ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۷۳

کنارش اخ.. ناباور و درمونده :گفتم جیمین .. جیمین .. عزیزم چی شده؟ خواهش میکنم. وحشت زده :گفتم من میترسم. خواهش میکنم چشماتو باز کن بلند زدم زیر گریه و دستم رو که خیلی شدید ميلرزيد روي صورتش گذاشتم و درمونده زار زدم چیکار کردی با خودت جیمینم؟ با عشق پوست رنگ پریده شو نوازش کردم و با درد گریه کردم. اخ خداا... قلبم داشت آتیش میگرفت چي به سر جیمین من اومده؟ اشکام همینجوری پردرد و داغون جاري ميشد. انگشمو با درد زیر چشماش کشیدم و نالیدم چشماي قشنگتو به روي الا بستي؟ چطور دلت اومد؟ جیمین... خواهش میکنم.. من اومدم..چشماتو باز کن گرفتم. و دستشو پردرد توي دستم چقدر دلتنگ گرماي تنش بودم.. نمیتونستم خوب نفس بکشم.. داغون دستشو روي صورت خودم گذاشتم و درمونده اشک ریختم که یه دفعه حس کردم دستش حرکت کرد. خیلی سریع و امیدوارانه چشمامو باز کردم و نگاش کردم چشماشو خیلی محکم به هم فشرد. قلبم تند تند و نگران خودشو به دیواره میکوبید.. با چشمای خیس از گریه به زور لبخند زدم.. خدايا.. لطفا... و با اضطراب خيلي شديدي نگاش کردم. اروم و به زحمت لاي چشماش رو باز کرد. با غم و ملتمسانه و پر از عشق زمزمه کردم جیمین

با غم و ملتمسانه و پر از عشق زمزمه کردم جیمین چشماش که با چشمام تلاقي کرد دلم ریخت. نفساش يهو خيلي خيلي تند شد و ماسک اکسیژن روی صورتش شديداً عرق کرد. سرخ شده بود. انگار میخواست سرفه بزنه و نمیتونست.. کپ کردم اصلا.. اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم وحشت زده و هول به دور و برم نگاه کردم.. يه دفعه خيلي خيلي شديد شروع کرد به سرفه زدن.. داشت خفه میشد نگران و ترسیده از جام پریدم و داد زدم دکتر..دکتر.. يکي دکتر رو خبر کنه... و دویدم سمت در و داد زدم حالش بد شده. و شوکه و لرزون دستامو به دهنم گرفتم. پرستاری از کنارم دوید جلو و پشت سرش یه دکتر سنکوب کرده جلوي در اتاق ایستاده بودم و ناباورانه میلرزیدم و اشک میریختم.. شد.. اصلا نمیفهمم چي فقط .. یه لحظه... دیدنم انقدر حالشو بد میکرد؟ نه.. خدایاا.. پرستاری از اتاق بیرونم کرد و در رو بست.. از نگرانی داشتم نابود میشم لطفا.. جیمین.. طاقت بیار خواهش میکنم. بي قرار و وحشت زده جلوی شیشه و وایستادم و مضطرب نگاش کردم که دکتر چیزی تو سرمش تزریق کرد و با دستگاه کنارش ور رفت. نیکول از پشت شونه مو گرفت و لرزون گفت الا به خاطر تو بیدار شد. چند روزه علایم هشیاریش پایینه توان باز کردن چشماشو نداشت..دکتر میگفت تو بيهوشي موقته.. اما الان...
دیدگاه ها (۳۴)

ظهور ازدواج پارت ۵۷۲از شدت درد و وحشت دیدن جیمز روي تخت بیما...

ظهور ازدواج پارت ۵۷۲از شدت درد و وحشت دیدن جیمز روي تخت بیما...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۹انکار اصلا باورش نمیشد من ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۶انگار تمام اعضا و جوارح داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط