𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏
آپارتمان جیمین که همیشه صدای خنده میومد الان تبدیل شده به جایی که انگار سال‌هاست کسی اونجا زندگی نمیکنه. نه سکوتی که از آرامش حاصل شود، بلکه سکوتی که حاصلِ نبودنِ کسی بود که روزها و شب‌هاش را پر می‌کرد.
جیمین روی مبل دراز کشیده بود، داخل گوشیش بی‌هدف میچرخید. آخرین پیام جینا هنوز جلوی چشمش بود
+دیگه نمی‌تونم. خسته شدم. بیا تمومش کنیم.

آخرین بار که جینا را دیده بود، انگار تمام دنیا توی اون چند دقیقه خلاصه شده بود. جیمین، غرق در پروژه‌ های جدیدش بود و هروقت که جینا باهاش حرف میزد با سردی جوابش رو میداد. جینا ازش درباره‌ی یک شام دونفره پرسیده بود، یه قرار ساده برای آخر هفته، ولی جیمین به بهونه‌ی "جلسه‌ی مهم" کنسل می‌کرد.
جواب‌هاش کوتاه بود.
"وقت ندارم"
"الان سرِ کارم"
"بعداً صحبت می‌کنیم"

جینا، که همیشه صبور بود، این بار دیگر طاقت نیاورد. صدای پر از بغضش، توی گوش جیمین پیچیده بود
+جیمین، تو این چند وقته اصلاً من رو نمی‌بینی. حس نمیکنی منم نیاز به توجه دارم؟
+من اینجا هستم، ولی انگار وجود ندارم. این رابطه رو دیگه نمی‌تونم این‌جوری ادامه بدم. فکر می‌کنم… فکر می‌کنم باید تمومش کنیم.

جیمین، غرق در کارهای شرکتش بود، با خودش گفته بود که جینا درک می‌کنه. درسته اون همیشه درک می‌کرد. همیشه می‌فهمید که کارِ جیمین چقدر مهم است. اما این بار، درک کردن جینا به تموم شده بود.
اون دیگر فقط یک «همکار» نبود که جیمین ازش حمایت کنه، بلکه یک «شریک زندگی» بود که نیاز به توجه داشت. همین!!

جیمین بلند شد و به سمت پنجره رفت. بیرون، چراغ‌های شهر مثل نگین می‌درخشیدند. اما هیچ‌کدوم از این نورها، روشناییِ چشمای جینا را نداشت. یادش افتاد که چقدر تو گذشته، جینا با ذوق درباره‌ی رویاهاش درباره آیندشون حرف می‌زد. درباره‌ی سفر، درباره‌ی خونه، درباره‌ی آینده‌ای که پر از خاطرات مشترک بود. ولی الان؟ تموم اون حرف‌ها، توی سکوتِ آپارتمانش دفن شده بود...

چند روز بعد:
جیمین دلش خیلی برای جینا تنگ شده بود.
دلش برای خنده‌های دخترکش، برای آرامشی که در کنارش داشت، تنگ شده بود. تصمیم گرفت بره تا ببینتش. شاید بتونه با حرف زدن، همه چیز رو درست کنه.
.
وقتی به خونه جینا رسید، دستش رو بالا برد تا زنگ بزنه. اما مکث کرد. صدایی از داخل می‌اومد. صدای خنده! نه خنده‌ی تنهایی، بلکه خنده‌ی واقعی، بلند و شاد. جیمین همون‌جا وایساد، جینا هیچوقت این‌طور با کسی نمی‌خندید.
.
مکثی کرد. نمی‌دونست چیکار کنه. زنگ بزنه؟ بره؟ یا فقط همین‌جا وایسه و صدای خنده‌ی کسی دیگه‌ای و بشنوه که جایش رو گرفته؟

یه‌دفعه، در باز شد!
جینا بود. با خنده درو باز کرد اما وقتی نگاهش به جیمین افتاد و خنده‌ش کم‌کم ازبین رفت.

+جیمین؟ اینجا چیکار می‌کنی؟(تعجب)

جیمین نتونست حرفی بزنه. فقط بهش نگاه می‌کرد. به اون لبخندی که حالا دیگه مال اون نبود.

جینا متوجه سکوتش شد. نگاهش و به سمت داخل خونه داد
+راستش… من همین الان با دوستم داشتم صحبت می‌کردم و خیلی وقت بود که انقدر راحت نبودم.
_دوست؟
صدای جیمین بیش از حد سرد بود. _دوستِ پسر؟
.
جینا ابروهاش رو بالا انداخت. +جیمین، این چه لحنیه؟ راستش، من الان…

_الان سرِ کاری؟
جیمین حرفش رو قطع کرد، با یادآوریِ حرف‌های خودش.
_الان وقت نداری؟ الان جلسه مهم داری؟

جینا جلو اومد، اما جیمین عقب رفت.
+جیمین، چه اتفاقی افتاده؟

_اتفاق افتاده؟
_اتفاق اینه که من ماه‌هاست که دارم برای کارم زندگی می‌کنم، فکر کردم تو می‌فهمی! فکر کردم تو درک می‌کنی که این آینده‌ی ماست! ولی تو… تو داشتی با یکی دیگه می‌خندیدی!(داد)

اشک تو چشمای جینا جمع شد +جیمین، اون فقط یه دوست بود. کسی که داشتم باهاش حرف می‌زدم. کسی که…..کسی که به حرف‌های من گوش می‌داد.

_گوش می‌داد؟
_من گوش ندادم؟ من تمام این مدت داشتم برای آینده‌ی خودمون تلاش می‌کردم! تو چی می‌خواستی؟ اینکه من کارم رو ول کنم، بشینم اینجا و فقط به تو بگم چَشم؟

+من فقط یکم توجه می‌خواستم!

جینا هم صداش رو بالا برد.(زنیکه🗿)
+....
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
دیدگاه ها (۲۳)

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏{ادامه پارت قبلی}جینا هم صداش رو بالا برد.+یکم وقت! فق...

فالو بشه؟🌝🎀@lavender_10

{𝐭𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝}چند هفته بعد: بعد از اون شب، جیهوپ واقعاً تغییر کرد...

.هوای اتاق، سنگین‌تر از همیشه بود. جیهوپ، غرق در وقت گذرونی ...

#پناه‌او#پارت‌دومآلستور به فکر فرو رفته بود ... مثل همیشه صد...

هشدار اسپویل از مانگا جوجوتسو کایزن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط