Monster
P3
بی قرار به دستیارش جیمز که هیچ موقع داخل خونه نبود زنگ زد
_الو،جیمز ،سریع بیا خونه،دیگه نمیتونم تحمل کنم،باید باهات حرف بزنم
اون طرف،تو توی اتاقت بودی،توی ذوقت خورده بود که نقشت جواب نداد،انتظار داشتی خودش اعتراف کنه خونآشامه؟چقدر ساده...
ولی خیلی اتفاقا بودن که تو حتی روحتم خبر نداشت که سرنوشتت بعد از اون اتفاقا چی میشه
__
(هیونجین+،جیمز-)
هیونجین با عصبانیت سیگاری روشن کرد
+من مطمئنم اون یه بویی برده،شرط میبندم داره میفهمه من کیم
-از کجا اینو میگید قربان؟
هیونجین شروع کرد به لیست کردن کارایی که ا/ت امروز کرد
-عجیبه قربان،ولی من یه سوال داشتم
+بپرس
-نمیخواید...
حرف جیمز با صدای بلند هیونجین قطع شد
+نه جیمز نه!هیچوقت!هیچوقت قرار نیست بفهمه من کیم و چه چه حسی بهش دارم
روی صندلیش نشست،جام شرابشو دراورد و یکی از مرغوب تریناشو باز کرد و شروع کرد به تعریف کردن
+15 سال پیش،وقتی فقط 14 سالش بود و داشت توی اون خونه ذره ذره نابود میشد،فکر میکرد نه برای هیشکی مهمه،نه کسی بهش ذره ای اهمیت میده،نمیدونست هرشب موقع خواب تا دم پنجره خونش پرواز میکردم تا فقط از دم پنجره ببینمش،اون مژه های بلندش،تک تک اعضای صورتش،حتی نفس کشیدناش برام قابل پرستش بود،موقع نگاه کردن بهش با خودم میگفتم:همچین فرشته ای زیادی معصومه برای بودن با من،ولی از طرفی جنون خواستنش تو من به طرز وحشتناکی توی من به وجود اومده بود،نمیتونستم کاریش کنم
یه شب رفتم دم پنجره اتاقش،نبود
ترسی به دلم افتاد که هیچوقت تجربش نکرده بودم
به بدترین چیز فکر کردم و به سمت پشت بوم رفتم
حدسم درست بود،میخواست به زندگیش پایان بده
پرید،با تمام سرعت به سمتش پرواز کردم و توی بغلم گرفتمش،با استفاده از هيپنوتيزم حافظه اون شبو از خیالش پاک کردم و رفتم توی تختش گذاشتمش
میدونستم باباش چقدر توی قرض غرقه،باهاش یه شرط گذاشتم،پرداخت تمام بدهیهات به عهده من،باید با دخترت ازدواج کنم
3 ساله که اینجاست،3 ساله که توی حسرت چشیدن طعم لباشم
تمام این سه سال به بدترین شکل کسایی که ذره ای باعث ناراحتیش شدنو مجازات کردم
ولی مطمئنم وقتی بدونه چه هیولایم،فرار میکنه و از دستم میپره،میپره و دیگه سمت هیولایی مثل من نمیاد
واسه همین...
به سمت یه بوم رفت که روش رو با پارچه پوشونده بود
پارچه رو برداشت،روی بوم،عکس یه دختر با بال های فرشته در حال گریه کردن بود،در حالی که یه مردی با بال های شیطان از پشت نگاهش میکرد
-قربان این...
+موقعی که بره،موقعی که بفهمه کیم،میشینم و بارها به این نقاشی نگاه میکنم و به خودم میقبولونم که هیولایی بیش نیستم
بغضی توی گلوش بود،بعد سال ها اولین بار بود که احساسی از خودش نشون میداد،خواست به دستشویی بره تا آبی به سر و صورتش بزنه،بلکه یکم از آشوبی که درونش ایجاد شده،کم بشه
با باز شدن در،با تویی رو به رو شد که با چشمای مظلوم و اشکی داشتی بهش نگاه میکردی
همشو شنیده بودی،همشو
هیونجین:ا....ا/ت
#هیونجین #استری_کیدز #وانشات #تک_پارتی #kpop
بی قرار به دستیارش جیمز که هیچ موقع داخل خونه نبود زنگ زد
_الو،جیمز ،سریع بیا خونه،دیگه نمیتونم تحمل کنم،باید باهات حرف بزنم
اون طرف،تو توی اتاقت بودی،توی ذوقت خورده بود که نقشت جواب نداد،انتظار داشتی خودش اعتراف کنه خونآشامه؟چقدر ساده...
ولی خیلی اتفاقا بودن که تو حتی روحتم خبر نداشت که سرنوشتت بعد از اون اتفاقا چی میشه
__
(هیونجین+،جیمز-)
هیونجین با عصبانیت سیگاری روشن کرد
+من مطمئنم اون یه بویی برده،شرط میبندم داره میفهمه من کیم
-از کجا اینو میگید قربان؟
هیونجین شروع کرد به لیست کردن کارایی که ا/ت امروز کرد
-عجیبه قربان،ولی من یه سوال داشتم
+بپرس
-نمیخواید...
حرف جیمز با صدای بلند هیونجین قطع شد
+نه جیمز نه!هیچوقت!هیچوقت قرار نیست بفهمه من کیم و چه چه حسی بهش دارم
روی صندلیش نشست،جام شرابشو دراورد و یکی از مرغوب تریناشو باز کرد و شروع کرد به تعریف کردن
+15 سال پیش،وقتی فقط 14 سالش بود و داشت توی اون خونه ذره ذره نابود میشد،فکر میکرد نه برای هیشکی مهمه،نه کسی بهش ذره ای اهمیت میده،نمیدونست هرشب موقع خواب تا دم پنجره خونش پرواز میکردم تا فقط از دم پنجره ببینمش،اون مژه های بلندش،تک تک اعضای صورتش،حتی نفس کشیدناش برام قابل پرستش بود،موقع نگاه کردن بهش با خودم میگفتم:همچین فرشته ای زیادی معصومه برای بودن با من،ولی از طرفی جنون خواستنش تو من به طرز وحشتناکی توی من به وجود اومده بود،نمیتونستم کاریش کنم
یه شب رفتم دم پنجره اتاقش،نبود
ترسی به دلم افتاد که هیچوقت تجربش نکرده بودم
به بدترین چیز فکر کردم و به سمت پشت بوم رفتم
حدسم درست بود،میخواست به زندگیش پایان بده
پرید،با تمام سرعت به سمتش پرواز کردم و توی بغلم گرفتمش،با استفاده از هيپنوتيزم حافظه اون شبو از خیالش پاک کردم و رفتم توی تختش گذاشتمش
میدونستم باباش چقدر توی قرض غرقه،باهاش یه شرط گذاشتم،پرداخت تمام بدهیهات به عهده من،باید با دخترت ازدواج کنم
3 ساله که اینجاست،3 ساله که توی حسرت چشیدن طعم لباشم
تمام این سه سال به بدترین شکل کسایی که ذره ای باعث ناراحتیش شدنو مجازات کردم
ولی مطمئنم وقتی بدونه چه هیولایم،فرار میکنه و از دستم میپره،میپره و دیگه سمت هیولایی مثل من نمیاد
واسه همین...
به سمت یه بوم رفت که روش رو با پارچه پوشونده بود
پارچه رو برداشت،روی بوم،عکس یه دختر با بال های فرشته در حال گریه کردن بود،در حالی که یه مردی با بال های شیطان از پشت نگاهش میکرد
-قربان این...
+موقعی که بره،موقعی که بفهمه کیم،میشینم و بارها به این نقاشی نگاه میکنم و به خودم میقبولونم که هیولایی بیش نیستم
بغضی توی گلوش بود،بعد سال ها اولین بار بود که احساسی از خودش نشون میداد،خواست به دستشویی بره تا آبی به سر و صورتش بزنه،بلکه یکم از آشوبی که درونش ایجاد شده،کم بشه
با باز شدن در،با تویی رو به رو شد که با چشمای مظلوم و اشکی داشتی بهش نگاه میکردی
همشو شنیده بودی،همشو
هیونجین:ا....ا/ت
#هیونجین #استری_کیدز #وانشات #تک_پارتی #kpop
- ۴.۱k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط