p

p


لارا در حالی که قلبش مثل طبل در سینه می‌کوبید، با لکنت گفت: «جـ... جونگ‌کوک! چـ... چطور پیدام کردی؟»

جونگ‌کوک با قدم‌هایی سنگین و نگاهی که انگار می‌خواست لارا را ذوب کند، جلو آمد. صدایش پایین و خطرناک بود: «فکر کردی روی گوشیت جی‌پی‌اس نذاشتم؟ فکر نمی کرد اینقدر دل و جرئت داری که پیام‌های من رو نادیده بگیری و برنگردی حالا همین الان سوار ماشین شو، مجبورم نکن به روشِ خودم باهات برخورد کنم!»

لارا که نمی‌خواست در برابر این اقتدارِ وحشیانه تسلیم شود، با لجبازی گفت: «من با تو هیچ‌جا نمیام!»

در یک چشم به هم زدن، جونگ‌کوک فاصله را صفر کرد. لارا را با قدرت به بدنه ماشین چسباند. گرمای بدن جونگ‌کوک و فشار بازویش روی شانه‌های او، لرزه بر اندام لارا انداخت. جونگ‌کوک درست نزدیکِ گوشش زمزمه کرد: «کاری نکن لارا... کاری نکن اون کاری که صبح جلوی همه باهات کردم رو دوباره تکرار کنم!»

بکهیون که تا آن لحظه از شدت شوک در ماشین خشکش زده بود، ناگهان از کنترل خارج شد و با فریاد داد زد: «اون نمی‌خواد بیاد! اون از تو خوشش نمیاد! ولش کن!»

جونگ‌کوک از شدت خشم چنان از خود بی‌خود شد که مشت‌هایش را گره کرد و نزدیک بود به سمت ماشین بکهیون یورش ببرد که... لارا، با همان نگاهِ مظلوم، معصوم و در عین حال فریبنده‌اش، چشم در چشم جونگ‌کوک دوخت و با صدایی آرام گفت: «جونگ‌کوک... بیا بریم...»

جونگ‌کوک در حالی که هنوز نفس‌نفس می‌زد، با نگاهی پر از نفرت به بکهیون خیره شد و گفت: «اگه یه بار دیگه بهش نزدیک بشی، زندگیت رو سیاه می‌کنم.» و با خشمی فروخورده سوار ماشین شد.

در طول مسیر، سکوتی سنگین و سنگین‌تر از اقیانوس بین آن‌ها حاکم بود. بعد از مدتی، جونگ‌کوک که انگار می‌خواست یخِ رابطه را بشکند (اما به سبکِ خودش)، با لحنی کنایه‌آمیز گفت: «خوش گذشت، نه؟»

لارا که سعی داشت از این فشار نجات پیدا کند، پرسید: «اگه نمیومدی؟ اره

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کند،
می‌خواستی جوابِ بکهیون رو چی بدی؟» مکث کرد: «می‌خواست نامزدش بشی.»

لارا مکث کرد و با لحنی که خودش هم نمی‌دانست از کجا می‌آید، گفت: «جوابش چی بود؟»
جونگ‌کوک: «می‌خواست نامزدت بشه.»
لارا: «...نمی‌دونم. شاید مثبت.»

برای یک لحظه کوتاه، جونگ‌کوک سرش را به سمت لارا برگرداند. نگاهشان در هم گره خورد؛ نگاهی که پر از سوال، خشم و کششی غیرقابل توصیف بود. لارا که از شدت استرس و ترسِ از لو رفتنِ احساسش، می‌خواست آن نگاه را پنهان کند، با عصبانیت به او خیره شد، اما این عصبانیت، فقط شعله‌ی میلِ درونشان را بیشتر کرد.

یک دقیقه بعد، جونگ‌کوک ناگهان فرمان را چرخاند و ماشین را کنار جاده‌ای تاریک و دورافتاده نگه داشت.
لارا با ترس پرسید: «باز چی می‌خوای جونگ‌کوک؟»

اما جونگ‌کوک پاسخی نداد. او ماشین را خاموش کرد. سکوتِ مطلقِ شب، جای خود را به صدای نفس‌های سنگین آن‌ها داد. جونگ‌کوک با دستِ کنترلِ صندلی، صندلیِ لارا را به عقب برد تا فضای بیشتری داشته باشد. او روی لارا خیمه زد، طوری که هیچ راه فراری برای لارا باقی نمانده بود.

او با لب‌هایی که از عطشِ مالکیت می‌سوخت، شروع به بوسه‌هایی وحشیانه و عمیق کرد؛ بوسه‌هایی که بوی مالکیت و خشمِ فروخورده می‌داد. در حالی که لارا میانِ لذت و ترس گیر کرده بود، دست‌های جونگ‌کوک با بی‌رحمی و اشتیاق شروع به باز کردنِ لباس‌های او کرد.

جونگ‌کوک در حالی که نفسش در گردن لارا می‌پیچید، با صدایی دورگه و خشن زمزمه کرد: «خونه شلوغه... اعضا هم هستن... پس همین‌جا باید کارمو تموم کنم... تو مالِ منی، لارا. فقط و فقط مالِ من.»

(بقیش رو خودتون بسازید)***


جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
دیدگاه ها (۰)

p***بکهیون در حالی که سعی می‌کرد چهره‌ی بی‌تفاوتش را حفظ کند...

*****جونگکوک** پوزخندی زد که حتی **V** هم نتونست با اون نیشخ...

مترجم مردهp یکی از روس‌ها با یه صدای بم و عصبی یه جمله طولا...

**partبعد از اینکه همه وارد سالنِ اصلیِ ویلا شدند، فضای سنگی...

pلارا با آرامشی که از خودش هم عجیب بود، بالا رفت و یک لباسِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط