پارت
♡پارت۶♡
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
ران: شاید در حد بوسه و لمس کردن، اما قرار نیست کار دیگه ای بکنیم،باشه؟تو با ما ازدواج کنی و ما تربیتت رو ادامه میدیم.
سوناکو : نمیدونم
ایزانا : همه سکوت اختیار کنید
مایکی : باز شروع شد باااززز شروع شدد
ایزانا : خفه🗿
ایزانا : خب پس از همین الان سوناکو میره پیش هایتانیا !
سوناکو : هوراااا
*ران و ریندو : نیشخند*
تاکئومی رو به سوناکو : غیرت پدرتو گا...یعنی چیزه غیرت پدرتو بنازم...
*ذهنمیکا:چی؟چیشد؟همینطوری بزارم دخترم بره؟*
مایکی : نه ایزانا ...
ایزانا و سوناکو : چراااا؟!؟!؟!
مایکی : من نمیتونم مثل بی غیرتا وایسم رفتن دخترمو نگاه کنم . اون هنوز بچهس... سوناکو تا ۱۶ سالگیش با خودمه
سوناکو : نهههه . بابا نههههه
مایکی : هیس
سوناکو : مامان یه چیزی بهش بگو
*میکا یه نفس عمیق کشید*
میکا : سوناکو...میدونم تو ریندو رو دوست داری...ولی حق با پدرته
سوناکو با عصبانیت: پدر من ایزاناست نه اون مایکی💢
سانزو : هووییییی دختره ی نفهمممم🔪با رئیس من درست صحبت کننن🩸🔪
ران : تو هم با دوست دختر من درست صحبت کنننن
واکاسا خطاب به تاکئومی : به نظرم تو حرف نزن . بازم دعوا شدش
کوکونوی : موافقم👍
*تاکئومی در حال روشن کردن سیگارش*
(و بعدش دعوای بسیار بسیار بدی شکل میگیره)
*سوناکو دید دعوا شد،و دوباره نشست روی زمین و به دعوا خیره شد...چند دقیقه گذشت و سوناکو سرش رو انداخت پایین...داشت آروم و بی صدا اشک میریخت!این اتفاق تا حالا نیفتاده بود!درسته،چیزی که تو دل سوناکو میگذشت این بود که دلش برای مایکی تنگ میشد...مایکی باباش بود،درسته ایزانا هم باباش بود اما اون مایکی رو بیشتر دوست داشت...*
سوناکو: تمومش...هق...تمومش کن..هق..ید...هق...
مایکی: خفه شید!
*و همه ساکت شدن*
سوناکو: من دوتا بابا دارم،کوروکاوا ایزانا و سانو مانجیرو...شاید بابا ایزانام با رفتنم موافقت کرده باشه،ولی من به نظر بابا مانجیم احترام میزارم...من میخوام پیشش بمونم...من توی عمارت بونتن پیش بابا مانجیروم میمونم و به عمارت هایتانیا نمیرم...دلم براش تنگ میشه،اون کل زندگی منه...
میکا: ها؟پس من چیییییی؟!
سوناکو: تو به بابا ایزانا بیشتر توجه میکنی مامان...ولی من هیچوقت بابا مانجیروم رو نمیفروشم و با هیچی عوض نمیکنم
*همونجا بود که سوناکو واقعا زد زیر گریه...همه شوکه بودن...مایکی مونده بود چیکار کنه...*
مایکی: سوناکو گنج کوچولوی منه!و من اونو به این راحتیا نمیدم!
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
دیگه از اینجا داستان واقعی شروع شدش...
دیگه این سناریو خنده دار نیست...
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
ران: شاید در حد بوسه و لمس کردن، اما قرار نیست کار دیگه ای بکنیم،باشه؟تو با ما ازدواج کنی و ما تربیتت رو ادامه میدیم.
سوناکو : نمیدونم
ایزانا : همه سکوت اختیار کنید
مایکی : باز شروع شد باااززز شروع شدد
ایزانا : خفه🗿
ایزانا : خب پس از همین الان سوناکو میره پیش هایتانیا !
سوناکو : هوراااا
*ران و ریندو : نیشخند*
تاکئومی رو به سوناکو : غیرت پدرتو گا...یعنی چیزه غیرت پدرتو بنازم...
*ذهنمیکا:چی؟چیشد؟همینطوری بزارم دخترم بره؟*
مایکی : نه ایزانا ...
ایزانا و سوناکو : چراااا؟!؟!؟!
مایکی : من نمیتونم مثل بی غیرتا وایسم رفتن دخترمو نگاه کنم . اون هنوز بچهس... سوناکو تا ۱۶ سالگیش با خودمه
سوناکو : نهههه . بابا نههههه
مایکی : هیس
سوناکو : مامان یه چیزی بهش بگو
*میکا یه نفس عمیق کشید*
میکا : سوناکو...میدونم تو ریندو رو دوست داری...ولی حق با پدرته
سوناکو با عصبانیت: پدر من ایزاناست نه اون مایکی💢
سانزو : هووییییی دختره ی نفهمممم🔪با رئیس من درست صحبت کننن🩸🔪
ران : تو هم با دوست دختر من درست صحبت کنننن
واکاسا خطاب به تاکئومی : به نظرم تو حرف نزن . بازم دعوا شدش
کوکونوی : موافقم👍
*تاکئومی در حال روشن کردن سیگارش*
(و بعدش دعوای بسیار بسیار بدی شکل میگیره)
*سوناکو دید دعوا شد،و دوباره نشست روی زمین و به دعوا خیره شد...چند دقیقه گذشت و سوناکو سرش رو انداخت پایین...داشت آروم و بی صدا اشک میریخت!این اتفاق تا حالا نیفتاده بود!درسته،چیزی که تو دل سوناکو میگذشت این بود که دلش برای مایکی تنگ میشد...مایکی باباش بود،درسته ایزانا هم باباش بود اما اون مایکی رو بیشتر دوست داشت...*
سوناکو: تمومش...هق...تمومش کن..هق..ید...هق...
مایکی: خفه شید!
*و همه ساکت شدن*
سوناکو: من دوتا بابا دارم،کوروکاوا ایزانا و سانو مانجیرو...شاید بابا ایزانام با رفتنم موافقت کرده باشه،ولی من به نظر بابا مانجیم احترام میزارم...من میخوام پیشش بمونم...من توی عمارت بونتن پیش بابا مانجیروم میمونم و به عمارت هایتانیا نمیرم...دلم براش تنگ میشه،اون کل زندگی منه...
میکا: ها؟پس من چیییییی؟!
سوناکو: تو به بابا ایزانا بیشتر توجه میکنی مامان...ولی من هیچوقت بابا مانجیروم رو نمیفروشم و با هیچی عوض نمیکنم
*همونجا بود که سوناکو واقعا زد زیر گریه...همه شوکه بودن...مایکی مونده بود چیکار کنه...*
مایکی: سوناکو گنج کوچولوی منه!و من اونو به این راحتیا نمیدم!
••••••••••••••••♤♧◇♧♡•••••••••••••••
دیگه از اینجا داستان واقعی شروع شدش...
دیگه این سناریو خنده دار نیست...
- ۵.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط