📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت پنجم | «دختری که خوابها را میدید»
بعد از اتفاق برج قدیمی...
هیچکس دیگر نمیتوانست وانمود کند چیزی عادی است.
آکادمی آرام بود.
اما آن آرامش...
بیشتر شبیه انتظار قبل از طوفان بود.
───
جولیت در حیاط نشسته بود.
دستش را روی یک گل یخزده گذاشت.
«چرا حس میکنم همه چیزی دربارهی من میدونن جز خودم؟»
گریس کنارش نشست.
«چون احتمالاً همینطوره.»
جولیت نگاهش کرد.
گریس شانه بالا انداخت.
«من فقط صادق بودم.» 😂
───
آن طرف حیاط...
کارل و ویلیام تمرین میکردند.
شعلههای کارل در هوا میچرخید.
ویلیام با خنده گفت:
«هنوز هم عصبانیای؟»
کارل اخم کرد.
«نه.»
یک صاعقه کوچک کنار دست ویلیام ظاهر شد.
«تو حتی وقتی میگی نه، عصبانی به نظر میای.»
کارل چیزی نگفت.
چون جواب نداشت. 😂
───
اما در کتابخانه...
جنا تنها نشسته بود.
چشمهایش بسته بود.
و انگار خواب نبود...
بلکه چیزی را میدید.
───
ناگهان چشمهایش را باز کرد.
نفس آرامی کشید.
زیر لب گفت:
«نه... هنوز زوده.»
───
همان لحظه جولیت وارد شد.
«جنا.»
جنا سرش را بالا آورد.
«چی دیدی؟»
جنا چند ثانیه سکوت کرد.
«تو نباید میاومدی.»
جولیت اخم کرد.
«این جواب سؤال من نیست.»
───
جنا به او نگاه کرد.
برای اولین بار...
کمی نگرانی در چهرهاش دیده شد.
«من خواب آینده رو دیدم.»
جولیت آرام پرسید:
«چی دیدی؟»
───
جنا گفت:
«آتش.»
مکث کرد.
«یخ.»
مکث دوباره.
«و آکادمیای که نصفش تاریکی شده بود.»
───
جولیت قلبش فرو ریخت.
«کارل؟»
جنا جواب نداد.
فقط گفت:
«بعضی وقتها کسی که قرار است نجاتت بدهد...»
«همان کسی است که بیشتر از همه میتواند به تو آسیب بزند.»
───
قبل از اینکه جولیت چیزی بگوید...
صدای شکستن شیشه آمد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
روی شیشه...
یک علامت سیاه ظاهر شده بود.
علامت جک.
───
و بیرون آکادمی...
جک با لبخند به برج نگاه میکرد.
«بیاید ببینیم قهرمانها چقدر دوام میارن.»
───
اما او نمیدانست...
که این بار جولیت تنها نیست.
آب.
آتش.
طبیعت.
رعد و برق.
و دختری که خوابها را میدید...
همه آماده بودند.
📚 پایان پارت پنجم 🌸
_______________________
از امروز روزی ۴ پارت میذارم ولی به شرطی که لایک و کامنت و بازنشر ها زیاد بشه😉
پارت پنجم | «دختری که خوابها را میدید»
بعد از اتفاق برج قدیمی...
هیچکس دیگر نمیتوانست وانمود کند چیزی عادی است.
آکادمی آرام بود.
اما آن آرامش...
بیشتر شبیه انتظار قبل از طوفان بود.
───
جولیت در حیاط نشسته بود.
دستش را روی یک گل یخزده گذاشت.
«چرا حس میکنم همه چیزی دربارهی من میدونن جز خودم؟»
گریس کنارش نشست.
«چون احتمالاً همینطوره.»
جولیت نگاهش کرد.
گریس شانه بالا انداخت.
«من فقط صادق بودم.» 😂
───
آن طرف حیاط...
کارل و ویلیام تمرین میکردند.
شعلههای کارل در هوا میچرخید.
ویلیام با خنده گفت:
«هنوز هم عصبانیای؟»
کارل اخم کرد.
«نه.»
یک صاعقه کوچک کنار دست ویلیام ظاهر شد.
«تو حتی وقتی میگی نه، عصبانی به نظر میای.»
کارل چیزی نگفت.
چون جواب نداشت. 😂
───
اما در کتابخانه...
جنا تنها نشسته بود.
چشمهایش بسته بود.
و انگار خواب نبود...
بلکه چیزی را میدید.
───
ناگهان چشمهایش را باز کرد.
نفس آرامی کشید.
زیر لب گفت:
«نه... هنوز زوده.»
───
همان لحظه جولیت وارد شد.
«جنا.»
جنا سرش را بالا آورد.
«چی دیدی؟»
جنا چند ثانیه سکوت کرد.
«تو نباید میاومدی.»
جولیت اخم کرد.
«این جواب سؤال من نیست.»
───
جنا به او نگاه کرد.
برای اولین بار...
کمی نگرانی در چهرهاش دیده شد.
«من خواب آینده رو دیدم.»
جولیت آرام پرسید:
«چی دیدی؟»
───
جنا گفت:
«آتش.»
مکث کرد.
«یخ.»
مکث دوباره.
«و آکادمیای که نصفش تاریکی شده بود.»
───
جولیت قلبش فرو ریخت.
«کارل؟»
جنا جواب نداد.
فقط گفت:
«بعضی وقتها کسی که قرار است نجاتت بدهد...»
«همان کسی است که بیشتر از همه میتواند به تو آسیب بزند.»
───
قبل از اینکه جولیت چیزی بگوید...
صدای شکستن شیشه آمد.
همه به سمت پنجره برگشتند.
روی شیشه...
یک علامت سیاه ظاهر شده بود.
علامت جک.
───
و بیرون آکادمی...
جک با لبخند به برج نگاه میکرد.
«بیاید ببینیم قهرمانها چقدر دوام میارن.»
───
اما او نمیدانست...
که این بار جولیت تنها نیست.
آب.
آتش.
طبیعت.
رعد و برق.
و دختری که خوابها را میدید...
همه آماده بودند.
📚 پایان پارت پنجم 🌸
_______________________
از امروز روزی ۴ پارت میذارم ولی به شرطی که لایک و کامنت و بازنشر ها زیاد بشه😉
- ۲۷۶
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط