خواب بود که صدای زنگ در سکوت خانه را شکست

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



لوسیا هنوز عمیق در خواب بود که صدای زنگ در، سکوت خانه را شکست.
یک‌بار… دو بار… و بار سوم، طولانی‌تر و مصرانه‌تر.

با نارضایتی زیر لب چیزی گفت و به سختی از کاناپه بلند شد.
دمپایی‌های پشمی‌اش را روی زمین می‌کشید و با چشمانی نیمه‌باز به سمت در رفت.

همین که دستگیره را چرخاند و در را باز کرد
ناگهان انفجاری از برف شادی به صورتش پاشید.

و همراهش جیغ‌های هیجان‌زده و صدای کف زدن، فضای راهرو را پر کرد.

لوسیا با شوک قدمی عقب رفت و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد.
تمام صورت و حتی موهایش سفید رنگ شده بود.

آنا خندید و جلو آمد. در حالی که با دست، برف شادی را از گونه‌های لوسیا پاک می‌کرد، گفت:

ـ رینا! نباید یه‌دفعه بپاشی تو صورتش!

رینا با خنده‌ای بلند شانه بالا انداخت:

ـ اوه، ببخشید! هیجان‌زده شدم.

لوسیا اخمی ساختگی کرد و گفت:

ـ اصلاً چه خبره این‌جا؟

وقتی صورتش کمی تمیز شد، نورا با لبخندی درخشان، کیکی را که در دست داشت بالا آورد. شمع‌های روشن رویش آرام می‌سوختند.
لب باز کرد، و با لحن آهنگین گفت:

_ تولدت مبارک… تولدت مبارک!

لوسیا مات و مبهوت به آن‌ها خیره شد:

_ امروز… تولدمه؟!

آنا دست به سینه ایستاد و با لحنی نمایشی غر زد:

ـ آره خانم! تولدته! و حتی یادت نبوده.

لوسیا آهسته چنگی به موهایش زد. نگاهش روی شمع‌های لرزان کیک ثابت ماند:

_ انگار واقعاً زندگی داره از دستم سُر می‌خوره…

رینا ابرو بالا انداخت:

_ یعنی چی؟

لوسیا با لبخند کم‌رنگی گفت:

_ یعنی این‌قدر درگیر کار و مسئولیت شدم که حتی تولد خودم رو هم یادم رفته.

نورا لب پایینش را با ناراحتی جلو آورد و گفت:

_ فدات بشم… مهم اینه که ما یادمونه. تو تنها نیستی.

آنا با تکان دادن سر تأیید کرد.
لبخند آرامی روی لب‌های لوسیا نشست؛ لبخندی که این‌بار واقعی‌تر بود.

_ خب… حالا که این‌طوره، اون کیک خوشمزه رو بیارید تو. حیفه شمع‌هاش هدر بره.

دخترها با ذوق وارد خانه شدند.
بوی وانیل و خامه، فضای گرم خانه را پر کرد. نور شمع‌ها روی دیوارها می‌رقصید.

آنا چراغ‌ها را خاموش کرد و نورا گفت:

ـ آرزو کن!

لوسیا لحظه‌ای چشم‌هایش را بست.
در دلش چیز های زیادی میگذشت، اما چه فایده، چیزی را که عمیقاً از یاد نمیرفت رو نمیتوانست داشته باشد.

آرزویی ساده کرد.

چشم‌هایش را باز کرد و با یک فوت آرام، شعله‌ها را خاموش کرد.

دوستانش هم‌زمان دست زدند و خندیدن.
خنده‌ای سبک، بی‌دغدغه.

شاید زندگی واقعاً از دستش سُر می‌خورد…
اما هنوز چیزهایی بودند که محکم نگهش می‌داشتند.

ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۱۰)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2آنا اولین نفر بود که انگشتش را آ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2کیک کم‌کم تمام شد و فقط تکه‌ای ک...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ² ፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ 𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2امروز مدرسه حسابی خسته‌اش کرد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2آن روز کریسمس، به روزی بی‌پایان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط