wlof
✧wlof✧
✯part:²
صبح تهیونگ از پله ها اومد پایین سر میز نشسته بود و بورام هنوز نیومده بود فکر میکرد توی آشپزخونه باشه با چشم های دنبال بورام میگشت که پدربزرگش متوجه شد
جونگوو: بورام نمیاد پایین حالش خوب نیست
تهیونگ: یعنی چی؟ تا دیشب حالش خوب بود
جونگوو: درسته بزار استراحت بکنه
تهیونگ صبحانه اش رو خورد ولی نتونست دووم بیاره بلند شد و رفت توی اتاق بورام در زد
بورام: بیا تو
تهیونگ وارد اتاق شد بورام مشخص بود که مریض شده سمتش رفت و دستش رو روی صورت بورام گذاشت
بورام: جناب آقای یخی نگاران منی؟
تهیونگ: چی شده؟
بورام: نمیدونم دیشت حالم خوب بود ولی امروز خوب نیستم
تهیونگ: بریم بیمارستان؟
بورام: نه قرص و دارم خوردم خوب میشم
تهیونگ بوسه ای روی سر بورام گذاشت و از اتاق خارج شد .
ساعت ⁶ بود جنا بلند شد و شروع به حاضر شدن کرد از اونجایی که یه قرار شام مهم بود پس تصمیم گرفت حسابی عالی باشه آرایش خوشگلی کرد میکاپی که چهره اش رو زیبا میکرد مو هاش رو حالت داد و باز گذاشت زیورآلات ظریف و زیبایی انتخاب کرد و در نهایت لباس خوشگلی پوشیده از عطر سرد و جذابش زد و استایلش رو با کفش های پاشنه بلند شیکی کامل کرد پالتوی پشمی مشکیش رو تنش کرد و از پله ها پایین رفت که مادرش و پدرش حاضر و آماده بودن بدون حتی یه کلمه سمت ماشین رفتن و راه افتادن.
تهیونگ نگران بورام بود ولی به خدمت کار ها سپر که حتی کوچکترین اتفاقی افتاد بهش خبر بدن بعد از پوشیدن لباسش عطر مردونه اش رو زد و رفت به اتاق بورام
تهیونگ: بورام حالت چطوره ؟
بورام: خوبم یکم بهتر شدم نگران نباش دارو ها رو مرتب و به موقع میخورم
تهیونگ: باشه من میرم چیزی خواستی بدون شک بهم زنگ بزن تحت هر شرایطی جواب میدم
بورام: باشه برو دیگه دیر میشه
تهیونگ سر بورام رو نوازش کرد و همراه پدر بزرگش سوار ماشین شد.
ساعت داشت ⁷ میشد که خانواده پارک رسیدن رستوران کاملا شیک و مجلل بود سر میز گردی نشستن و منتظر موندن
سویون: مثل اینکه یه خورده زود اومدیم
جنا: هیچی حالا باید از وقت با ارزشمون بزاریم برای منظر موندن برای اونا
جینآئه: دخترم
سویون: جنا وقتی اومدن درست رفتار میکنی
جنا دستش رو آورد بالا و به ساعت مچی ظریفش نگاهی انداخت دقیقا ساعت ⁷ بود که صدای قدم ها اومد برای احترام بلند شدن و خوش آمد گفتن نشستن سر میز تهیونگ درست روبروی جنا نشسته بود .
سویون: ببخشید بزارید معرفی کنم ایشون همسرم خانوم جینائه هستن
مادر جنا لبخند زد و سر تکون داد
جینآئه: خوشبختم
سویون نگاهی به جنا انداخت که دخترش با چهره سرد همیشگی داشت نگاهش میکرد
سویون: ایشون هم دخترم خانوم جنا هستن
جنا بدون لبخند فقط سر تکون داد
جونگوو: خوشبختم امیدوارم کنار هم بتونیم اون جغد احمق رو گیر بندازیم
جنا: چرا که نه اونا هماهنگ نیستن شکست دادنشون نباید کار سختی باشه
جونگوو: میبینم که دختر شجاعی هستی
سویون: درسته
جونگوو: ببخشید نوهام رو معرفی نکردم
پدر بزرگ تهیونگ لبخندی میزند و دستش رو روی دست تهیونگ میزاره
جونگوو: نوه عزیزم تهیونگ
تهیونگ سرش رو تکون میده
تهیونگ: از آشناییتون خوشبختم
چشم های جنا و تهیونگ چند لحظه قفل هم میشه قبل از اینکه بخوان ریکشینی نشون بدن گارسون سمتشون میاد .
شب میگذره و بزرگ تر ها مشغول حرف زدن بودن شام تقریباً تموم شده بود که جنا زیر چشمی به اطراف نگاه میکنه
جنا: ما رو زیر نظر دارن
(≧▽≦)
بفرمایید برای خانوم خوشگلای خودم مرسی بابت حمایت های قشنگتون🫶🏻✨🥳
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:²
صبح تهیونگ از پله ها اومد پایین سر میز نشسته بود و بورام هنوز نیومده بود فکر میکرد توی آشپزخونه باشه با چشم های دنبال بورام میگشت که پدربزرگش متوجه شد
جونگوو: بورام نمیاد پایین حالش خوب نیست
تهیونگ: یعنی چی؟ تا دیشب حالش خوب بود
جونگوو: درسته بزار استراحت بکنه
تهیونگ صبحانه اش رو خورد ولی نتونست دووم بیاره بلند شد و رفت توی اتاق بورام در زد
بورام: بیا تو
تهیونگ وارد اتاق شد بورام مشخص بود که مریض شده سمتش رفت و دستش رو روی صورت بورام گذاشت
بورام: جناب آقای یخی نگاران منی؟
تهیونگ: چی شده؟
بورام: نمیدونم دیشت حالم خوب بود ولی امروز خوب نیستم
تهیونگ: بریم بیمارستان؟
بورام: نه قرص و دارم خوردم خوب میشم
تهیونگ بوسه ای روی سر بورام گذاشت و از اتاق خارج شد .
ساعت ⁶ بود جنا بلند شد و شروع به حاضر شدن کرد از اونجایی که یه قرار شام مهم بود پس تصمیم گرفت حسابی عالی باشه آرایش خوشگلی کرد میکاپی که چهره اش رو زیبا میکرد مو هاش رو حالت داد و باز گذاشت زیورآلات ظریف و زیبایی انتخاب کرد و در نهایت لباس خوشگلی پوشیده از عطر سرد و جذابش زد و استایلش رو با کفش های پاشنه بلند شیکی کامل کرد پالتوی پشمی مشکیش رو تنش کرد و از پله ها پایین رفت که مادرش و پدرش حاضر و آماده بودن بدون حتی یه کلمه سمت ماشین رفتن و راه افتادن.
تهیونگ نگران بورام بود ولی به خدمت کار ها سپر که حتی کوچکترین اتفاقی افتاد بهش خبر بدن بعد از پوشیدن لباسش عطر مردونه اش رو زد و رفت به اتاق بورام
تهیونگ: بورام حالت چطوره ؟
بورام: خوبم یکم بهتر شدم نگران نباش دارو ها رو مرتب و به موقع میخورم
تهیونگ: باشه من میرم چیزی خواستی بدون شک بهم زنگ بزن تحت هر شرایطی جواب میدم
بورام: باشه برو دیگه دیر میشه
تهیونگ سر بورام رو نوازش کرد و همراه پدر بزرگش سوار ماشین شد.
ساعت داشت ⁷ میشد که خانواده پارک رسیدن رستوران کاملا شیک و مجلل بود سر میز گردی نشستن و منتظر موندن
سویون: مثل اینکه یه خورده زود اومدیم
جنا: هیچی حالا باید از وقت با ارزشمون بزاریم برای منظر موندن برای اونا
جینآئه: دخترم
سویون: جنا وقتی اومدن درست رفتار میکنی
جنا دستش رو آورد بالا و به ساعت مچی ظریفش نگاهی انداخت دقیقا ساعت ⁷ بود که صدای قدم ها اومد برای احترام بلند شدن و خوش آمد گفتن نشستن سر میز تهیونگ درست روبروی جنا نشسته بود .
سویون: ببخشید بزارید معرفی کنم ایشون همسرم خانوم جینائه هستن
مادر جنا لبخند زد و سر تکون داد
جینآئه: خوشبختم
سویون نگاهی به جنا انداخت که دخترش با چهره سرد همیشگی داشت نگاهش میکرد
سویون: ایشون هم دخترم خانوم جنا هستن
جنا بدون لبخند فقط سر تکون داد
جونگوو: خوشبختم امیدوارم کنار هم بتونیم اون جغد احمق رو گیر بندازیم
جنا: چرا که نه اونا هماهنگ نیستن شکست دادنشون نباید کار سختی باشه
جونگوو: میبینم که دختر شجاعی هستی
سویون: درسته
جونگوو: ببخشید نوهام رو معرفی نکردم
پدر بزرگ تهیونگ لبخندی میزند و دستش رو روی دست تهیونگ میزاره
جونگوو: نوه عزیزم تهیونگ
تهیونگ سرش رو تکون میده
تهیونگ: از آشناییتون خوشبختم
چشم های جنا و تهیونگ چند لحظه قفل هم میشه قبل از اینکه بخوان ریکشینی نشون بدن گارسون سمتشون میاد .
شب میگذره و بزرگ تر ها مشغول حرف زدن بودن شام تقریباً تموم شده بود که جنا زیر چشمی به اطراف نگاه میکنه
جنا: ما رو زیر نظر دارن
(≧▽≦)
بفرمایید برای خانوم خوشگلای خودم مرسی بابت حمایت های قشنگتون🫶🏻✨🥳
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۳۶۷
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط