3 تفنگدار )

3 تفنگدار )
پارت ۱۸۴

معجزه


کلید را آروم انداخت تو در سپس در را باز نمود این صدا باعث شد دخترا بلند بشن .. و سمت در هجوم بردن .. تهیونگ با یک لبخند مانند دریا گفت
تهیونگ: سلام
اون سوک اولین نفر بود و جلو تهیونگ ایستاد با عشق دست هایش را دور کردن تهیونگ حلقه نمود... اون سوک: خوش.اومدی
همچنین در باز بود و جیمین با ظعز خونین وارد محل گرم و خوش بو شد .. هاری با چشم های گردش زل زد بهش و تند نگران سمتش هجوم برد
هاری : هی چی شده خوبی ؟
جیمین دستش را بلند کرد و اورم گفت
جیمین : خوبم .. چیزی نیست شلوغش نکن
هاری : یعنی چی کار شلوغش نکنم ها .. اینو ببین
اون سوک متعجب نگاهش کرد سپس سپس نگران گفت
اون سوک. : اوپا خوبی ؟ چی شده ...
جیمین تنها با یک لبخند نگاهش کرد .... جیمین : ای بابا خوبم کندش نکنید
یوری با صدا های بلند پلک از روی هم برداشت ... چی میشنید صدا زیبا جیمین... تند بلند شد و ملاف را کنار زد سپس با گام های سریع سمت در رفت ... ولی آن لبخند با دیدن آن وضعیت جیمین محو شد...
درست وقتی چشم تو چشم شدن ... یوری نگران و با حالت ترس سمتش رفت تند نگاهش کرد
یوری : چی شده .. ج..یمین ترو خدا بگو
جیمین تند دست چپ اش را بلند کرد سپس گونه یوری را لمس کرد
جیمین : چیزی نیست ببین خوبم ..
تا وقتی خوبی که معشوقه ات خوب باشه ... ولی .. یوری با حالت داغوش بغض در گلو هر دو دست هایش را دور کردن جیمین حلقه کرد و به آغوشش رفت .. یوری : چرا اینجوری شد .. کی‌این کارو کرد همش ..رو میگی
هاری : بایدم بگه شب میاد اونم تو این حال خونین
تهیونگ: گلوله رو کشیدن ... الان خوبی
یوری آروم حلقه دست هایش را باز کرد سپس نگران تر در کنارش ایستاد .. جیمین آروم در جواب دوستش سری تکون داد
اون سوک: بریم .. بشینیم جیمین‌شی
با گام های آروم سمت سالن رفتن... درست وقتی نشستند هاری کلافه نگاهشون کرد ... سپس گنگ گفت
هاری : این شوهر من کجاست ؟
جیمین تنها یک لبخند زد و تهیونگ همان گونه در کنار اون سوک نشست سپس آروم گفت
تهیونگ پشت سرمون بود .. الان میاد
هاری دست به سینه نشست سپس کلافه به زمین خیره شد .. خودش هم از این کلافگی و خستگی نمیفمید .. همان دقیقه صدا گریه نوزاد باعث ریختن افکارش شد ..یکی پس از دیگری بهم چشم دوختن آن هم از شدت تعجبی... هاری احساس بدی در دلش چرخید .. آروم بلند شد و چرخید سمت در ناخودآگاه ایستاد با دیدن جونگکوک نوزاد به بغل در چهارچوب در سالن متعجب ایستاد .. نمی‌فهمید چه بگویید دستش همراه زبونش لرزید ...
دیدگاه ها (۲)

3 تفنگدار )پارت ۱۸۵اون سوک با لبخند سمتش رفت اون سوک : وای ا...

ادامه .... ٫ نمیتونم حرف بزنم من میتونم به کس دیگه ای نگاه ...

3 تفنگدار )پارت ۱۸۳جونگکوک سعی در حفظ چهره جدی اش با گام های...

3 تفنگدار )پارت. ۱۸۲جونگکوک: ای روزگار ای .. من فکر میکنم بر...

آن پسرک سرتق حتی متوجه پاهایش هم نبود که کی بلند شد و سمت هی...

پسر بچه کوچک اخم کرد و دست به سینه شد و چشم ریز کرد : ممیخوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط