افکار پوسیده ی خود را در هم ادغام میکند....
افکار پوسیده ی خود را در هم ادغام میکند....
و از ان دریچه ای میسازد....
رو به آرمشی که هرگز فراهم نشد....
دلش برای ارمش درون تنگ شده بود....
و هر شب....
خود را در اغوش سردرگمی زندگی میدید....
چقدر بی احساس....
احساس زندگی اش را در هم کشیدند....
و به یغما بردند و میدانی چرا....؟
نه....
هیچکس نفهمید و ندانست که چه شد....
زندگی اش در هم کشیده شد....
و حال پوسیده پوسیده میرود....
از این جهنمی که جهنمش را ساخته اند برایش....
و تکیه میدهد به دیواری....
که پر از ترک و شکستگیست....
ساعتی در هم میرود....
همچون ساعت های دیگر....
و از ان دریچه ای میسازد....
رو به آرمشی که هرگز فراهم نشد....
دلش برای ارمش درون تنگ شده بود....
و هر شب....
خود را در اغوش سردرگمی زندگی میدید....
چقدر بی احساس....
احساس زندگی اش را در هم کشیدند....
و به یغما بردند و میدانی چرا....؟
نه....
هیچکس نفهمید و ندانست که چه شد....
زندگی اش در هم کشیده شد....
و حال پوسیده پوسیده میرود....
از این جهنمی که جهنمش را ساخته اند برایش....
و تکیه میدهد به دیواری....
که پر از ترک و شکستگیست....
ساعتی در هم میرود....
همچون ساعت های دیگر....
- ۴۷۷
- ۱۳ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط