🖤 پارت ۴ | «مهمان ناخوانده»

🖤 پارت ۴ | «مهمان ناخوانده»

صبح هنوز کامل روشن نشده بود.

لانا کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط بزرگ عمارت نگاه می‌کرد.

از دیشب یک فکر از ذهنش بیرون نمی‌رفت:

کوک بهش شک کرده بود.

لانا آهی کشید.

— «باید بیشتر مراقب باشم...»

ناگهان صدای زنگ در عمارت بلند شد.

لانا برگشت.

چند ثانیه بعد، صدای قدم‌های سریع محافظ‌ها در راهرو پیچید.

یکی از آن‌ها با عجله وارد سالن شد.

— «رئیس! چندتا ماشین جلوی در هست.»

کوک که تازه وارد سالن شده بود، ایستاد.

— «چندتا؟»

— «هفت تا.»

چهره‌ی کوک سردتر شد.

— «همه‌ی درها رو ببندید.»

لانا از پشت پله‌ها به حیاط نگاه کرد.

چندین مرد از ماشین‌ها پیاده شدند.

لباس‌های تیره.

حرکت‌های هماهنگ.

لانا همان لحظه فهمید:

این‌ها برای حرف زدن نیومده بودن.

صدای کوک را شنید:

— «لانا.»

برگشت.

کوک به او نگاه می‌کرد.

— «برو طبقه‌ی بالا.»

— «ولی چرا؟»

— «چون من گفتم.»

لانا با اکراه سر تکان داد.

— «باشه.»

هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای شکستن در ورودی بلند شد.

لانا برگشت.

افراد ناشناس وارد محوطه شده بودند.

محافظ‌ها جلویشان ایستادند و درگیری شروع شد.

کوک بدون ترس جلو رفت.

— «اشتباه کردید وارد اینجا شدید.»

یکی از آن‌ها خندید.

— «این عمارت دیگه امن نیست، جونگ‌کوک.»

کوک جواب داد:

— «برای شما هیچ‌وقت امن نبوده.»

درگیری شدیدتر شد.

لانا پشت ستون پناه گرفت و سعی کرد مسیر امنی برای دور شدن پیدا کند.

اما ناگهان یکی از مهاجم‌ها متوجه او شد.

— «اون کیه؟»

لانا آرام عقب رفت.

مرد به سمتش آمد.

لانا آماده شد از خودش دفاع کند...

اما قبل از اینکه اتفاقی بیفتد، کوک خودش را بین آن‌ها قرار داد.

— «بهش نزدیک نشو.»

صدایش آن‌قدر سرد بود که مرد برای لحظه‌ای مکث کرد.

کوک بدون اینکه نگاهش را از او بردارد گفت:

— «گفتم... بهش نزدیک نشو.»

مرد عقب رفت.

چند دقیقه بعد، محافظ‌های عمارت مهاجم‌ها را مجبور به فرار کردند.

سکوت دوباره برگشت.

لانا به کوک نگاه کرد.

— «چرا دوباره نجاتم دادی؟»

کوک چند لحظه سکوت کرد.

— «چون هنوز نمی‌دونم تو کی هستی.»

لانا جا خورد.

کوک ادامه داد:

— «ولی تا وقتی تو اینجایی، هیچ‌کس حق نداره بهت دست بزنه.»

بعد از کنارش رد شد.

لانا همان‌جا ایستاد.

قلبش تند می‌زد.

و یک سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

چرا کوک، با اینکه بهش شک داشت، ازش محافظت می‌کرد؟

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳ ((قانون اول))

🖤 پارت ۳ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

قلبی در قلمرو دشمن — پارت نهمدرِ عمارت باز شد.مردی با کت مشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط