پای سجاده اشک میریختم و با خدا حرف میزدم

پای سجاده اشک میریختم و با خدا حرف میزدم...
و ازش اون و میخواستم!
وقتی حرفام تموم شد و سکوت رو توی اتاقم حس کردم..
آروم گفتم،صدامو میشنوی خدا???...
هیچ صدایی نشنیدم..
دوباره پرسیدم،اصلا گوش دادی چی گفتم??..
بازم مثله دفعه قبل،،،سکوت...
گفتم،نمیشنوی،نه???...
خندم گرفت..
همینجور که بین خنده هام،جانماز و جمع میکردم...
یه قطره اشک رو بینیم سر خورد و افتاد..
زیر لب به خدام گفتم،مگه اون صدامو میشنوه!مگه میدونه که چقدر میخوامش!!مگه به خوابشم میاد که خواب هر شب منه!!
گفتم نمیشنوه و اینقدر دوسش دارم..!
تو که خدامی قربونت برم!
گفتم مگه میشه دست از سرت بردارم..
عادت داشتم به عشقای یه طرفه...
جانمازو برداشتم اشکامو پاک کردم و..خندیدم!
دیدگاه ها (۳)

هرچند که مال من نشدی..ولی...ازت خیلی چیزها یاد گرفتم...یاد گ...

ﻣـــــــــــــــﻦ !!... ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!.....

چقدر از آرزوهایم دوریکسی که در رویا عاشقش بودم با تو خیلی فر...

دلم برای مادرم می‌‌سوزد مرا در لباس سفید نخواهد دیدمرا در هی...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_309چشم غره ای نثارش کر...

your dream part : 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط