#یک_اشک_شیرن
#یک_اشک_شیرن
پارت 11
مامان ارن شوکه شد و گریه کرد.
لیوای:"دیگه مزاحمم نشید لطفا! منو ببخش ولی من در حال حاضر با ینفر دیگه ام!"
مامان ارن گریهههه کرد و گوشی از دستش افتاد و خودشم افتاد گوشه ای از اتاق و شروع کرد به با شدت گریه کردن.(تا جایی که میتونست داشت بی سروصدا گریه میکرد.)
.
.
.
*فردای آن روز
پترا پشت تلفن:"باشه. بیا(فلان*) جا .....الان نبینمت دیگه بعدا نمیشه!"
لیوای:"اوکی دارم میام عشقم قشنگ آماده شو!"
پترا:"هه!هه!(خنده های جن.*.دع)عشقم ، باز دوست داری یا بسته؟؟"
لیوای:"تو بدنت فوقالعادست!(و بعدش با صدای خیلی اروم )باز بپوش عشقممم!!!!!!"
پترا خندید و گفت:"...هههه. باشه عشقم! باز میپوشم!"
لیوای با حالت و صدای بچگونه:" ولی عشقم حواست باشه ، جاهایی رو که من باید ببینم رو باز بزار! بقیه نبینن!"
پترا خندید و گفت:" باشه عشقم!!! همش ماله تو! بیرون تو سرویس بهداشتی.... اگ بخوای یه ۵ دیقه انجامش میدیممممم!"
لیوای:"نه عشقمم! یروز میارم اینجا خونمون. هیچکس نیس. بعد تکو تنها تو اتاق من! اونموقع میخوام صدای ناله هاتو بشنوم!!"
پترا با اشتیاق خندید و گفت:"خب دیگ عشقم من باید برم!"
لیوای:"خب عشقم! بوس!"
پترا:"بوس!"
لیوای:"سریع بیاهاا"
پترا:"باشه دیگه! خدافظ"
.
.
.
.
.
*شب شد و پترا برگشت خونه.
ارن:"پترا! امروز کجا بودی؟؟؟؟"
پترا:"عشقم با رفیقام رفته بودم بستنی!"
ارن:"بستنی؟ رفیق؟؟اهههه! پترا! اگ من همسرتم پس چرا ولم کردی اینجا داری اون بیرون واسه خودت ولگردی میکنی؟؟؟"
پترا:"وااا! چیه مگه عشقم یکم رفته بودم با دوستام خوش گذرانی!"
ارن:"من با اون کاری ندارم!!! من الان همسره توعم! یه اجازه ای یا حداقل یه خبری! من هویج نیستم که اینجا!!"
پترا آروم با نیشخند از لب ارن بوس کرد و سریع چرخید و رفت اتاق و درحال رفتن گفت:"وای چقدر نگرانی عشقم!" و رقت داخل اتاق و در رو بست.
ارن :"زنیکه ، نگران ها؟؟؟الان میام....(داشت پشت سرش میرفت تا بزنتش)"
یهو مامان ار دستشو گرفت و گفت:"پسرم! پسرم بیخیال! درست میشه همچی مامانی! تورو خدا نزنش(ارن بیخیال شد و به حرف مامانش گوش کرد) اهان!قربون پسرم برم!فداتشمم!"
ارن با اخم و ناراحتی گفت:"خدا نکنه مامان!"
.
.
.
۳ ماه بعد.
*روز عروسی
پترا بدو بدو داشت لباس عروس رو میپوشید.
.
ارن درحال پوشیدن کتشلوار بود.
ارن بعد درست کردن یقهش، سرش را پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن:"هقق! لیوای!.... قرار بود برا روز عروسی خودمون اینو بپوشم! چرا؟ چرا اینطوری شد؟!هقق"
.
.
.
*عروسی
ارن وایساده بود و منتظره پترا بود.
همینطور همه منتظر عروس بودن.
ینفر:"پس کو عروس ؟؟ کجاستتت؟؟؟!"
یهو لیوای دست به جیب اومد. و آرام آرام سمت ارن قدم گذاشت و...
.
.
.
.
.
پایان
ادامه دارد
پارت 11
مامان ارن شوکه شد و گریه کرد.
لیوای:"دیگه مزاحمم نشید لطفا! منو ببخش ولی من در حال حاضر با ینفر دیگه ام!"
مامان ارن گریهههه کرد و گوشی از دستش افتاد و خودشم افتاد گوشه ای از اتاق و شروع کرد به با شدت گریه کردن.(تا جایی که میتونست داشت بی سروصدا گریه میکرد.)
.
.
.
*فردای آن روز
پترا پشت تلفن:"باشه. بیا(فلان*) جا .....الان نبینمت دیگه بعدا نمیشه!"
لیوای:"اوکی دارم میام عشقم قشنگ آماده شو!"
پترا:"هه!هه!(خنده های جن.*.دع)عشقم ، باز دوست داری یا بسته؟؟"
لیوای:"تو بدنت فوقالعادست!(و بعدش با صدای خیلی اروم )باز بپوش عشقممم!!!!!!"
پترا خندید و گفت:"...هههه. باشه عشقم! باز میپوشم!"
لیوای با حالت و صدای بچگونه:" ولی عشقم حواست باشه ، جاهایی رو که من باید ببینم رو باز بزار! بقیه نبینن!"
پترا خندید و گفت:" باشه عشقم!!! همش ماله تو! بیرون تو سرویس بهداشتی.... اگ بخوای یه ۵ دیقه انجامش میدیممممم!"
لیوای:"نه عشقمم! یروز میارم اینجا خونمون. هیچکس نیس. بعد تکو تنها تو اتاق من! اونموقع میخوام صدای ناله هاتو بشنوم!!"
پترا با اشتیاق خندید و گفت:"خب دیگ عشقم من باید برم!"
لیوای:"خب عشقم! بوس!"
پترا:"بوس!"
لیوای:"سریع بیاهاا"
پترا:"باشه دیگه! خدافظ"
.
.
.
.
.
*شب شد و پترا برگشت خونه.
ارن:"پترا! امروز کجا بودی؟؟؟؟"
پترا:"عشقم با رفیقام رفته بودم بستنی!"
ارن:"بستنی؟ رفیق؟؟اهههه! پترا! اگ من همسرتم پس چرا ولم کردی اینجا داری اون بیرون واسه خودت ولگردی میکنی؟؟؟"
پترا:"وااا! چیه مگه عشقم یکم رفته بودم با دوستام خوش گذرانی!"
ارن:"من با اون کاری ندارم!!! من الان همسره توعم! یه اجازه ای یا حداقل یه خبری! من هویج نیستم که اینجا!!"
پترا آروم با نیشخند از لب ارن بوس کرد و سریع چرخید و رفت اتاق و درحال رفتن گفت:"وای چقدر نگرانی عشقم!" و رقت داخل اتاق و در رو بست.
ارن :"زنیکه ، نگران ها؟؟؟الان میام....(داشت پشت سرش میرفت تا بزنتش)"
یهو مامان ار دستشو گرفت و گفت:"پسرم! پسرم بیخیال! درست میشه همچی مامانی! تورو خدا نزنش(ارن بیخیال شد و به حرف مامانش گوش کرد) اهان!قربون پسرم برم!فداتشمم!"
ارن با اخم و ناراحتی گفت:"خدا نکنه مامان!"
.
.
.
۳ ماه بعد.
*روز عروسی
پترا بدو بدو داشت لباس عروس رو میپوشید.
.
ارن درحال پوشیدن کتشلوار بود.
ارن بعد درست کردن یقهش، سرش را پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن:"هقق! لیوای!.... قرار بود برا روز عروسی خودمون اینو بپوشم! چرا؟ چرا اینطوری شد؟!هقق"
.
.
.
*عروسی
ارن وایساده بود و منتظره پترا بود.
همینطور همه منتظر عروس بودن.
ینفر:"پس کو عروس ؟؟ کجاستتت؟؟؟!"
یهو لیوای دست به جیب اومد. و آرام آرام سمت ارن قدم گذاشت و...
.
.
.
.
.
پایان
ادامه دارد
- ۵.۹k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط