بادشکن چپتر ۱۸
بادشکن چپتر ۱۸
سوگی: رئیس یه خبر خیلی مهمی دارم راستش سه تا
هیکاری: چی شده؟
سوگی: راستش...... پوف خخخخخخخ
هاروکا: این چش شده؟
هیکاری: چه بدونم....
سوگی: وایییییی رئیس خخخ ارباب جوان... پوف... عکسو بگیر نمیتونم ادامه بدم
هیکاری عکس رو گرفت و اره دیگه خلاصه دید بچش لباس دخترونه پوشیده☺ 😂
هیکاری یک نگاه به هاروکا کرد بعد به عکس کرد
هیکاری: شبیه مامانش شده.......... نظرت چیه موهات رو بلند کنی هاروکا؟ مثلا میخوای رئیس بعدی بشی؟
هاروکا: ها مگه چی........ این رو از کجا گیر اوردی
سوگی: پوف خخخخخخ
هاروکا: اههههه این تسوباکی گفت که باید بریم کمک و دختر کم بود برای همین عاممم
سوگی: تازه این اولشه یه پسره ازش خوشش اومده بود تازه اونم بیخیاللل هایاتو سئو بهش کمک کرد که این پسره ولش کنه
هیکاری: دیگه کی اینارو میدونه؟
سوگی: فقط منو داداشم
هیکاری: به اون داداشت بگو اون مرتیکه رو گیر بیاره و بکشتش تازه اون دهن بازش رو ببنده و هیچکس ازش بو نبره و تو هاروکا ساکورا
سوگی: ارباب جوان خدا کمکت کنه
هاروکا: تو هم امشب خیلی خودمونی شدییی💢
هیکاری: اگه یه اتفاق دیگه ای بی افته که ابرو خودت بره دیگه فورین بی فورین
هاروکا: من چیکارممممم؟ اونا اسرار کردن
هیکاری: چطوری مریض بشی؟
هاروکا: ها؟
𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐
هاروکا: خدا لعنتت کنه مرد
هیکاری: وا چرا؟
هاروکا: الان مثلا من انفولانزا گرفتم اره؟
هیکاری: اره دیگه
سوگی: شبیه هر کسی هستین جز کسی که بیماره
هاروکا: بالاخره یبار باهات موافقم
هیکاری: خب حالاااا اهم ببینید سناریو اینه هاروکا میره سر کلاس با این وضعیت بعدش بیهوش میشه اونا تورو میبرن بیمارستان بعد میگن که وای اره مریضه بعد ما از اونجا هاروکا رو بر می داریم میریم شهر بازییییی
هاروکا: فقط برای شهر بازی درسته؟
سوگی: این سناریو رو حتا فیلم ترکی ها هم ندارن
𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄
هاروکا وارد کلاس میشود اما ان صورت بی حالی که پدرش گفته بود را نداشت او می خواست اینکار را بپیچاند چون واقعا خجالت اور است. ساعت ۹ و نیم صبح بود. هاروکا روی صندلی اش نشسته بود. به قلبش فشار میاید چون اولین بارش نبود خواست قرص هایش را بخورد که حس کرد این درد مثل قبلی ها نبود.
یدفعه دیدید همه چی غیر منتظره پیش میره فکر نکنید خودم از قبل میدونستم
خودمم غافل گیر میشم هار هار
سوگی: رئیس یه خبر خیلی مهمی دارم راستش سه تا
هیکاری: چی شده؟
سوگی: راستش...... پوف خخخخخخخ
هاروکا: این چش شده؟
هیکاری: چه بدونم....
سوگی: وایییییی رئیس خخخ ارباب جوان... پوف... عکسو بگیر نمیتونم ادامه بدم
هیکاری عکس رو گرفت و اره دیگه خلاصه دید بچش لباس دخترونه پوشیده☺ 😂
هیکاری یک نگاه به هاروکا کرد بعد به عکس کرد
هیکاری: شبیه مامانش شده.......... نظرت چیه موهات رو بلند کنی هاروکا؟ مثلا میخوای رئیس بعدی بشی؟
هاروکا: ها مگه چی........ این رو از کجا گیر اوردی
سوگی: پوف خخخخخخ
هاروکا: اههههه این تسوباکی گفت که باید بریم کمک و دختر کم بود برای همین عاممم
سوگی: تازه این اولشه یه پسره ازش خوشش اومده بود تازه اونم بیخیاللل هایاتو سئو بهش کمک کرد که این پسره ولش کنه
هیکاری: دیگه کی اینارو میدونه؟
سوگی: فقط منو داداشم
هیکاری: به اون داداشت بگو اون مرتیکه رو گیر بیاره و بکشتش تازه اون دهن بازش رو ببنده و هیچکس ازش بو نبره و تو هاروکا ساکورا
سوگی: ارباب جوان خدا کمکت کنه
هاروکا: تو هم امشب خیلی خودمونی شدییی💢
هیکاری: اگه یه اتفاق دیگه ای بی افته که ابرو خودت بره دیگه فورین بی فورین
هاروکا: من چیکارممممم؟ اونا اسرار کردن
هیکاری: چطوری مریض بشی؟
هاروکا: ها؟
𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐𖢨𖣐
هاروکا: خدا لعنتت کنه مرد
هیکاری: وا چرا؟
هاروکا: الان مثلا من انفولانزا گرفتم اره؟
هیکاری: اره دیگه
سوگی: شبیه هر کسی هستین جز کسی که بیماره
هاروکا: بالاخره یبار باهات موافقم
هیکاری: خب حالاااا اهم ببینید سناریو اینه هاروکا میره سر کلاس با این وضعیت بعدش بیهوش میشه اونا تورو میبرن بیمارستان بعد میگن که وای اره مریضه بعد ما از اونجا هاروکا رو بر می داریم میریم شهر بازییییی
هاروکا: فقط برای شهر بازی درسته؟
سوگی: این سناریو رو حتا فیلم ترکی ها هم ندارن
𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄𖢋𖢄
هاروکا وارد کلاس میشود اما ان صورت بی حالی که پدرش گفته بود را نداشت او می خواست اینکار را بپیچاند چون واقعا خجالت اور است. ساعت ۹ و نیم صبح بود. هاروکا روی صندلی اش نشسته بود. به قلبش فشار میاید چون اولین بارش نبود خواست قرص هایش را بخورد که حس کرد این درد مثل قبلی ها نبود.
یدفعه دیدید همه چی غیر منتظره پیش میره فکر نکنید خودم از قبل میدونستم
خودمم غافل گیر میشم هار هار
- ۲۲۵
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط