تو را می خواهم و دانم که هرگز

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس ، مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

تو را مے خواهم و دانم ڪہ هرگزبہ ڪام دل در آغوشت نگیرمتویے آن...

تو را می خواهم و دانم که هرگزبه کام دل در آغوشت نگیرمتویی آن...

بانوی شعر ایران زمینفروغ فرخزاد تو را می خواهم و دانم که هر...

عکاس خودم ^___^تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط