🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت🖤
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت🖤
پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂
چند دقیقه بعد...
جیا روی مبل نشسته بود و پاهایش را تکان میداد.
تهیونگ کنارش نشسته بود و مشغول کار با گوشیاش بود.
جیا ناگهان پرسید:
— تهیونگ؟
— هوم؟
— اگه کسی بدون اجازه وارد اتاق کار جونگکوک بشه، چی میشه؟
تهیونگ سرش را بلند کرد.
— احتمالاً جونگکوک عصبانی میشه.
جیا با جدیت پرسید:
— خیلی؟
— خیلی.
جیا چند لحظه فکر کرد.
— مثلاً چقدر؟
تهیونگ خندید.
— در حدی که بهتره خودت امتحانش نکنی.
جیا سر تکان داد.
— باشه.
تهیونگ دوباره به گوشیاش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد صدای جیا آمد:
— من که گفتم باشه.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— خب؟
— یعنی دیگه نمیرم.
— خیلی خوب.
— الان نه.
تهیونگ فوراً سرش را بلند کرد.
— جیا!
اما جیا از روی مبل پایین پریده بود و با سرعت به سمت راهرو میدوید.
تهیونگ دنبالش راه افتاد.
— وایسا!
جیا در حالی که میخندید گفت:
— دیر گفتی! 😂
تهیونگ تقریباً به او رسید که جیا ناگهان پشت ستون پنهان شد.
تهیونگ ایستاد.
— جیا؟
سکوت.
— میدونم اونجایی.
صدای جیا از پشت ستون آمد:
— نه، من اینجا نیستم.
تهیونگ خندید.
— پس این کیه که داره حرف میزنه؟
— روح عمارت.
— خیلی هم خوب.
همان لحظه جونگکوک از اتاق کار بیرون آمد.
نگاهی به تهیونگ انداخت.
— چرا دنبالش میکنی؟
تهیونگ به ستون اشاره کرد.
— چون مهمان کوچولوتون تصمیم گرفته قانونها رو آزمایش کنه.
جیا از پشت ستون بیرون آمد.
— من فقط داشتم شوخی میکردم.
جونگکوک دست به سینه شد.
— پس اتاق کار چی؟
جیا لبخند زد.
— هنوز واردش نشدم.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— خوبه.
جیا یک قدم جلو آمد.
— ولی...
جونگکوک اخم کرد.
— ولی چی؟
— میتونم بعداً با اجازه واردش بشم؟
جونگکوک مکث کرد.
بعد گفت:
— شاید.
جیا فوراً لبخند زد.
— پس یعنی «بله»!
— نه، یعنی «شاید».
— من «شاید» رو به نفع خودم تفسیر میکنم.
تهیونگ خندید.
— جونگکوک، تسلیم شو.
جونگکوک آهی کشید.
— هنوز یک روز نشده...
جیا با افتخار گفت:
— و تا الان خیلی خوب پیش رفتم. 😂
جونگکوک زیر لب گفت:
— برای تو شاید.
جیا خندید و به سمت سالن برگشت.
هیچکس نمیدانست این دختر کوچک قرار است طی روزهای آینده چه دردسرهایی برایشان درست کند...
اما یک چیز از همین حالا مشخص بود:
عمارت دیگر جای ساکتی نخواهد بود. 😂🖤
پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂
چند دقیقه بعد...
جیا روی مبل نشسته بود و پاهایش را تکان میداد.
تهیونگ کنارش نشسته بود و مشغول کار با گوشیاش بود.
جیا ناگهان پرسید:
— تهیونگ؟
— هوم؟
— اگه کسی بدون اجازه وارد اتاق کار جونگکوک بشه، چی میشه؟
تهیونگ سرش را بلند کرد.
— احتمالاً جونگکوک عصبانی میشه.
جیا با جدیت پرسید:
— خیلی؟
— خیلی.
جیا چند لحظه فکر کرد.
— مثلاً چقدر؟
تهیونگ خندید.
— در حدی که بهتره خودت امتحانش نکنی.
جیا سر تکان داد.
— باشه.
تهیونگ دوباره به گوشیاش نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد صدای جیا آمد:
— من که گفتم باشه.
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
— خب؟
— یعنی دیگه نمیرم.
— خیلی خوب.
— الان نه.
تهیونگ فوراً سرش را بلند کرد.
— جیا!
اما جیا از روی مبل پایین پریده بود و با سرعت به سمت راهرو میدوید.
تهیونگ دنبالش راه افتاد.
— وایسا!
جیا در حالی که میخندید گفت:
— دیر گفتی! 😂
تهیونگ تقریباً به او رسید که جیا ناگهان پشت ستون پنهان شد.
تهیونگ ایستاد.
— جیا؟
سکوت.
— میدونم اونجایی.
صدای جیا از پشت ستون آمد:
— نه، من اینجا نیستم.
تهیونگ خندید.
— پس این کیه که داره حرف میزنه؟
— روح عمارت.
— خیلی هم خوب.
همان لحظه جونگکوک از اتاق کار بیرون آمد.
نگاهی به تهیونگ انداخت.
— چرا دنبالش میکنی؟
تهیونگ به ستون اشاره کرد.
— چون مهمان کوچولوتون تصمیم گرفته قانونها رو آزمایش کنه.
جیا از پشت ستون بیرون آمد.
— من فقط داشتم شوخی میکردم.
جونگکوک دست به سینه شد.
— پس اتاق کار چی؟
جیا لبخند زد.
— هنوز واردش نشدم.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— خوبه.
جیا یک قدم جلو آمد.
— ولی...
جونگکوک اخم کرد.
— ولی چی؟
— میتونم بعداً با اجازه واردش بشم؟
جونگکوک مکث کرد.
بعد گفت:
— شاید.
جیا فوراً لبخند زد.
— پس یعنی «بله»!
— نه، یعنی «شاید».
— من «شاید» رو به نفع خودم تفسیر میکنم.
تهیونگ خندید.
— جونگکوک، تسلیم شو.
جونگکوک آهی کشید.
— هنوز یک روز نشده...
جیا با افتخار گفت:
— و تا الان خیلی خوب پیش رفتم. 😂
جونگکوک زیر لب گفت:
— برای تو شاید.
جیا خندید و به سمت سالن برگشت.
هیچکس نمیدانست این دختر کوچک قرار است طی روزهای آینده چه دردسرهایی برایشان درست کند...
اما یک چیز از همین حالا مشخص بود:
عمارت دیگر جای ساکتی نخواهد بود. 😂🖤
- ۱.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط