اره یا نه
ᵐʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ¹²
-اره یا نه؟!
-اره...
-عوضیییییی! چرا هقق همتون اینجوری این؟!! من... من... هق هق
با این وضع به هیشکی نباید اعتماد میکرد...
دیگه کم اورد و بیهوش شد.
-هی! جیمین!! جیمین!!!!
...
-مارکش ورم کرده و درد شدیدی بهش وارد کرده و به همین خاطر از درد شدید بیهوش شده
بوسه ای رو مارکش گذاشت.
-یه مدت خیلی مراقبش باشید و همش رایحتون رو در اختیارش بزارین تا مارکش کامل خوب بشه
-میتونی بری...
بعد از رفتن دکتر رایحش رو تا اخرین حد زیاد کرد و مثل پر جیمین رو تو اغوشش گرفت و مارکش رو بوسه بارون کرد.
-ببخشید عزیزم... همش تقصیر منه... متاسفم...
اشک هاش بی اختیار گردن سفیدش رو خیس میکردن.
-ه-ه-همتون د-دروغ گویین... ه-همتون... ه-همتون منو بخاطر ب-ب-بدنم میخاین
با هق هق گفت.
-ب-برو... تو هم منو برای همین میخای...
-حق داری ازم متنفر باشی و... اگه میخای میرم و جلوت سبز نمیشم... فقط میخوام بدونی که قصد نداشتم اینجوری دلتو بشکونم...
جیمین فقط هق هق میکرد. هنوزم اونقدر به یونگی اعتماد نداشت ولی نمیخواست بره... نمیخواست یونگی تنهاش بزاره...
-ن-نرو نمیخوام بری...
-باشه نمیرم... حالا اروم باش باشه؟ از الان به بعد هرچی تو بگی... هرچی تو بخای...
بدنش میلرزید... لاغر شده بود... چشم هاش گود افتاده بود...
محکم بغلش کرد و کمرشو مالید.
-چی دوست داری بخوری هوم؟
-شکلات؟
-منظورم غذاعه جوجه
-دوکبوکی؟
به اشپز ها گفت که مشغول درست کردنش بشن.
-یونگی؟
-هوم؟
-میشه... جونگکوک رو نکشی؟
-چرا؟
-خب... فقط ولش کن... نکشش
-هوففف... باش... هرچی تو بگی...
...
دو روز گذشته بود.
مارکش دیگه ورم نداشت و حسابی وزن اضافه کرده بود و چشم هاش دیگه گود نبود.
کمی از بی اعتمادی در اومده بود.
-اره یا نه؟!
-اره...
-عوضیییییی! چرا هقق همتون اینجوری این؟!! من... من... هق هق
با این وضع به هیشکی نباید اعتماد میکرد...
دیگه کم اورد و بیهوش شد.
-هی! جیمین!! جیمین!!!!
...
-مارکش ورم کرده و درد شدیدی بهش وارد کرده و به همین خاطر از درد شدید بیهوش شده
بوسه ای رو مارکش گذاشت.
-یه مدت خیلی مراقبش باشید و همش رایحتون رو در اختیارش بزارین تا مارکش کامل خوب بشه
-میتونی بری...
بعد از رفتن دکتر رایحش رو تا اخرین حد زیاد کرد و مثل پر جیمین رو تو اغوشش گرفت و مارکش رو بوسه بارون کرد.
-ببخشید عزیزم... همش تقصیر منه... متاسفم...
اشک هاش بی اختیار گردن سفیدش رو خیس میکردن.
-ه-ه-همتون د-دروغ گویین... ه-همتون... ه-همتون منو بخاطر ب-ب-بدنم میخاین
با هق هق گفت.
-ب-برو... تو هم منو برای همین میخای...
-حق داری ازم متنفر باشی و... اگه میخای میرم و جلوت سبز نمیشم... فقط میخوام بدونی که قصد نداشتم اینجوری دلتو بشکونم...
جیمین فقط هق هق میکرد. هنوزم اونقدر به یونگی اعتماد نداشت ولی نمیخواست بره... نمیخواست یونگی تنهاش بزاره...
-ن-نرو نمیخوام بری...
-باشه نمیرم... حالا اروم باش باشه؟ از الان به بعد هرچی تو بگی... هرچی تو بخای...
بدنش میلرزید... لاغر شده بود... چشم هاش گود افتاده بود...
محکم بغلش کرد و کمرشو مالید.
-چی دوست داری بخوری هوم؟
-شکلات؟
-منظورم غذاعه جوجه
-دوکبوکی؟
به اشپز ها گفت که مشغول درست کردنش بشن.
-یونگی؟
-هوم؟
-میشه... جونگکوک رو نکشی؟
-چرا؟
-خب... فقط ولش کن... نکشش
-هوففف... باش... هرچی تو بگی...
...
دو روز گذشته بود.
مارکش دیگه ورم نداشت و حسابی وزن اضافه کرده بود و چشم هاش دیگه گود نبود.
کمی از بی اعتمادی در اومده بود.
- ۱۷.۳k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط