★ازدواج من و بابات؟...p¹
★ازدواج من و بابات؟...p¹
مینیون اومد سمتم و گفت:"بابا الان میاد، مامان؟؟"
با لبخند گفتم:"آره دخترم"
همون لحظه زنگ در خورد...
مینیون با ذوق در رو باز کرد و پرید تو بغل تهیونگ!
تهیونگ گفت:"سلام به قشنگ ترین دختر و مادر دنیا!"
بغلش کردم و گفتم:"سلام به خوشتیپ ترین مرد جهان..."
_"و سلام به بهترین مامان بابای کِیهانننن"
همه خندیدیم...
میز شام رو چیدیم و نشستیم سر میز.
مینیون گفت:"مامان.. بابا.. میتونم یه چیزی بپرسم؟؟"
منو تهیونگ با هم گفتیم:"بله"
با هم لبخندی زدیم و منتظر شدیم مینیون سوالش رو بپرسه!
_"چجوری با هم آشنا شدید؟؟"
تهیونگ گفت:"عام.... خب چرا برات سوال شده دخترم؟؟"
مینیون گفت:"میخوام بدونم ازدواجتون چجوری بوده!"
شگفت زده شده بودیم...
_"ازدواج من و بابات؟"
دخترمون با لبخند تایید کرد...
لبخندی زدم و گفتم:"باشه دخترم فردا برات تعریف میکنم"
شام که تموم شد تهیونگ رو کشیدم تو اتاق...
_"تهیونگ... فردا میخوام برای دخترمون تعریف کنم چقدر از هم متنفر بودیم!"
هردومون شروع کردیم به خندیدن...
تهیونگ گفت:"چرا یک دختر ۸ ساله کنجکاوه اینا رو بدونه؟"
بالا رو نگاه کردم و گفتم:"شاید این اخلاقیاتش رو از مامانش به ارث برده!"
با خنده گفت:"چی؟؟"
_"شاید باور نکنی اما منم وقتی ۸ سالم بود کنجکاو بودم مامان و بابام با هم اشنا شدن... و تاریخ دوباره تکرار شد!"
تهیونگ گفت:"واو پس مادر و دختر شبیه هم هستید!"
مینیون اومد داخل اتاقمون و گفت:"میخوام بخوابم برام قصه میگید؟؟"
تهیونگ نگاه شیرینی به من کرد و گفت:"حتما کوچولویمن!"
رفتیم داخل اتاق و نشستیم کنار تخت مینیون...
_"هورا، فردا مامان برام تعریف میکنه چجوری ازدواج کردید!"
به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم...
تهیونگ شروع کرد به قصه گفتن:"روزی روزگاری، دختر کوچکی به نام جودی زندگی میکرد..."
اون واقعا پدر فوق العاده ای بود!
بعد اینکه مینیون به خواب رفت، ما هم خوابیدیم...
صبح با صدای مینیون بلند شدیم!
_"ماماننننن امروز میخوای تعریف کنی برامممم بلند شوووو"
بلند شدم و دیدم تهیونگ رفته سر تمرین...
چهارشنبهها صبح زودتر میرفت اما بعد از ظهر خونه بود...
_"سلام صبح بخیر دخترم"
بغلم کرد و گفت:"سلامممم مامانیییی"
بعد خوردن صبحانه، دفتر خاطرات قدیمیم رو از کمد آوردم بیرون! این دفتر حدودا برای ۱۰ سال پیش بود...
صفحه ای که مربوط به اولین دیدارمون بود رو پیدا کردم...
رفتم داخل سالن و گفتم:"مینیون ، دخترم بیا اینجا"
مینیون کنارم نشست و من شروع کردم به تعریف کردن...
_"منو بابات داخل دانشکده با هم آشنا شدیم.
اولش که هم رو دیدیم کاری با هم نداشتیم اما...
بعدش شروع کردیم به اذیت کردن هم"
درحال توضیح دادن بودم که مینیون گفت:"مامانی میدونم داستان الان هیجان داره اما میخوای یه جور دیگه تعریف کنی؟؟ یعنی مثل سفر در زمان با توضیح دادن شما!"
( ۱۲ نوامبر ۲۰۱۶ )
همه چی عادی بود...
البته تا امروز !
یک پسر تو دانشکده هست که همهی دخترا عاشقش بودن...
به جز من!
و همون پسر امروز اذیتم کرد...
وسایلم رو ریخت روی زمین و گفت:"تو به معلم گفتی من تقلب کردم؟؟؟ اینجوری نبود! چرا اینو گفتی؟؟؟"
واقعا من نگفته بودم!
_"نمیفهمی میگم من نگفتم؟؟"
یهو یکی از پشت موهام رو کشید و گفت:"تو داری تهیونگ رو اذیت میکنی! در جریان هستی چه عواقبی داره؟؟"
پسره گفت:"لازم نیست این کار رو بکنی میرا"
_"در جریان هستم چه عواقبی داره... هیچی! آخه من واقعا این پسره رو اذیت نکردم!"
یهو پسره داد زد:"اگه سوزی دروغ نگفته پس کار کدومتونه؟؟"
اسم منو میدونست...
جالبه!
_"تهیونگ جدی اون دخترو باور کردی؟؟"
واقعا از میرا متنفر بودم!
_"میشه دست از سرم برداری میرا؟"
پسره از کلاس رفت بیرون و دختره دنبالش دوید!
وسایلم رو از روی زمین جمع کردم...
یک نفر اومد پشتم و گفت:"خودتو بیچاره کردی!"
وقتی برگشتم، اون پسری رو دیدم که همیشه همراه تهیونگه!
_"چی؟؟"
آروم زمزمه کرد:"ازت متنفر میشه و دیگه روز خوش نداری!"
قرار بود تهیونگ اذیتم کنه؟؟؟
آخه من که کاری نکرده بودم...
سرنوشتم چی بود؟؟؟
پارت بعدی رو فردا میزارم...
نظرتون رو راجب این فیک بگید خوشحالم میکنید:)
_ آگاتا★
مینیون اومد سمتم و گفت:"بابا الان میاد، مامان؟؟"
با لبخند گفتم:"آره دخترم"
همون لحظه زنگ در خورد...
مینیون با ذوق در رو باز کرد و پرید تو بغل تهیونگ!
تهیونگ گفت:"سلام به قشنگ ترین دختر و مادر دنیا!"
بغلش کردم و گفتم:"سلام به خوشتیپ ترین مرد جهان..."
_"و سلام به بهترین مامان بابای کِیهانننن"
همه خندیدیم...
میز شام رو چیدیم و نشستیم سر میز.
مینیون گفت:"مامان.. بابا.. میتونم یه چیزی بپرسم؟؟"
منو تهیونگ با هم گفتیم:"بله"
با هم لبخندی زدیم و منتظر شدیم مینیون سوالش رو بپرسه!
_"چجوری با هم آشنا شدید؟؟"
تهیونگ گفت:"عام.... خب چرا برات سوال شده دخترم؟؟"
مینیون گفت:"میخوام بدونم ازدواجتون چجوری بوده!"
شگفت زده شده بودیم...
_"ازدواج من و بابات؟"
دخترمون با لبخند تایید کرد...
لبخندی زدم و گفتم:"باشه دخترم فردا برات تعریف میکنم"
شام که تموم شد تهیونگ رو کشیدم تو اتاق...
_"تهیونگ... فردا میخوام برای دخترمون تعریف کنم چقدر از هم متنفر بودیم!"
هردومون شروع کردیم به خندیدن...
تهیونگ گفت:"چرا یک دختر ۸ ساله کنجکاوه اینا رو بدونه؟"
بالا رو نگاه کردم و گفتم:"شاید این اخلاقیاتش رو از مامانش به ارث برده!"
با خنده گفت:"چی؟؟"
_"شاید باور نکنی اما منم وقتی ۸ سالم بود کنجکاو بودم مامان و بابام با هم اشنا شدن... و تاریخ دوباره تکرار شد!"
تهیونگ گفت:"واو پس مادر و دختر شبیه هم هستید!"
مینیون اومد داخل اتاقمون و گفت:"میخوام بخوابم برام قصه میگید؟؟"
تهیونگ نگاه شیرینی به من کرد و گفت:"حتما کوچولویمن!"
رفتیم داخل اتاق و نشستیم کنار تخت مینیون...
_"هورا، فردا مامان برام تعریف میکنه چجوری ازدواج کردید!"
به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم...
تهیونگ شروع کرد به قصه گفتن:"روزی روزگاری، دختر کوچکی به نام جودی زندگی میکرد..."
اون واقعا پدر فوق العاده ای بود!
بعد اینکه مینیون به خواب رفت، ما هم خوابیدیم...
صبح با صدای مینیون بلند شدیم!
_"ماماننننن امروز میخوای تعریف کنی برامممم بلند شوووو"
بلند شدم و دیدم تهیونگ رفته سر تمرین...
چهارشنبهها صبح زودتر میرفت اما بعد از ظهر خونه بود...
_"سلام صبح بخیر دخترم"
بغلم کرد و گفت:"سلامممم مامانیییی"
بعد خوردن صبحانه، دفتر خاطرات قدیمیم رو از کمد آوردم بیرون! این دفتر حدودا برای ۱۰ سال پیش بود...
صفحه ای که مربوط به اولین دیدارمون بود رو پیدا کردم...
رفتم داخل سالن و گفتم:"مینیون ، دخترم بیا اینجا"
مینیون کنارم نشست و من شروع کردم به تعریف کردن...
_"منو بابات داخل دانشکده با هم آشنا شدیم.
اولش که هم رو دیدیم کاری با هم نداشتیم اما...
بعدش شروع کردیم به اذیت کردن هم"
درحال توضیح دادن بودم که مینیون گفت:"مامانی میدونم داستان الان هیجان داره اما میخوای یه جور دیگه تعریف کنی؟؟ یعنی مثل سفر در زمان با توضیح دادن شما!"
( ۱۲ نوامبر ۲۰۱۶ )
همه چی عادی بود...
البته تا امروز !
یک پسر تو دانشکده هست که همهی دخترا عاشقش بودن...
به جز من!
و همون پسر امروز اذیتم کرد...
وسایلم رو ریخت روی زمین و گفت:"تو به معلم گفتی من تقلب کردم؟؟؟ اینجوری نبود! چرا اینو گفتی؟؟؟"
واقعا من نگفته بودم!
_"نمیفهمی میگم من نگفتم؟؟"
یهو یکی از پشت موهام رو کشید و گفت:"تو داری تهیونگ رو اذیت میکنی! در جریان هستی چه عواقبی داره؟؟"
پسره گفت:"لازم نیست این کار رو بکنی میرا"
_"در جریان هستم چه عواقبی داره... هیچی! آخه من واقعا این پسره رو اذیت نکردم!"
یهو پسره داد زد:"اگه سوزی دروغ نگفته پس کار کدومتونه؟؟"
اسم منو میدونست...
جالبه!
_"تهیونگ جدی اون دخترو باور کردی؟؟"
واقعا از میرا متنفر بودم!
_"میشه دست از سرم برداری میرا؟"
پسره از کلاس رفت بیرون و دختره دنبالش دوید!
وسایلم رو از روی زمین جمع کردم...
یک نفر اومد پشتم و گفت:"خودتو بیچاره کردی!"
وقتی برگشتم، اون پسری رو دیدم که همیشه همراه تهیونگه!
_"چی؟؟"
آروم زمزمه کرد:"ازت متنفر میشه و دیگه روز خوش نداری!"
قرار بود تهیونگ اذیتم کنه؟؟؟
آخه من که کاری نکرده بودم...
سرنوشتم چی بود؟؟؟
پارت بعدی رو فردا میزارم...
نظرتون رو راجب این فیک بگید خوشحالم میکنید:)
_ آگاتا★
- ۲۸۹
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط