پرواز به سوی تو (●♡ part ۱۰♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۱۰♡)
برخورد میکرد و غرغر و ناسزای بیشتری میشنید اما وقتی
به خاطر بی تعادلی روی راه رفتن با پای زخمی و برخورد به ،کسی به شدت با فرد دیگری برخورد کرد و پاکتهای میوهاش رو پخش زمین ،کرد بلاخره دستش رو از چهره ش پایین انداخت و با اضطراب تعظیمی کرد
تهیونگ : ب... ببخشید خانم. متاسفم.
و همزمان خم شد و تند تند میوههای پخش و پلا شده رو توی پاکتش برگردوند. درست مثل همون کاری که به سلبریتی محبوب و با اخلاق
انجام میده! زن به کشیدن آه کلافه ای اکتفا کرد و به جمع کردن
میوه هاش کمک کرد.تهیونگ تند تند پرتغالی ها رو توی پاکت میریخت تا هر چه زودتر از اون مکان شلوغ دور بشه اما کمی که گذشت، نه خبری از حلقه زدن آدمها دورشون بود و نه نور فلش.دوربینی کم کم جرعت کرد که سرش رو بلند کنه و اون فقط تونست به آدمهایی که با بی تفاوتی از کنارش میگذشتند نگاه کنه!جمع کردن میوهها از بین دست و پای عابران زن رو کلافه کرده بود اما تهیونگ حالا با بهت و به آرومی از جا بلند شده بود و وسط شلوغی پیاده رو به آدمهایی که به خاطر لباس های راحتیش با تعجب براندازش میکردند، نگاه میکرد. نگاه ها فرق کرده بود هیچ اشتیاق و هیجان و ذوقی از اونا دریافت نمیکرد. هیچ شوکه شدن و جیغ و دادی انگار که یک روزه تبدیل شده بود به یکی از معمولی ترین آدمهای روی زمین!
زن با کلافگی از جا بلند شد و با اخم سری بالا انداخت: هی تو! فکر نمیکنی باید برای جمع کردن گندی که زدی کمک کنی؟
تهیونگ با تعجب به سمت زن برگشت و ابرویی بالا انداخت.
این بی احترامی و خشم کلامی زیاده روی نبود؟ البته برای آیدلی که تا حالا هیچ چیز بجز تعریف و تمجید و دریافت عشق نگرفته واقعا عجیب بود.
تهیونگ : با...با من هستید آجوما؟! زن عصبی تک خندهای کرد و با لحن ناباوری غرید آ... جو... ما ؟ یا تو! فکر کردی خودت چند سالته که به من میگی آجوما؟
بعد هم چشم غره چاشنی تشریفش کرد و با گفتن ناسزایی زیر لبی از اون دور شد.و تهیونگ موند و شهر شلوغی که کوچکترین توجهی بهش
نداشت ترسیده و درمونده شده بود.
تهیونگ :اینجا دقیقا چه خبره
سوالی که مدام توی مغزش تکرار میشد باید خودش رو از این تله عجیب غریب نجات میداد. اون هیچوقت کسی نبود که به تنهایی در برابر این آزار و اذیتهای قرار بگیره پس باید هر چه زودتر با منیجر هاشو ملاقات میکرد و در حال حاضر امن ترین جا برای کیم تهیونگ سرگشته، کمپانی بود
پس به سمت خیابون دوید و اولین تاکسی رو به مقصد کمپانی متوقف کرد. در تمام مسیر هر اتفاقی که افتاده بود رو مرور کرد نمیدونست گوشیش کجاست و کی موهاش به این رنگ و مدل تغییر کردن و از همه بدتر یه خالکوبی بزرگ روی بازوش داشت و همه چیز اونقدر عجیب بود که حتی نمیدونست چطور باید برای استفها تعریفشون کنه!! به محض رسیدن به مقصد تازه به یاد کرایه تاکسی افتاد پس با شرمندگی گفت:
نویسنده ایوا
برخورد میکرد و غرغر و ناسزای بیشتری میشنید اما وقتی
به خاطر بی تعادلی روی راه رفتن با پای زخمی و برخورد به ،کسی به شدت با فرد دیگری برخورد کرد و پاکتهای میوهاش رو پخش زمین ،کرد بلاخره دستش رو از چهره ش پایین انداخت و با اضطراب تعظیمی کرد
تهیونگ : ب... ببخشید خانم. متاسفم.
و همزمان خم شد و تند تند میوههای پخش و پلا شده رو توی پاکتش برگردوند. درست مثل همون کاری که به سلبریتی محبوب و با اخلاق
انجام میده! زن به کشیدن آه کلافه ای اکتفا کرد و به جمع کردن
میوه هاش کمک کرد.تهیونگ تند تند پرتغالی ها رو توی پاکت میریخت تا هر چه زودتر از اون مکان شلوغ دور بشه اما کمی که گذشت، نه خبری از حلقه زدن آدمها دورشون بود و نه نور فلش.دوربینی کم کم جرعت کرد که سرش رو بلند کنه و اون فقط تونست به آدمهایی که با بی تفاوتی از کنارش میگذشتند نگاه کنه!جمع کردن میوهها از بین دست و پای عابران زن رو کلافه کرده بود اما تهیونگ حالا با بهت و به آرومی از جا بلند شده بود و وسط شلوغی پیاده رو به آدمهایی که به خاطر لباس های راحتیش با تعجب براندازش میکردند، نگاه میکرد. نگاه ها فرق کرده بود هیچ اشتیاق و هیجان و ذوقی از اونا دریافت نمیکرد. هیچ شوکه شدن و جیغ و دادی انگار که یک روزه تبدیل شده بود به یکی از معمولی ترین آدمهای روی زمین!
زن با کلافگی از جا بلند شد و با اخم سری بالا انداخت: هی تو! فکر نمیکنی باید برای جمع کردن گندی که زدی کمک کنی؟
تهیونگ با تعجب به سمت زن برگشت و ابرویی بالا انداخت.
این بی احترامی و خشم کلامی زیاده روی نبود؟ البته برای آیدلی که تا حالا هیچ چیز بجز تعریف و تمجید و دریافت عشق نگرفته واقعا عجیب بود.
تهیونگ : با...با من هستید آجوما؟! زن عصبی تک خندهای کرد و با لحن ناباوری غرید آ... جو... ما ؟ یا تو! فکر کردی خودت چند سالته که به من میگی آجوما؟
بعد هم چشم غره چاشنی تشریفش کرد و با گفتن ناسزایی زیر لبی از اون دور شد.و تهیونگ موند و شهر شلوغی که کوچکترین توجهی بهش
نداشت ترسیده و درمونده شده بود.
تهیونگ :اینجا دقیقا چه خبره
سوالی که مدام توی مغزش تکرار میشد باید خودش رو از این تله عجیب غریب نجات میداد. اون هیچوقت کسی نبود که به تنهایی در برابر این آزار و اذیتهای قرار بگیره پس باید هر چه زودتر با منیجر هاشو ملاقات میکرد و در حال حاضر امن ترین جا برای کیم تهیونگ سرگشته، کمپانی بود
پس به سمت خیابون دوید و اولین تاکسی رو به مقصد کمپانی متوقف کرد. در تمام مسیر هر اتفاقی که افتاده بود رو مرور کرد نمیدونست گوشیش کجاست و کی موهاش به این رنگ و مدل تغییر کردن و از همه بدتر یه خالکوبی بزرگ روی بازوش داشت و همه چیز اونقدر عجیب بود که حتی نمیدونست چطور باید برای استفها تعریفشون کنه!! به محض رسیدن به مقصد تازه به یاد کرایه تاکسی افتاد پس با شرمندگی گفت:
نویسنده ایوا
- ۱۴.۷k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط