پارت ۹
پارت ۹
(نفس)
ساعت ۲ بود و من یک ساعت بیشتر وقت برای آماده شدن نداشتم ، فورا لباس سفیدم رو پوشیدم و ساپورت
سفید هم پام کردم و ساعت ۳ بود که راه افتادیم . انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(آرشام )
ساعت ۳شده بود و منم با کت و شلوار مشکی و پیرهن سفیدم آماده بودم . خیلی هم خوشحال ، امروز ترنم مال
من میشد، 😀
حس کردم از تو بالکن صدا قطره آب میاد ، فکر کردم بارونه . وقتی در بالکن و باز کردم هیچی نبود ، فقط مایع
قرمز رنگی از بالا میریخت کف بالکن ،انگار خون بود، بالا سرم رو که نگاه کردم ...
صدای فریادم از شدت ترس رفت بالا . با وحشتناک ترین چیز عمرم روبه رو شدم ، سَر همون خون آشام رو که ما
کشته بودیم از سقف به لامپ بالکن آویزون شده بود و داشت از چشمش خون میزد بیرون . فریادم رو که زدم
دویدم تو اتاق و در بالکن و بستم ، همون لحظه مامان اومد تو اتاق و گفت : وا پسرم چرا داد میکشی؟
من : ام ،... خب ،.. نمیدونم چرا از شدت خوشحالی یهو داد کشیدم ،
مامانم انگار باورش شده بود همینجور قربون صدقه ام میرفت و از در اتاق رفت بیرون ،
رفتم جلو آیینه ، رنگم نا جور پریده بود ولی بازم خوبه مامان نفهمید ،. هنوز تو شوک بودم ، ما که اونو کشته
بودیم ، چرا اصلا ؟ اه دارم دیوونه میشم ، وقتی رفتم بیرون از اتاق و مطمئن شدم کسی هنوز نیومده برگشتم بالا
و با ترس و لرز در بالکن رو باز کردم اما انگار هیچی نبود ، وای خدا بازم حس های ضد و نغیض اومد سراغم ...
با صدای زنگ از جا پریدم ، سعی کردم قیافه شاد به خودم بگیرم و لباسم و درست کردم ، تا در رو باز کردم
خوردم به یکی ، چشمام رو که باز کردم دیدم ترنمه که در حال افتادن بود ، سریع از روی لباس دستش رو گرفتم
تا نیوفته ...
(نفس)
ساعت ۲ بود و من یک ساعت بیشتر وقت برای آماده شدن نداشتم ، فورا لباس سفیدم رو پوشیدم و ساپورت
سفید هم پام کردم و ساعت ۳ بود که راه افتادیم . انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(آرشام )
ساعت ۳شده بود و منم با کت و شلوار مشکی و پیرهن سفیدم آماده بودم . خیلی هم خوشحال ، امروز ترنم مال
من میشد، 😀
حس کردم از تو بالکن صدا قطره آب میاد ، فکر کردم بارونه . وقتی در بالکن و باز کردم هیچی نبود ، فقط مایع
قرمز رنگی از بالا میریخت کف بالکن ،انگار خون بود، بالا سرم رو که نگاه کردم ...
صدای فریادم از شدت ترس رفت بالا . با وحشتناک ترین چیز عمرم روبه رو شدم ، سَر همون خون آشام رو که ما
کشته بودیم از سقف به لامپ بالکن آویزون شده بود و داشت از چشمش خون میزد بیرون . فریادم رو که زدم
دویدم تو اتاق و در بالکن و بستم ، همون لحظه مامان اومد تو اتاق و گفت : وا پسرم چرا داد میکشی؟
من : ام ،... خب ،.. نمیدونم چرا از شدت خوشحالی یهو داد کشیدم ،
مامانم انگار باورش شده بود همینجور قربون صدقه ام میرفت و از در اتاق رفت بیرون ،
رفتم جلو آیینه ، رنگم نا جور پریده بود ولی بازم خوبه مامان نفهمید ،. هنوز تو شوک بودم ، ما که اونو کشته
بودیم ، چرا اصلا ؟ اه دارم دیوونه میشم ، وقتی رفتم بیرون از اتاق و مطمئن شدم کسی هنوز نیومده برگشتم بالا
و با ترس و لرز در بالکن رو باز کردم اما انگار هیچی نبود ، وای خدا بازم حس های ضد و نغیض اومد سراغم ...
با صدای زنگ از جا پریدم ، سعی کردم قیافه شاد به خودم بگیرم و لباسم و درست کردم ، تا در رو باز کردم
خوردم به یکی ، چشمام رو که باز کردم دیدم ترنمه که در حال افتادن بود ، سریع از روی لباس دستش رو گرفتم
تا نیوفته ...
- ۲.۸k
- ۲۱ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط