Enter in castle or heart

Enter in castle or heart?
Part: ¹

باد عصرگاهی از میان دالان‌های سنگی قصر می‌گذشت و شعله‌های مشعل‌ها را به رقصی بی‌هدف وادار می‌کرد. قصر همیشه همین‌طور بود؛ باشکوه، ساکت و در نگاه اول بی‌عیب. اما برای بسیاری، این سکوت چیزی جز یک پرده ضخیم بر یک حقیقت تلخ نبود.

ته‌جو همان‌طور که با قدم‌هایی شمرده در میان حیاط قدم می‌زد، نگاهش را روی برج‌های بلند و پنجره‌های طلاکاری‌شده انداخت. از وقتی پا به اینجا گذاشته بود، حس خفگی رهایش نمی‌کرد. انگار دیوارها او را می‌شناختند، زخم‌هایش را می‌دیدند و سکوت می‌کردند.
۲۴ ساله، سرد، مهار‌شده، و سراپا نفرت.
نفرت از اشراف، از شاهزادگان… و بیشتر از همه، از پادشاه.

لبه شنل مشکی‌اش را کمی بالا کشید تا شمشیری را که زیر لباس مخفی کرده بود، راحت‌تر حرکت کند. او با نامی جعلی و عنوان «محافظ تازه منصوب‌شده شاهزاده سهیون» وارد قصر شده بود. مأموریتی که برایش ساختگی بود… اما هدفی که در دل داشت، واقعی‌تر از هر چیز دیگر:
کشتن پادشاه.

ته‌جو در تمام مسیر تلاش کرده بود چهره‌اش بی‌حالت بماند، اما هربار که صدای خنده‌ای از بخش شاهزادگان می‌آمد، چیزی درونش می‌لرزید. نه لرزش احساس، بلکه نوعی نفرت که با هر نشانهٔ تجمل و راحتی، شعله می‌کشید.
او عادت داشت اشراف را بی‌دلیل خوشحال ببیند… بی‌دلیل آزاد… بی‌دلیل زنده.

*

در آن سوی قصر، در اتاقی که خورشید بیش از حد آزادانه واردش می‌شد، شاهزاده سهیون روی تختش نیم‌خیز نشسته و با بی‌حوصلگی سنگ‌های رنگی‌اش را روی زمین می‌چید.
سهیون، ۱۹ ساله، پر از شیطنت‌های ظاهری؛ لبخندی که همیشه روی لبش بود و چشم‌هایی که انگار برق زندگی داشت. همه او را دردسرساز، بازیگوش و بیش‌ازحد شاد می‌دانستند.
کسی نمی‌دانست چرا او این‌قدر اصرار دارد همیشه بخندد…
و کسی نمی‌دانست پشت آن چشم‌های پرنور، چه واقعیتی پنهان است.

فعلاً، همه فقط همان ظاهر را می‌دیدند: شاهزادهٔ خوش‌خنده‌ای که انگار هیچ چیز در دنیا نمی‌توانست ناراحتش کند.

سهیون بی‌خبر از هرچیز، سنگ‌ها را یکی‌یکی روی هم می‌گذاشت و زیر لب آواز بی‌ربطی می‌خواند که احتمالاً از خدمتکاران شنیده بود.
تا این‌که در اتاق با کوبشی آهسته باز شد.

خدمتکار جوان با عجله خم شد.
"عالیجناب، محافظ جدیدتان رسید. پادشاه دستور داده از همین امروز همراه شما باشد."

سهیون ناکام از برجک سنگی‌اش، چشم‌هایش را گرد کرد.
"جدی؟ باز یکی دیگه؟ اون قبلی که فقط سه روز دووم آورد."

"این یکی… کمی با بقیه فرق داره، قربان."

سهیون ابرو بالا انداخت.
"فرق؟ یعنی زودتر فرار می‌کنه یا دیرتر؟"

خدمتکار لبخندی عصبی زد و راه را باز کرد.
و ته‌جو وارد شد.



اولین چیزی که سهیون دید، قد بلند و اندام محکم ته‌جو بود؛ نوعی حضور سرد که با هر قدم انگار دمای اتاق را پایین می‌آورد. نگاهش تیز، بی‌احساس و خالی از هر نشانی از تعظیم یا احترام بود.
سهیون چند ثانیه به او خیره ماند… معمولاً همه هنگام دیدنش لبخند می‌زدند یا تعظیم می‌کردند. اما این مرد… حتی پلک نزد.

سهیون ناگهان با لبخندی گسترده جلو پرید.
"سلام! من سهیونم، شاهزادهٔ دردسرساز این قص—"

ته‌جو کوتاه، سرد و خشک گفت:
"می‌دانم."

سهیون پلک زد.
"خب… معمولاً مردم یکم گرم‌تر برخورد می‌کنن."

"وظیفهٔ من برخورد گرم نیست."

سهیون لبخندش کمی کج شد.
"باشه، سرد باش. ولی حداقل می‌تونی اسمت رو بگی؟ این‌جوری زودتر دوست می‌شیم."

ته‌جو ابرویش کمی بالا رفت.
"گفتم که. من برای دوست شدن اینجا نیستم."

سهیون آه کشید، اما ناامید نشد.
"باشه باشه… ولی من دوست دارم بدونم محافظم اسمش چیه."

ته‌جو مکثی کوتاه کرد.
"ته‌جو."

پورسیاهِ چشم‌های سهیون لحظه‌ای برق زد.
"ته‌جو… اسم قشنگیه."

ته‌جو هیچ واکنشی نشان نداد. اما چیزی در عمق نگاهش، آنقدر سریع که کسی نمی‌توانست تشخیص دهد، تکانی خورد. شاید کلافگی. شاید تعجب. شاید چیزی بسیار مبهم‌تر…

سهیون با ذوق به سمت در دوید.
"خب، ته‌جو! بیا بریم. امروز حوصله‌ام سر رفته، می‌خوام بریم باغ!"

ته‌جو بی‌حرکت ماند.
"من قرار نیست با شما بازی کنم."

سهیون لبخندی شیطنت‌آمیز زد.
"ولی تو قراره از من محافظت کنی. و من می‌خوام برم باغ. پس… تو هم باید بیای."

ته‌جو نگاهش را از او گرفت، اما ناچار قدم برداشت تا به دنبال شاهزاده برود.
درحالی‌که زیرلب زمزمه کرد:
"لعنت به این مأموریت…"

سهیون پشت سرش خندید.
"شنیدم!"



هیچ‌کدام نمی‌دانستند این اولین قدم در مسیری است که نه قصر، نه نفرت، نه مأموریت… هیچ‌چیز نمی‌تواند از آن جلوگیری کند.

---
نظرت؟
ممنون میشم لایک و فالو کنید و با حمایتتون خوشحالم کنین💖💖
دیدگاه ها (۰)

Enter in castle or heart?Part:³یک هفته از روزی که ته‌جو پا ب...

Enter in castle or heart?Part:²دالان‌های قصر طولانی و پیچ‌در...

Enter in castle or heart?Part:⁶وقتی گفت و گویشان تمام شد، ته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط