من شاعرم ، شاعر که میدانی

من شاعرم ، شاعر که میدانی
سقف دلش همواره نم دارد
جنس تمام شعر او پاییز
با هر خزان پیمان غم دارد

من شاعرم یک شاعر خسته
مثل نسیم سرد یک پاییز
با هر صدای خش خش برگی
لیوان شعرم می شود لبریز

دنیای من زرد است و یخ بسته
غربت نشین کوچه ی دردم
در لا به لای نم نم باران
دنبال شعر تازه میگردم

من شاعری که شعر می بافم
با برگهای زرد خشکیده
دلواپس فصل خزانی که
گم گشته در این عصر پوسیده...
دیدگاه ها (۱)

موهایت را به باد بدهدستانت را به گندم زارنفس اَت را به گل ها...

وسعت دوست داشتن را اندازه نگیر…زیادش هم کم است.تنها با آن سی...

اولین روز بارانیاولین روز بارانی رابه خاطر داری؟غافلگیر شدیم...

مـــــن شڪستن را نمیدانــــم...اما هر ڪس از ڪنارم گـــذشت،شڪ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط