برشیازیککتاب

📖 برشی_از_یک_کتاب

عادت داشت نوک خودکار را بین لب‌هایش بگیرد.
یک روز جامدادی‌اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم.
می‌دانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی‌ای بود، فقط من و خودکارها.
وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده،
می‌خواستم بگویم برای این‌که او آبی می‌نویسد.
همیشه آبی ...

📙 جزء از کل
✍ استیو_تولتز
دیدگاه ها (۳)

وقتی به یکی میگم حوصلم سر رفته و میگه زیرشو کم کن با خودم می...

- خانوم راستی من هفته دیگه میخوام برم ماموریت تایلند.+ دروغ ...

گفتم بگو..سکوت کرد و رفتو من هنوز گوش میکنم...

در واقع آدما هیچوقت بدی رو فراموش نمیکنند،فقط ساکت میشن،به و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط