آنقدر شعر نوشتیم من و تنهایی

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهایی
تا که مهتاب به من گفت تو هم با مایی

گر چه دوری ز تماشای نگاهم
دل دریایی من دیده تو هم اینجایی

تا سحر حرف زدیم از همه خوبیها
محو گیسوی تو و مات رخ زیبایی

سینه ام خانه چشمان تو گر خوابت هست
همه قامت من گشت پر از لالایی

نفسی مانده به صبح است...دلم می گیرد
گر به پایان برسی، آه...شب رویایی
دیدگاه ها (۱)

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با م...

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با م...

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با ...

آنقدر شعر نوشتیم من و تنهاییتا که مهتاب به من گفت تو هم با م...

من خیالاتی شدم یا اینکه اینجایی هنوز واقعی هستی و یا همجنس ر...

...چنان مستی که با چشم تو لیوانم شده لبریزبه مستی شـهره‌ شهر...

سلام بر گل رویت تمام وجودم ای محو تماشای تو چشمان پری هااز ر...

ای محو تماشای تو چشمان پری هااز رایحه ات مست تمام سحری هاخون...

سلام آقا جان.. سلام مهربان ترین مولا(عج)ای محو تماشای تو چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط