تنفریکهتبدیلبهعشقشد
#تنفری_که_تبدیل_به_عشق_شد
پارت ²:
شیون رفت به آمبولانس رنگ بزنه که به خیس بودن و قرمز بودن پتوی مامان مواجه شدم اروم پتو رو کنار دادم که دیدم از لباسش کامل خونیه وقتی لباسشو بالا دادم دیدم مامان چاقو خورده و رگ دستش هم انگار زده بود اونحا بود که فهمیدم دیگه مامانمونم از دست دادیم
÷شیون...دیگه خیای دیره مامان... مرده!
+مرده؟.... امکان نداره حتما اشتباه می........ نه نه نه نه..... جیییغغغغغ مامانننن
÷هیش دختر اروم باش... خودتو جمع کن این اولین غممون نیست
فلش به چند ساعت بعد
ویو شیون
داخل حیاط نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد وویونگ بود
+بله وو...
_سلام عزیزم چطوری؟
+چی بگم..... هووففف.... تو خوبی؟
_چیزی شده؟ چرا ناراحتی؟
+وو.. مامانم....... هق.... مامانم
_زن عمو چیزیش شده؟
+وو مامانم.... هق.... مرده
_چی؟..الان کجایی؟ بیام پیشت؟
+تروخدا... هق... بیا پیشم... داخل.... هق.... خونه ام
_باشه قشنگم الان میام
قطع کردم که سان اومد پیشم
÷چیزی نمیخوری از صب هیچی نخوردی
+نه اشتها..هق... ندارم..... سان
÷جانم؟
رفتم تو بغلش و سرمو رو سینه اش گذاشتم
+یعنی... دیگه مامان..... پیشمون نیست؟ یعنی دیگه.... هق... نمیبینیمش؟
÷خب.... اره مامان دیگه کنارمون نیست ولی مثل بابا همیشه تو قلبمونه و کنارمونه
+اوم....
نیم ساعت گذشت و وویونگ اومد من داخل حال بودم که وقتی دیدمش رفتم سمتش و محکم بغلش کردم
_خوبی؟
+نه...
_رنگت مثل گچ شده یکم استراحت کن
+نمیتونم... وو من مامانمو میخوام
دستامو گرفت و بعد شروع کرد حرف زدن
_عشقم باید با سختی های زندگی کنار بیای همه عزیزانمون یه روزی ترکمون میکنن
+اوم....
بعد یک ساعت که وو اومد تصمیم گرفتم برم تو اتاق مامان رفتم داخل اتاقش روی تخت نشستم که....
{پایان پارت دوم}
پارت ²:
شیون رفت به آمبولانس رنگ بزنه که به خیس بودن و قرمز بودن پتوی مامان مواجه شدم اروم پتو رو کنار دادم که دیدم از لباسش کامل خونیه وقتی لباسشو بالا دادم دیدم مامان چاقو خورده و رگ دستش هم انگار زده بود اونحا بود که فهمیدم دیگه مامانمونم از دست دادیم
÷شیون...دیگه خیای دیره مامان... مرده!
+مرده؟.... امکان نداره حتما اشتباه می........ نه نه نه نه..... جیییغغغغغ مامانننن
÷هیش دختر اروم باش... خودتو جمع کن این اولین غممون نیست
فلش به چند ساعت بعد
ویو شیون
داخل حیاط نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد وویونگ بود
+بله وو...
_سلام عزیزم چطوری؟
+چی بگم..... هووففف.... تو خوبی؟
_چیزی شده؟ چرا ناراحتی؟
+وو.. مامانم....... هق.... مامانم
_زن عمو چیزیش شده؟
+وو مامانم.... هق.... مرده
_چی؟..الان کجایی؟ بیام پیشت؟
+تروخدا... هق... بیا پیشم... داخل.... هق.... خونه ام
_باشه قشنگم الان میام
قطع کردم که سان اومد پیشم
÷چیزی نمیخوری از صب هیچی نخوردی
+نه اشتها..هق... ندارم..... سان
÷جانم؟
رفتم تو بغلش و سرمو رو سینه اش گذاشتم
+یعنی... دیگه مامان..... پیشمون نیست؟ یعنی دیگه.... هق... نمیبینیمش؟
÷خب.... اره مامان دیگه کنارمون نیست ولی مثل بابا همیشه تو قلبمونه و کنارمونه
+اوم....
نیم ساعت گذشت و وویونگ اومد من داخل حال بودم که وقتی دیدمش رفتم سمتش و محکم بغلش کردم
_خوبی؟
+نه...
_رنگت مثل گچ شده یکم استراحت کن
+نمیتونم... وو من مامانمو میخوام
دستامو گرفت و بعد شروع کرد حرف زدن
_عشقم باید با سختی های زندگی کنار بیای همه عزیزانمون یه روزی ترکمون میکنن
+اوم....
بعد یک ساعت که وو اومد تصمیم گرفتم برم تو اتاق مامان رفتم داخل اتاقش روی تخت نشستم که....
{پایان پارت دوم}
- ۱.۹k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط