୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 🍰🎧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «آقای مشکی!» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
— لیلی!
لیلی که تازه وارد شرکت شده بود، با شنیدن اسمش برگشت.
جنگکوک از انتهای راهرو به سمتش میاومد.
— صبح بخیر.
— صبح بخیر.
جنگکوک جلویش ایستاد.
— دستبندم چی شد؟
لیلی چند لحظه با تعجب نگاهش کرد.
— هنوز که نخریدم!
— قرار بود بخری.
— مگه قرار بود فرداش آماده باشه؟!
جنگکوک خندید.
— پس فراموش کردی.
لیلی دستهاش رو به کمرش زد.
— من هیچوقت قولی رو فراموش نمیکنم!
— مطمئنی؟
— کاملاً.
جنگکوک لبخند زد.
— پس منتظرم، آقای مشکی.
لیلی چشمهاش رو ریز کرد.
— چرا من شدم آقای مشکی؟!
— چون تو اول منو اینطوری صدا کردی.
— خب خودت گفتی مشکی دوست داری!
— من فقط گفتم رنگ مورد علاقهمه.
لیلی خندید.
— حالا دیگه دیر شده.
جنگکوک هم خندید.
— باشه، لیلی.
همون لحظه یکی از کارکنها از دور صدا زد:
— لیلی! میتونی این جعبهها رو ببری اتاق تمرین؟
— آره!
لیلی رفت سمت جعبهها و یکی رو برداشت.
اما جعبه خیلی سنگینتر از چیزی بود که فکر میکرد.
— اوه...
دوباره تلاش کرد بلندش کنه.
— این چرا اینقدر سنگینه؟!
یکدفعه جعبه از دستش سر خورد.
اما قبل از اینکه بیفته، جنگکوک گرفتش.
— صبر کن.
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— من خودم میتونستم!
جنگکوک جعبه رو راحت بلند کرد.
— آره، معلومه.
— پس چرا کمک کردی؟!
— چون داشتی جعبه رو میکشتی، نه بلندش میکردی.
لیلی اخم مصنوعی کرد.
— خیلی خندهداره.
جنگکوک لبخند زد.
— میدونم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍰 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، وقتی جعبهها رو گذاشتن سر جاشون، لیلی یک شیرینی کوچیک از کیفش درآورد.
— اینو بگیر.
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— برای من؟
— آره. بابت کمک.
شیرینی رو گرفت.
— ممنون.
لیلی راه افتاد که بره.
جنگکوک صداش زد:
— لیلی؟
— هوم؟
لبخند زد.
— دستبند مشکی رو یادت نره.
لیلی خندید.
— باشه، آقای مشکی! 🎀
و این بار...
جنگکوک قبل از اینکه برگرده، چند ثانیه بیشتر از همیشه به لبخندش نگاه کرد.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟒
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 🍰🎧
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «آقای مشکی!» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
— لیلی!
لیلی که تازه وارد شرکت شده بود، با شنیدن اسمش برگشت.
جنگکوک از انتهای راهرو به سمتش میاومد.
— صبح بخیر.
— صبح بخیر.
جنگکوک جلویش ایستاد.
— دستبندم چی شد؟
لیلی چند لحظه با تعجب نگاهش کرد.
— هنوز که نخریدم!
— قرار بود بخری.
— مگه قرار بود فرداش آماده باشه؟!
جنگکوک خندید.
— پس فراموش کردی.
لیلی دستهاش رو به کمرش زد.
— من هیچوقت قولی رو فراموش نمیکنم!
— مطمئنی؟
— کاملاً.
جنگکوک لبخند زد.
— پس منتظرم، آقای مشکی.
لیلی چشمهاش رو ریز کرد.
— چرا من شدم آقای مشکی؟!
— چون تو اول منو اینطوری صدا کردی.
— خب خودت گفتی مشکی دوست داری!
— من فقط گفتم رنگ مورد علاقهمه.
لیلی خندید.
— حالا دیگه دیر شده.
جنگکوک هم خندید.
— باشه، لیلی.
همون لحظه یکی از کارکنها از دور صدا زد:
— لیلی! میتونی این جعبهها رو ببری اتاق تمرین؟
— آره!
لیلی رفت سمت جعبهها و یکی رو برداشت.
اما جعبه خیلی سنگینتر از چیزی بود که فکر میکرد.
— اوه...
دوباره تلاش کرد بلندش کنه.
— این چرا اینقدر سنگینه؟!
یکدفعه جعبه از دستش سر خورد.
اما قبل از اینکه بیفته، جنگکوک گرفتش.
— صبر کن.
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— من خودم میتونستم!
جنگکوک جعبه رو راحت بلند کرد.
— آره، معلومه.
— پس چرا کمک کردی؟!
— چون داشتی جعبه رو میکشتی، نه بلندش میکردی.
لیلی اخم مصنوعی کرد.
— خیلی خندهداره.
جنگکوک لبخند زد.
— میدونم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍰 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، وقتی جعبهها رو گذاشتن سر جاشون، لیلی یک شیرینی کوچیک از کیفش درآورد.
— اینو بگیر.
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— برای من؟
— آره. بابت کمک.
شیرینی رو گرفت.
— ممنون.
لیلی راه افتاد که بره.
جنگکوک صداش زد:
— لیلی؟
— هوم؟
لبخند زد.
— دستبند مشکی رو یادت نره.
لیلی خندید.
— باشه، آقای مشکی! 🎀
و این بار...
جنگکوک قبل از اینکه برگرده، چند ثانیه بیشتر از همیشه به لبخندش نگاه کرد.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟒
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
- ۷.۸k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط