اسیر یونیفرم پوش من
اسیر یونیفرم پوش من
چندپارتی یونمین /پارت ۵
《جیمین قوطی قرص رو به همراه بطریه آب گذاشت پیش یونگی و از اونجا اومد بیرون》
=چیشد رئیس حالش خوبه ؟
جیمین : برید سرکارتون اون الان خوبه . به خون حساسیت داره اگه قرصاشو نخورد خبرم کنید
=چشم رئیس
《دستش رو روی لباش گذاشت و آروم فشار داد به اون کارش فکر میکرد . اگه میگفت از این کار بدش نمیاد دروغ نمیگفت . به سمت دفترش رفت . و پشت میزش نشست و دوباره پروندهای که سر دستهشونو بوسیده زیر و رو میکرد .. چیزی که براش مهم بود اینه که بره به مقام بالاتر . شاید خانوادش بلخره قبولش کردن . توی همین فکر ها بود که صدای در دفترش رو شنید》
جیمین : بیا تو ..
(در باز شد و اون چهرهی آشنا چهرهی پدرش بود که حالا اومده بود توی دفتر کارش)
_هی جیمین ! شنیدم اون مافیای خطرناک رو دستگیر کردی
جیمین : پدر شما اینجا__
_اومدم بهت تبریک بگم . میدونم کار آسونی نبوده . ولی تو پسر خانوادهی پارک هستی معلومه که از پسش برمیای
جیمین : (آروم لبخند میزنه) ممنون پدر
_امشب مهمونی داریم همه خانواده هم میان . اگه کار داری که اصراری ندارم ولی اگه میتونی بیا
جیمین : حتما پدر
《بعد از اون مکالمهی کوتاه پدرش از دفتر رفت بیرون و جیمین مونده بود و این تغییر ناگهانیه پدرش .. حتی همین الانشم رفتارشون تغییر کرده . دیگه مثل یه فرد طرد شده بهش نگاه نمیکرد .. از نظر پدرش همهی خانوادشون باید هم سطح باشن و جیمین با این کارش بلخره داره به اون سطح میرسه. پس الان یونگی حتی از قبل هم براش مهم تر شد . باید سریع تر کارش رو باهاش تموم میکرد وگرنه ممکن بود موفق نشه و خانوادش نااومید بشن . همینجور توی افکارش بود که دوباره در دفترش رو زدن》
جیمین : هوفف باز کیه ؟
÷رئیس پارک وقت ناهاره
جیمین : باشه الان میام ..
《جیمین از پشت صندلیش بلند شد و اومد بیرون . به سمت سالن غذا خوریه اداره رفت همهمهی کارکنا و نگهبانا همه جا رو گرفته بود تا اینکه بین اون جمعیت نگهبانای زندان رو دید و با سرعت به سمتش رفت》
جیمین : هی اینجا چی میگی ؟
نگهبان : اوو رئیس پارک خب وقت ناهاره دیگه
جیمین : ناهار کوفتت بشه اون زندانیا رو همینجوری ول کردی ؟
نگهبان : خیلی وقته که برای وقت ناهار تنهاشون میزاریم چیزی نمیشه
جیمین : اگه مینیونگی فرار کنه چی ؟
نگبان : مگه اینکه بتونه از پشت میله ها تلپارت بشه بیرون . سخت نگیر رئیس پارک
《جیمین که دید نگهبان عین خیالش نیست خودش رو توی راه روی زندان قدم زد ...به میله هایی که یونگی پشتشون بود رسید . ولی ... این چیزی نبود که بخواد ببینتش》
ادامه دارد
چندپارتی یونمین /پارت ۵
《جیمین قوطی قرص رو به همراه بطریه آب گذاشت پیش یونگی و از اونجا اومد بیرون》
=چیشد رئیس حالش خوبه ؟
جیمین : برید سرکارتون اون الان خوبه . به خون حساسیت داره اگه قرصاشو نخورد خبرم کنید
=چشم رئیس
《دستش رو روی لباش گذاشت و آروم فشار داد به اون کارش فکر میکرد . اگه میگفت از این کار بدش نمیاد دروغ نمیگفت . به سمت دفترش رفت . و پشت میزش نشست و دوباره پروندهای که سر دستهشونو بوسیده زیر و رو میکرد .. چیزی که براش مهم بود اینه که بره به مقام بالاتر . شاید خانوادش بلخره قبولش کردن . توی همین فکر ها بود که صدای در دفترش رو شنید》
جیمین : بیا تو ..
(در باز شد و اون چهرهی آشنا چهرهی پدرش بود که حالا اومده بود توی دفتر کارش)
_هی جیمین ! شنیدم اون مافیای خطرناک رو دستگیر کردی
جیمین : پدر شما اینجا__
_اومدم بهت تبریک بگم . میدونم کار آسونی نبوده . ولی تو پسر خانوادهی پارک هستی معلومه که از پسش برمیای
جیمین : (آروم لبخند میزنه) ممنون پدر
_امشب مهمونی داریم همه خانواده هم میان . اگه کار داری که اصراری ندارم ولی اگه میتونی بیا
جیمین : حتما پدر
《بعد از اون مکالمهی کوتاه پدرش از دفتر رفت بیرون و جیمین مونده بود و این تغییر ناگهانیه پدرش .. حتی همین الانشم رفتارشون تغییر کرده . دیگه مثل یه فرد طرد شده بهش نگاه نمیکرد .. از نظر پدرش همهی خانوادشون باید هم سطح باشن و جیمین با این کارش بلخره داره به اون سطح میرسه. پس الان یونگی حتی از قبل هم براش مهم تر شد . باید سریع تر کارش رو باهاش تموم میکرد وگرنه ممکن بود موفق نشه و خانوادش نااومید بشن . همینجور توی افکارش بود که دوباره در دفترش رو زدن》
جیمین : هوفف باز کیه ؟
÷رئیس پارک وقت ناهاره
جیمین : باشه الان میام ..
《جیمین از پشت صندلیش بلند شد و اومد بیرون . به سمت سالن غذا خوریه اداره رفت همهمهی کارکنا و نگهبانا همه جا رو گرفته بود تا اینکه بین اون جمعیت نگهبانای زندان رو دید و با سرعت به سمتش رفت》
جیمین : هی اینجا چی میگی ؟
نگهبان : اوو رئیس پارک خب وقت ناهاره دیگه
جیمین : ناهار کوفتت بشه اون زندانیا رو همینجوری ول کردی ؟
نگهبان : خیلی وقته که برای وقت ناهار تنهاشون میزاریم چیزی نمیشه
جیمین : اگه مینیونگی فرار کنه چی ؟
نگبان : مگه اینکه بتونه از پشت میله ها تلپارت بشه بیرون . سخت نگیر رئیس پارک
《جیمین که دید نگهبان عین خیالش نیست خودش رو توی راه روی زندان قدم زد ...به میله هایی که یونگی پشتشون بود رسید . ولی ... این چیزی نبود که بخواد ببینتش》
ادامه دارد
- ۶۵۹
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط