*دردسر عشق🍷*

*دردسر عشق🍷*

پارت۶


و رفتن به سمت قصر
تو راه بودن که یه بچه داشت میدوید و به عقبش نگاه می‌کرد و جلوشو نمی‌دید
که خورد به ا/ت
ا/ت: مگه کوری؟؟* با داد گفت و بچه ترسید و چشاش پر از اشک شد و خم شد و گفت: بب..ببخشید
ا/ت: گمشو
بچه: چ..چشم
و گریه کنان دوید و رفت
جیهوپ: این چه طرز رفتار با یه بچس؟؟
ا/ت:میخاست جلو چشمشو نگاه کنه
جیمین: خیلی بد جنسی نباید با یه بچه اینجوری رفتار کنی
ا/ت: دوس دارم به شما چه؟
و رفت به سمت قصر و ‌پسرا همونجور مونده بودن و بعد از چند دقیقه راه افتادن
*ا/ت*
نمیخاستم کسی فکر کنه که من خیلی بخشنده و مهربونم ولی دوس نداشتم با اون بچه اونجوری رفتار کنم ولی یهو از کوره در رفتم و سرش داد کشیدم(عذاب وجدان گرفته😂)
رفت داخل قصر
خدمتکار با عجله به طرف ا/ت میدوید
خدمتکار: خانم...خانممم
ا/ت: باز این سرو کلش پیدا شد
و شروع کرد تن تن راه رفتن تا از دست خدمتکار فرار کنه
خدمتکار: خانمممم....خانمم وایستید لطفا
ا/ت همچنان داشت با عجله میرفت ولی خدمتکار بهش رسید
خدمتکار:خانم..چرا نمیایستادید؟؟
ا/ت: صدا تو نشنیدم...چکارم داری؟
خدمتکار: پادشاه کارتون دارن گفتن بیام دنبالتون
ا/ت: نمیدونی چیکار داره؟
خدمتکار: نه
ا/ت: باشه من خودم میرم
و رفت به‌ سمت سالنی که برا جلسه بود رفت و دید ‌که همه اونجان و یه پیرمرد با یه عصای بزرگ تو دستش هم اونجاست
ا/ت: سلام به همه* لبخند
@: معلومه کدوم گوری بودی؟
ا/ت: توی گور تو
@ زیر لب گفت: بی ادب
پادشاه: باشه بسه...ا/ت ایشون پیشگوی قصره اومده تا راهنماییت کنه
ا/ت: من نیازی به راهنمایی ندارم همین هفت تا اردک که انداختی دنبالم بسه
پیشگو: ههههه...باهوش و خنگ
ا/ت: خودتی
پادشاه: ا/ت بهتره بهش احترام بزاری
ا/ت: نزارم چی؟...نکنه با اون چوب عجب غریبش منو تبدیل به غورباقه میکنه
پادشاه: نه ولی اون بزرگتر و باهوش تر از توعه و بهتره بهش احترام بزاری
ا/ت: باشه بابا
پیشگو: خب بریم سر اصل مطلب
سنگ های جادو پیش توعه باید اونا رو ببری توی جنگل ابری و بری بالای کوه سرخ و اونا رو بزاری توی جاهایی که تعیین شده
ا/ت: اوهوم خوبه
یونگی: وقتی اینقد آسونه پس نیازی به اون نداریم
ا/ت*پوزخند
پیشگو: چون اگه اون نباشه ما نمیتونیم سنگ ها رو به کوه سرخ برسونیم
ا/ت: اره من نقش سپر رو براتون دارم اوکی شد؟
@: تیکه ننداز
یونگی: آخه کی به یه دختر کوچولوی ضعیف و مغرور نیاز داره؟؟
ا/ت: شما
دیدگاه ها (۰)

تقریبا دو هفته ای میشد که ا..ت توی قصر کار می‌کرد و اهالی قص...

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

روز بعد ا/ت کج راه میرفت و نمیتونست راه برهجونگ کوک هم یه جا...

سناریو مایکی پارت اخر

تکپارتی جونگ کوک

سناریووقتی می‌خوان ببوـ٫ـسنت:هری:عزیزم....آ/ت : نه زشته یهو ...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

سناریو بونتن پارت۵

سناریو هانما پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط