Start Again (13)
Start Again (13)
از روزی که سلین وارد کلاس شده بود، فقط چند روز گذشته بود.
اما انگار خیلی زود با همه صمیمی شده بود.
زنگ تفریح، کلاس شلوغ بود.
یونا مشغول نوشتن تکالیفش بود که ناگهان صدای خنده سلین و جیمین را شنید.
ناخواسته سرش را بلند کرد.
سلین چیزی گفته بود که باعث شده بود جیمین بخندد.
یونا دوباره به دفترش نگاه کرد.
ـ به من چه...
اما چند ثانیه بعد دوباره سرش را بلند کرد.
این بار خودش هم نفهمید چرا.
در همان لحظه جیمین متوجه نگاهش شد.
ـ چرا نگام میکنی؟
یونا سریع نگاهش را برگرداند.
ـ نمیکنم.
ـ میکردی.
ـ توهم زدی.
ـ مطمئنم میکردی.
سلین با خنده گفت:
ـ شما دو تا همیشه اینجوری با هم حرف میزنین؟
ـ آره.
ـ متأسفانه.
ـ هی!
سلین دوباره خندید.
---
بعد از مدرسه...
یونا در راه خروج از مدرسه بود که صدایی شنید.
ـ یونا!
برگشت.
جیمین بود.
ـ چی شده؟
ـ کتابت.
کتابی را که روی میزش جا گذاشته بود به طرفش گرفت.
ـ اوه... ممنون.
ـ خواهش میکنم.
برای چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ سلین خوبه، نه؟
یونا کمی جا خورد.
ـ آره... فکر کنم.
ـ با همه زود صمیمی میشه.
ـ آره.
جیمین سر تکان داد.
ـ دختر جالبیه.
نمیدانست چرا...
اما یونا از شنیدن این جمله حس عجیبی پیدا کرد.
حسی که اصلاً دوستش نداشت.
برای همین سریع گفت:
ـ خب، من باید برم.
ـ باشه.
ـ خداحافظ.
ـ خداحافظ.
یونا راه افتاد.
اما تمام مسیر فقط به یک جمله فکر میکرد:
«دختر جالبیه.»
و نمیدانست چرا این جمله انقدر در ذهنش مانده بود...
ادامه دارد...
از روزی که سلین وارد کلاس شده بود، فقط چند روز گذشته بود.
اما انگار خیلی زود با همه صمیمی شده بود.
زنگ تفریح، کلاس شلوغ بود.
یونا مشغول نوشتن تکالیفش بود که ناگهان صدای خنده سلین و جیمین را شنید.
ناخواسته سرش را بلند کرد.
سلین چیزی گفته بود که باعث شده بود جیمین بخندد.
یونا دوباره به دفترش نگاه کرد.
ـ به من چه...
اما چند ثانیه بعد دوباره سرش را بلند کرد.
این بار خودش هم نفهمید چرا.
در همان لحظه جیمین متوجه نگاهش شد.
ـ چرا نگام میکنی؟
یونا سریع نگاهش را برگرداند.
ـ نمیکنم.
ـ میکردی.
ـ توهم زدی.
ـ مطمئنم میکردی.
سلین با خنده گفت:
ـ شما دو تا همیشه اینجوری با هم حرف میزنین؟
ـ آره.
ـ متأسفانه.
ـ هی!
سلین دوباره خندید.
---
بعد از مدرسه...
یونا در راه خروج از مدرسه بود که صدایی شنید.
ـ یونا!
برگشت.
جیمین بود.
ـ چی شده؟
ـ کتابت.
کتابی را که روی میزش جا گذاشته بود به طرفش گرفت.
ـ اوه... ممنون.
ـ خواهش میکنم.
برای چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ سلین خوبه، نه؟
یونا کمی جا خورد.
ـ آره... فکر کنم.
ـ با همه زود صمیمی میشه.
ـ آره.
جیمین سر تکان داد.
ـ دختر جالبیه.
نمیدانست چرا...
اما یونا از شنیدن این جمله حس عجیبی پیدا کرد.
حسی که اصلاً دوستش نداشت.
برای همین سریع گفت:
ـ خب، من باید برم.
ـ باشه.
ـ خداحافظ.
ـ خداحافظ.
یونا راه افتاد.
اما تمام مسیر فقط به یک جمله فکر میکرد:
«دختر جالبیه.»
و نمیدانست چرا این جمله انقدر در ذهنش مانده بود...
ادامه دارد...
- ۲.۱k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط