Bear town
Bear town
part 5
ا/ت
آلیشا تو بغلم خوابش برده بود انا گفتش که خیلی وقته یک جا جمع نشدیم و خوش نگذروندیم پس تصمیم گرفتیم فردا شب بعد تمرین بریم جزیره ای کی بچها وقتی بچه بودن پیدا کردن
بنیامین وقتی که عاشقم شد منو برد اونجا و تعریف میکرد که اینجا رو قبل از بچها کوین و خودش اینجا رو پیدا کرده بودند و اینجا باهم دیگه میموندن *اونطوری نه فقط دوست بودن* که لعدا از تعرض به مایا و اخراج شدن از تیم از اینجا رفتن و بعدش اینجا رو به مایا و آنا نشون داد و بعد از اون یه مدت الکساندر اینجا موند وقتی اومده بود اینجا و الان هم مال همه مونه..
همگی تصمیم گرفتیم برگردیم خونه
به سون گفتم آلیشا امشب با ما میمونه
بنیامین در ماشین رو باز کرد و آلیشا رو خوابوندم صندلی عقب و راه افتادیم
ا/ت: فکر نکن چون دارم باهات حرف میزنم چیزی یادم رفته
بنی: فکر نمیکردم *لبخند مخصوص*
ا/ت: *اون لبخند رو وقتی میزنه که میخواد منو حرص بده* خیلی پرویی
بنی: ممنونم
ا/ت:..
بنی: آشتی میکنی؟!
ا/ت:...
بنی: قول میدم دیگه تکرار نشه
ا/ت: ارومم..بچه خوابع!
بنی: قول میدم!
ا/ت: ولی قولات رو میشکونی چه فایده ای داره
بنی: *زدن کنار جاده* بخدا قول میدم..آخرین دفعه میشه که از حرفات و قول هات سرپیچی میکنم *خنده*
ا/ت: نمیخواد قول بدی چون نشون دادی که میشکونی
بنی: بخدا نمیشکونم..هم قولام رو نمیشکونم هم بدون اجازه تو کاری خلاف نمیکنم
ا/ت: عین بچه هایی شدی که از جلوی مغازع اسباب بازی فروشی رد شدیم و داری قول میدی بچه خوبی باشی *خنده*
بنی: لطفاا
ا/ت:ششش بچه رو بیدار میکنی!.. باشه باشی
بنی: *بوسیدمش و راه افتادم*
ا/ت: *با لبخند سرمو تکون دادم*
بنی: فردا تو هم میای تمرین کنی؟!
ا/ت: نه کلاس دارم..به بچه ها زنگ زدم و گفتم فردا بیان *مربی رقصه*
بنی: اوکیه
ا/ت: فردا همتو جزیره نمیگم ماریجوانا نکش و الکل نخور ولی سو استفاده نکن!
بنی: تو بهترینی! *بوسیدن گونه ا/ت*
ا/ت: مراقب باش لطفا! *اشاره به جاده*
بنی: باشه باشه..رسیدیم داخل من آلیشا رو میارم
ا/ت: باشه
part 5
ا/ت
آلیشا تو بغلم خوابش برده بود انا گفتش که خیلی وقته یک جا جمع نشدیم و خوش نگذروندیم پس تصمیم گرفتیم فردا شب بعد تمرین بریم جزیره ای کی بچها وقتی بچه بودن پیدا کردن
بنیامین وقتی که عاشقم شد منو برد اونجا و تعریف میکرد که اینجا رو قبل از بچها کوین و خودش اینجا رو پیدا کرده بودند و اینجا باهم دیگه میموندن *اونطوری نه فقط دوست بودن* که لعدا از تعرض به مایا و اخراج شدن از تیم از اینجا رفتن و بعدش اینجا رو به مایا و آنا نشون داد و بعد از اون یه مدت الکساندر اینجا موند وقتی اومده بود اینجا و الان هم مال همه مونه..
همگی تصمیم گرفتیم برگردیم خونه
به سون گفتم آلیشا امشب با ما میمونه
بنیامین در ماشین رو باز کرد و آلیشا رو خوابوندم صندلی عقب و راه افتادیم
ا/ت: فکر نکن چون دارم باهات حرف میزنم چیزی یادم رفته
بنی: فکر نمیکردم *لبخند مخصوص*
ا/ت: *اون لبخند رو وقتی میزنه که میخواد منو حرص بده* خیلی پرویی
بنی: ممنونم
ا/ت:..
بنی: آشتی میکنی؟!
ا/ت:...
بنی: قول میدم دیگه تکرار نشه
ا/ت: ارومم..بچه خوابع!
بنی: قول میدم!
ا/ت: ولی قولات رو میشکونی چه فایده ای داره
بنی: *زدن کنار جاده* بخدا قول میدم..آخرین دفعه میشه که از حرفات و قول هات سرپیچی میکنم *خنده*
ا/ت: نمیخواد قول بدی چون نشون دادی که میشکونی
بنی: بخدا نمیشکونم..هم قولام رو نمیشکونم هم بدون اجازه تو کاری خلاف نمیکنم
ا/ت: عین بچه هایی شدی که از جلوی مغازع اسباب بازی فروشی رد شدیم و داری قول میدی بچه خوبی باشی *خنده*
بنی: لطفاا
ا/ت:ششش بچه رو بیدار میکنی!.. باشه باشی
بنی: *بوسیدمش و راه افتادم*
ا/ت: *با لبخند سرمو تکون دادم*
بنی: فردا تو هم میای تمرین کنی؟!
ا/ت: نه کلاس دارم..به بچه ها زنگ زدم و گفتم فردا بیان *مربی رقصه*
بنی: اوکیه
ا/ت: فردا همتو جزیره نمیگم ماریجوانا نکش و الکل نخور ولی سو استفاده نکن!
بنی: تو بهترینی! *بوسیدن گونه ا/ت*
ا/ت: مراقب باش لطفا! *اشاره به جاده*
بنی: باشه باشه..رسیدیم داخل من آلیشا رو میارم
ا/ت: باشه
- ۱۶.۵k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط