نگاه...سکوت...آفتاب...پنجره....تو...

نگاه...سکوت...آفتاب...پنجره....تو...
نه ! نثرنیست، نه ! درهم شکسته شاعرِ تو
در آفتاب غزل بارها بخار شده
و باز گریه نموده فقط به خاطر تو
کسی نیامده هرگز برای بدرقه‌اش
و آب ریخته پشت خودش مسافر تو!
نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده
خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو
اگر چه نیمه‌ی پنهان ماه تاریک است
همیشه وسوسه‌انگیز بوده ظاهر تو
شهاب سوخته‌ دل به هر دری زده است
مگر عبور کند روزی از مجاور تو
پلیس‌ها همه در جستجوی خود هستند
که گم شده‌ست خیابان درون عابر تو ..
دیدگاه ها (۷)

کویری خشک وبی بارم نگارم کو قرارم کو؟تنِ   رنجور و بیمارم   ...

شعرا قصه ی درد نامه ی من گوش کنیدجسد غمزده ام را به میان شعر...

من خیس ِ باران باشم و در را برویم وا کنی عطر ِ تمشک و پونه ر...

تمام کوچه را رفتم، شبی بازو به بازویتدلم می‌خواست خان باشی و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط