با وول خوردن های کوچکی تو بغلش بیدار شد و با دیدن تهیونگ که ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹⁷
با وول خوردن های کوچکی تو بغلش بیدار شد و با دیدن تهیونگ که تو خواب حتی از قبل کیوت تر هم بود لبخند محوی زد.
-شکوفه گیلاس من...
بدن گرمش رو توی اغوشش گرفت که ناگهان متوجه مروارید هایی که تو افتاب می درخشیدن شد. پس خواب ندیده بود؟!
پایین تنه تهیونگ رو چک کرد که اسیبی ندیده باشه ولی سالم بود...
-کوکی؟
-جونم؟ درد داری؟
-چیکار میکنی؟
در حالیکه چشمش رو میمالید گفت.
-ته... باید بریم دکتر...
-چرا؟
-هیش... فقط بیا بریم.
-تهیونگ سعی کرد بلند بشه ولی درد داشت.
-آیییی
جونگکوک تهیونگ رو بلند کرد و لباس هاش رو تنش کرد و خودش هم پوشید و سراسیمه سمت دکتر قصر رفت.
...
دکتر همه چیز رو چک کرد و با لبخندی به تهیونگ که با خجالت تو اغوش جونگکوک فرو رفته بود و جونگکوک که داشت نوازشش میکرد و توی گوشش قربون قصده اش میرفت نگاه کرد.
-همه چیز طبیعی هست شاهزاده... تنها فرشته ای که این قابلیت رو داره شاهزاده تهیونگ هست که از مادربزرگشون به ارث بردن...
-پس... مشکلی پیش نمیاد؟
-خیر...
-دردش نمیگیره؟
دکتر لبخندی زد.
-فردا صبحش درد برای همه طبیعیه ولی برای ایشون دو برابره پس حسابی مراقبش باشین
-باش-
-کوکیی
-هوم؟
-میخوام برم خونه
در حالی که با کلافگی چشمش رو میمالید گفت.
...
به قصر که برگشتن تهیونگ جیمین رو دیده بود همش داشت باهاش حرف میزد و همه چیز رو تعریف میکرد و جونگکوک هم از فرصت استفاده کرد تا به کار هاش برسه.
-باورت میشه جیمینییی بلدم اشپزی کنممم! کوکییی یادم داده! تو چی؟ بلدی اشپزی کنی؟ اصلا چرا همش ساکتی؟
-داشتم گوش میکردم شاهزاده
-هزاررر بار گفتم رسمی حرف نزننن! دوست ندارم! اره داشتم میگفتم بعد هر شب میرفتیم توی یه جای بزرگ پر از حشره های نورانی و گل های مختلف اصن همونجا بود که کوکی مارکم کرد...
همینجور حرف میزد و به جیمین فرصت نمیداد یک کلمه حرف بزنه. البته که انقدر شیرین صحبت میکرد که جیمین با لبخندی فقط گوش میداد و اعتراض نداشت که ناگهان یکی از پشت بغلش کرد و روی دوشش انداخت.
-دلم برات تنگ شده بود
-ی-یونگی؟! بزارم زمین!!!
-نچ... دیگه با خودم میبرمت
-چی میگی؟!! ولم کننن!!!
-نگران نباش خانواده دهن سرویس کنتو راضی کردم
-چی؟! چجوری؟!
-خببب... بلاخره جونگکوک دوستمه ها... شاهزادس... هرچی بخواد همون میشه...
هفته پیش وقتی به عنوان یکی از خدمه ها همراه با پادشاه و ملکه به قصر شیاطین رفته بود یونگی که جفتش بود پیداش کرد و اره دیگه ولی پدر و مادر جیمین اصلا راضی نمیشدن و حالا گویا اونم حل شده بود.
-هیییییی!!! جیمینی منو پس بدههه!!!
تهیونگ داشت با اخمی سمتشون میومد.
-برو بابا... امگا پرو
-راجبش اینطوری حرف نزن!
جیمین گفت و یونگی چشم هاش رو چرخوند و با سرعت از اونجا رفت.
-الفای زشت بوگندو دزد بی تربیت!!!!!!
~~~~~~~~~
واقعا ببخشید ولی این چند روز خیلی درگیر بودم و یونمین رو هنوز ننوشتم که آپ کنم... هروقت تموم شد آپ میکنم...
دیدگاه ها (۲۶)

ᵐʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ¹²-اره یا نه؟! -اره... -عوضیییییی...

سیلامممامیدوارم حال همتون عالی باشهههروزتون مبارک دخترااا🎀🥳ا...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹⁴بعد از جفت اعلام کردنشو...

ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ¹¹-جیمین... حتی از طریق مارکش هم ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁸یونگی تنها کسی بود که جو...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁴چندماه بعد...یونگی، جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط