هفته پيش داشتم ازدانشگاه برمیگشتم

هفته پيش داشتم ازدانشگاه برمیگشتم
طبق معمول هم بلوار خلوت و با سرعت ميرفتم که یهو دیدم یه خانم کیف به دست، بدون نگاه به خیابون و ماشین ها داره عرض بلوار رو رد میشه! دیگه نفهميدم چی شد فقط از دور تا دیدمش با تمام نیرو زدم رو ترمز...
بنده خدا که معلوم بود غرق افکارش بود با صدای بلند ترمز من ، در جا ایستاد !
انگار که برق سه فاز بهش وصل کرده باشن خشکش زد و به من همینطور خیره شده بود ...

فقط بگم خدا رو شکر تونستم ماشین رو کنترل کنم و اتفاقی نیفتاد... ولی ديگه اعصابم به هم ریخته بود. چشم تون روز بد نبینه
ترسیده بودم ، اتفاقاتی که ممکن بود، برام رخ بده، مثل یک فیلم از جلوي چشام تو کسری از ثانیه رد شد !
تمام ذهنم شد، اتفاقات یک تصادف خونین با این خانم...

اومدم با یه بوق ممتد و بلند، داغ ترین اعتراض مو بهش بکنم...
دست مو سریع گذاشتم روی بوق ماشین که خشمم و خالی کنم... ولی منصرف شدم و بوق ماشین رو فقط لمسش کردم !

من هنوز از اون خانم دلگیرم !
شاید هم داره این متن رو ميخونه. ولی یه حسی خوبی نسبت به خودم پیدا کردم !
حس ادمایی که نور بالا میزنن رو دارم
:-)
خدا رو شکر که یک پارچه چادر طوری با افکار من بازی کرده که در هر صورتی احترام شخص رو نگه دارم و مانع اعتراض به حق ...
خدایا شکرت
دیدگاه ها (۱۳)

مهمونی پارت ۴۳

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دومp.13 (روایت از زبان جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط