شوقی به جهانم نیست،دیدی که چه ِهاکردی

شوقی به جهانم نیست،دیدی که چه ِهاکردی
حرفی به زبانم نیست،عمرم به فَـنا کـردی

رسوای جهان گشتم،سو سوی نگاهم رفت
روزی که مرا با غــم،تنها تو رَها کـردی

رفتی و نگاه من، پشت سر تو مانـده
ای رفته ز دست من،بسیارجفا کـردی

ای کاش تو را هرگز،محتـاج نبینم من
با اینکه مرا عمری، محتاج عَصـا کردی

در حسرت و با اندوه،دستم به دعـا باشـد
روزی شوی آگاه از،ظلمی که به ما کردی
دیدگاه ها (۱۱)

دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که میسوزدنه دیداری نه بیداری...

سوختن کمال عشق است اما آنها که سوختن پروانه در آتش شمع را کم...

این قرار دادتا ابد میان مابرقرار بادچشم های تو به جای دست ها...

لبهایم که تشنه و دلتنگ می شوند باران را می بوسممن این جا زیر...

« ازدواج به اجبار » Part 30 ویوی لیانا:همه خشکشان زده بود.مر...

برای تو که از مرگ ارزشمند تر و از جان خوار تر بودی :حالم خوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط